مقالات علمی و پژوهشی

محمد عبدالحمید اسیر ” قندی آغا “

عارف فرهیخته و بیدل شناس معاصر

نویسنده: دکتر شمس الحق آریانفر

عبدالحميد اسير “قندی آغا” را به ياد می آوريم دانش مردی كه بيدل شناس بزرگ ايران حسن حسينی نويسنده ی كتاب “بيدل و سپری در آئينه ی شعر بيدل” اش خواند و با القاب بيدل شناس ارجمند و پاسدار چراغ پارسی دری و شعر جاودانه ی بيدل و استاد معظم خطابش كرد.(1) مردی كه از كودكی به عرفان گراييد و اسير بيدل شد و با اين عشق و معنويت هستی را پدرود گفت.

بيدل شناسی كه 65 سال انيس عرفان و انديشه های بيدلی بود و 50 سال سكان دار عرس بيدل در پذيرايی عارفان و عاشقان پهنای اشراق معنويت.

مردی كه زندگی را از كاخ های سلطنتی آغازيد و در پايان سلطنت فقر را در كوخ محقرانه ی خويش اختيار كرد.

فرزانه ی نستوهی كه 11 سال تبعيد و شكنجه و يک عمر بيداد و استبداد را به خاطر همه گناهان ناكرده ی خويش، تحمل كرد، بی آنکه زبان به شکوه گشوده باشد.

عارفی كه بی آلايش و ريا زيست و ساليان متمادی حلقه های درس بيدل و مولانای بلخ را در منزل خويش، بی هيچ چشم داشتی، شايقانه رهبری كرد و ادامه داد.

و بالاخره شاهزاده ی که در باران زر و سيم زاده شد و در نبود هيچ سيم و زری در بوريا فقر، پدرود حيات گفت.

آری سخن از عبدالحميد اسير است که در سال 1335 قمری، 1295 هجری شمسی در باغ نواب شهر كابل زاده شد. پدرش حاجی مير عبدالقادر 18 ساله بود که در شمار اسرای خانواده ی مير های بدخشان، به دربار امير عبدالرحمن انتقال يافت.(2) از مرگ نجات يافت و در خدمت دربار شد. در عهد امير حبيب الله در خدمت مادر امان الله خان بود و در عصر امان الله مير عبدالقادر و فرزند بزرگش وظيفه دار دربار بودند و با او کابل را ترک گفتند.

اسير و سياست:

عبدالحميد اسير بی آنکه خود خواسته باشد در متن سياست تولد شد و ساليان دراز شكنجه ی عملی و زندان و تبعيد و تا ساليان اخير عمر، رنج سکوت را بدوش كشيد. آن گونه که خود نوشته است: من از روی واقعيت بايد خاطر نشان سازم که 50 سال تمام است که بر بالای اعصاب و دماغ ما فشار های مالايطاق وارد می شود و به تضعيف آن می پردازد.

پدر و برادر اسير كارمند دربار بودند، از اين رو خانواده ی آنها در حالی كه عبدالحميد 5 يا 6 سال داشت، از باغ نواب شهر کابل به حوالی قصر عليا- تعمير امروزی صدارت که مربوط سردار نصرالله خان بود ولی مادر امان الله خان در آن زندگی داشت، انتقال يافت. در روزگار امير امان الله خان در باغ های ارگ با فرزندان سردار ها گشت و گذار می كرد.

وقتي حبيب الله کلکانی به قدرت رسيد، پدر و برادر عبدالحميد، با امير امان الله از کشور خارج و به هندوستان رفتند. خانواده ی آنها از محدوده ی ارگ به باغبان کوچه خانه ی مادركلان عبدالحميد انتقال يافت. فشار سياسی، خشونت و تلاشی خانه آنها هر روز از طرف افراد حبيب الله ادامه داشت و از آنها می خواستند پدر و برادر فاميل و طلا های دربار را تسليم نمايند. عبدالحميد اسير در نگارش خاطراتش از اين دوره به تلخی ياد نموده و سقوط حبيب الله را توسط نادر خان برپا شدن جشنی در خانواده خود دانسته است.

اما اين بدان معنی نبود که ظهور نادر خان مورد رضايت و خوشنودی عبدالحميد و خانواده ی آنها باشد. اسير در اين مورد می نويسد:

نادر خان در اول به نام امان الله حركت نمود. اسير می نويسد: ” نادر خان که در جاده های عمومی کابل بالای اسپی سوار و مانند مقوايی در سير و حركت بود با مردم شهر تعارف می کرد و هر کسی که به او می گفت که سلطنت به شما مبارک باشد، وی در جواب می گفت. ” به صاحبش مبارک باشد.” صاحب سلطنت امان الله خان را می دانست (4) اما بعد به نام خود بيعت گرفت. و مدعيان ديگر سلطنت سردار محمد امين برادر اندر امان الله که مادرش هزاره بود و والی علی احمد خان شاغاسی شوهر همشيره ی امان الله پسر ارشد خوشدل خان لوی ناب کنار زده شد.

در اين دوره نادر خان بود که پدر و برادر اسير از هند برگشتند اما همکاری با نادر خان را نپذيرفتند. نادر خان برادر اسير را که از هند برگشته بود، به زندان انداخت و از اين ايام به بعد مشکلات عملی عبدالحميد در کنار فاميلش بی آنکه خواسته باشد آغاز گرديد.

عبدالخالق رفيق نزديک و هم صنفی عبدالحميد، نادر خان را کشت. عبدالحميد می نويسد: ” نادر خان در محوطه ی قصر گلخانه می خواست مسابقه نهايی فوتبال بين تيم های مكتب استقلال و نجات را تماشا کند. من در تيم مکتب استقلال بودم. نادر خان برای ديدن بچه ها در مقابل تيم ما قرار گرفت. من در صف اول بودم. در همين لحظه از عقب من عبدالخالق با تفنگچه بالای نادر خان فير کرد. بعد مرمی دوم و سوم را هم خالی کرد و نادر در مقابل من به زمين افتاد.(5)

در همان لحظه عساکر قومی بچه ها را قطار نشاندند و خواستند تير باران کنند که شاه محمود خان مانع شد و گفت ما قاتل را گرفته ايم. بعد از آن به گونه ی فراوان بچه های ديگر زندانی شد. عبدالحميد مدت يک و نيم سال در خانه نظر بند گرديد که اجازه ی خروج نداشت. بعد از آن با برادرش که او هم زندانی بود، همراه فاميل به چخانسور تبعيد گرديد و اين سال 1314شمسی بود. قرار بود به شهر گنگ جخانسور بروند، اما در قندهار، داوود خان که مسؤول نظامی و ملكی آن سمت بود، تبعيد آنها را به ريگستان گرم سير تبديل نمود تا بر نگردند.

در ريگستان، گوشت خود را با شکار مهيا می کردند. خود از جنگل هيزم می آوردند آنجا در از گياه و سرسبزی و دکان و بازار اثری نبود. در اثر امراض و ملاريا، مادركلان، زن برادر و برادر زاده ی عبدالحميد وفات کردند. بعد از دو سال که به گرشک انتقال يافتند، همه در حال مريضی و مرگ بودند و به شفاخانه گرشک برده شدند. تا بهبود پيدا کردند.

در گرشک به خصوص مردم زمين دار در اثر ظلم حکمران منطقه شورش کردند. قوای دولتی آمد و قيام سرکوب شد. حکام اين واقعه را هم به نام تبعيديان کابل کردند که در نتيجه بار ديگر اسير و خانواده اشبه زندان و کوته قفلي افتاد.

بعد از 23 روز رها و به قندهار انتقال يافتند. قندی آغا می گويد: در قندهار برای کلان ها يک افغانی و برای خورد ها، 50 پول روزانه می دادند که با آن گذران می کرديم. در قندهار صد ها تبعيدی ديگر چون مير غلام محمد غبار، مير عبدالرشيد بيغم، مير حامد، صبور خان نسيمی پغمانی، عبدالصبور غفوری و ديگران بسر می بردند.(6) تا اينکه هاشم خان کنار رفت و با آمدن شاه محمود به عنوان صدراعظم مجال نفس کشيدن در کشور پيدا شد و اسير با پدر و برادرانش بعد از 11 سال تبعيد به کابل برگشت و بعد از آن به دنبال سياست و جرم سياسی يی که نکرده بود نگشت.

درس و آموزش:

عبدالحميد که در دربار زندگی داشت، درس و آموزش را نخست از کوتی باغچه ی ارگ آغاز کرد، بعد همراه با فرزندان بزرگان دولت به مکتب امانی شامل گرديد. تا اين که عصر نادر خان شد و به اتهام همدستی در قتل نادر زنداني و تبعيد شد و از تحصيل بازماند. قندي آغا می نويسد: به مضمون علوم دينی، ادبيات و جغرافيا علاقه ی زياد داشتم. و از استاد قرآن کريم خويش بنام قاری محمود پنجشيری نام می برد.

از کودکی ذکاوت و هوش بلند عبدالحميد هويدا بود. تا جايی که استاد جغرافيا ليبس جرمنی، بدون سوال به او نمره ی 10 را می داد.

قندی آغا می نويسد: ” اين روش دكتور ليبس باعث حسادت هم درسان صنف گرديد. بالاخره موضوع را به دكتور “ايون” مدير مكتب رسانيدند. يکی از روز ها در ساعت چهارم تعليمی که مضمون جغرافيا را دكتور ليبس درس می داد دكتور ايون داخل صنف گرديد… نگاهی به سوی شاگردان انداخت… تا اين که نظرش بر من افتاد و با تبسمی که بر لب داشت مرا صدا زد. من در برابر مدير قرار گرفتم. گفت آقای حميد فلان شهر در کجا واقع شده است. من بدون مكث به مدير گفتم که اين شهر، شهر كيست در وادی راين جرمنی و با نوک عصا شهرک مذکور را نشان دادم. در مورد نفوس و پيداوار آن نيز معلومات دادم.

دكتور ايون از فرط خوشی و هيجان به کرتی من چنگ زده مرا که طفل دوازده ساله بيش نبودم از زمين بلند کرد و موفقيت مرا شادباش گفت و يكدانه قلم مونت بلانک را در جيب کرتی من تعليق نمود.(7)

بعد از اين دوره باز عبدالحميد زندانی و تبعيد و از مکتب رانده شد. اما هميشه به فکر آموزش بود. در زمان تبعيد با تحمل همه رنج و ياس ها، نزد مولوی ضياءالدين عالم بزرگ آنجا درس را آغاز کرد وقتی که در قندهار انتقال يافتند. پای درس مفتی صدرالدين از مهاجران تبعيدی آسيای ميانه نشست و مختصرالمعانی را درس گرفت.

بعد از پايان دوران تبعيد، وقتی به کابل آمد، اصول شاشی، مشکات شريف، فقه شريف،‌ حديث و عقايد را نزد مولوی روشندل که در زيارت مولوی صاحب سرای زرداد تدريس می نمود آموخت. نزد مولانا محمد امين قربت بخاری که امام مسجد درخت شنگ بود به شاگردی نشست و كافيه اين حاجب، ايساغوچی، شمسيه عمر كاتبی و قطبی را درساً فرا گرفت. قندی آغا می نويسد: همه تلاش برای اين بود که اگر از اين راه بتوانم به سخن حضرت ابوالمعانی پی برم که از اين طريق هم فهم آن امکان پذير نگرديد. باز در صددچاره جويی برآمدم تا اگر روزی برسد و من بتوانم شعری از اين عارف بزرگوار را مورد تحليل قرار بدهم.(8)

اسير و بيدل:

عبدالحميد اسير نخستين بار در محيط خانواده با ابيات بيدل آشنا گرديد. حاجی عبدالخالق برادر اسير، درهفته چند شب مجلس بيدل خوانی داشت. شخصيت های چون حاجی عبدالعزير لنگر زمين، برادرش صوفی موج، عبدالرحيم خان رحيمی، عبدالسلام اثيم مجددی،‌ ميرزا ابراهيم خليل به خانه ی آنها می آمدند و اشعار بيدل را می خواندند. عبدالحميد که آن زمان خورد سال بود، در آن مجالس حضور داشت و می نويسد:

در دوران مکتب شايد در تاثير پذيری از اين مجالس بود، که علاقه ی بيشتر عبدالحميد به ادبيات بود. خود می نويسد: ديوان ميرزا صائب اصفهانی، واقف لاهوری، محمدعلی حزين، هلالی چغتالی، نظیری نيشاپوری را از بازار خريداری نمودم ولی اين کتاب ها عطش مرا سيراب نساخت.(9)

علت آن بود که نخست از سرچشمة بلند نوشيده و گوشش در مجالس شبانه با ادبيات بيدل انس گرفته بود.

قندی آغا می نويسد: با امير محمد اثير روزی به بازار رفتم و کليات بيدل را به 80 روپيه هديه کردم. معنی اشعار او را نمی فهميدم و گاه گاه از بيدل شناس همان زمان کاکا سيدتاج الدين که در كوچه ی قاضی فيض الله، در مسجد ازبک ها حجره داشت، مفهوم ابيات مشکل را جويا می شدم.

در همين زمان با برادرش حاجی عبدالخالق، نزد خليفه صاحب فرزه ” خليفه مير احمد ” می رود. شب را همانجا سپری می کنند. برادرش از پير می خواهد به عبدالحميد درس و تلقينی دهد. اما پير با بی ميلی می گويد: ” اين بچه درس خود را بخواند، او را به پيری و مريدی چه کار، به هر حال فردا بعد از نماز صبح عبدالحميد را صدا می زند و دست او را گرفته می گويد: ” های فرزند! بيدل صاحب را می شناسی، او در جواب می گويد: چند روزی می شود که كلياتی را پيدا کرده ام اما از مطالعه ی آن هيچ چيز عايد من نمی شود… خليفه صاحب می گويد: شايد وقتی برسد که او را بشناسی. بعد از اين سخنان اين بيت بيدل را می خواند:

اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد

تماشا مفت ديدن ها، محبت رنگها دارد

بعد از آن دست عبدالحميد را تکان می دهد و می گويد: اين است سبق تو که برايت داده شد (10) از همان سال 1310 تا اخير عمر، در تبعيد و رنج و آوارگی هميشه کليات بيدل همدم او بود.

وقتی در پايان ايام تبعيد به کابل آمد مجالس ادبی و عرفانی را در باغ نواب کابل، به راه انداخت در سال های 1325و1326خورشیدی عرس حضرت ابوالمعانی را در باغ نواب برگزار کرد که دانشمندانی چون: شايق جمال، شايق هروی، مولانا سليم راغی، ضيا قاری زاده، صوفی عشقری، ابراهيم خليل، خليل الله خليلی، مولوی خسته، قاری فولاد، عبدالسلام اثيم مجددی، رحيم جان رحيمی و ديگران در آن شركت داشتند.

محفل عرس با کلام الله مجيد آغاز می شد، استاد سرآهنگ به عنوان شاگرد اسير، غزليات بيدل را زمزمه می کرد. در سال های دوران حضور شوروی ها، عرس بيدل با شکوه خاصی برگزار می شد،شمار زيادی از ادبا و شهريان کابل درآن اشتراک می کردند و با آن فضای معنوی، خويش را تسكين می دادند.

در همان روزگار که پسران مردم را به زور به عسکری می بردند و اكثراً که شهيد می شدند، در يکی از عرس ها، رازق فانی برای نخستين بار غزلی را خواند که دست به دست می گشت.

همه جا دكان رنگ است همه رنگ می فروشد

دل من به شيشه سوزد همه سنگ می فروشد

دل کس به کس نسوزد به محيط ما به حدی

که غزال چوچه اش را به پلنگ می فروشد

از سال 1359 تا 1372 در باغ رييس جنگلک، خانه ی قندی آغا محل برگزاری عرس های بزرگ بود. آخرين عرس را در 1372 در حالی که در اثر جنگ های کابل از خانه ی اصلی اش بيجا شده بود در قلعه ی نجار های خيرخانه داير کرد و آنجا گفت که سال آينده من در جمع شما نخواهم بود. که همچنان شد. ولی فرزندان قندی آغا اين سنت را هنوز ادامه می دهند.

قندی آغا، در کنار تدوير محافل ادبی و عرفانی، با ادبا، با درويشان و قلندران نيز از بيدل سخن ها داشت يکی از اين قلندران کاکا لعل جان از مرغ گيران قلعه ی قاضی بود که اسير روزانه مدتی برای او بيدل می خواند قندی آغا می گويد: اين قلندر… با وصف آنکه عامی بود کلام ابوالمعانی را بيشتر درک می کرد و در عصر خود سرآمد بيدل شناسان بود.

از کار های بزرگ قندی آغا اين است که حلقه های درس بيدل را داير نمود و فهم و توجه به بيدل را که ويژه ی خاصان بود همگانی ساخت. در مورد حلقه های درس خود می نويسد:

در هفته دو مراتب يعنی دوشنبه ها درس مولوی صاحب و پنجشنبه ها درس ابوالمعانی صاحب از ساعت 2 بعد از ظهر در كلبه ی فقيرانه من برگزار می شود و با وجودی که تا ساعت 6 يعنی 4 ساعت دوام می کند در خود احساس خستگی نمی کنم.(11) در دوران حکومت اسلامی نيز حلقه ی درس های بيدل و مثنوی ادامه داشت. يکی از شاگردان آن حلقه گفت: يکی از روز ها که در کابل راکت پرانی ادامه داشت، ما در حلقه ی درس بيدل در منزل قندی آغا بوديم که يكی از شاگردان داخل شد و گفت: مسجد پل خشتی را به راكت زدند. راكت های حكمتيار گنبد مسجد پل خشتی را تخريب کرد. قندی آغا با حيرت نگاهی به ديگران انداخت و اين رباعی حضرت ابوالمعانی را زمزمه کرد:

ای آنکه سماوات پر از ابركنی

روزی به دهان مومن و گبر كنی

کردند خراب خانه ات ای ساقی

ای خانه خراب تابکی صبر كنی(12)

قندی آغا استاد سرآهنگ را به شاگردی پذيرفت و طی بيش از 20 سال غزليات نزديک به فهم حضرت بيدل را به سرآهنگ داد تا زمزمه نمايد و از اين طريق توده ها را بيشتر با بيدل انيس ساخت و با بيدل را با عامه مردم محشور نمود و اندکی زمينی کرد.

شرح غزليات، رباعيات، ابيات مشكل و اصطلاحات حضرت بيدل از كار های ديگر قندی آغا است که در بررسی آثار مذكور، روی آن بحث خواهيم کرد.

اسير و عرفان:

عبدالحميد اسير در خانواده ای به دنيا آمده بود که باوجود پيوند به شاهان و مير های بدخشان،‌ سخت معنوی و عرفانی بودند. پدرش مير عبدالقادر که از اخلاص مندان مولانا جلال الدين بلخی و مريد آخند صاحب زيارت شاه طاووس بود. آنقدر تقوا داشت که لفظ مير را از آغاز نام خود دور می کرد و می گفت: فردا معامله با حسب است از اين رو اسم نسبی را از نام اعضای خانواده دور می کرد تا “غره” نسب نشوند.

خانواده ی اسير خود را از اولاده ی حضرت عباس (رض) و فرزند يكی از اولاد های ايشان، حضرت قثم که به بخارا آمد و در بدخشان مسکون شد می دانستند. دو برادرش عبدالخالق و عبدالنبی مريد خليفه صاحب فرزه، و برادر ديگرش عبدالحكيم مريد حضرت صاحب نورالمشايخ بود و فرزند چهارمی عبدالحميد بود که اسير بيدل گرديد.

عبدالحميد نخستين درس عرفان را از خليفه صاحب فرزه (مير احمد) گرفت که به او خوانش بيدل را تلقين نمود. قندی آغا به خليفه فرزه زياد ارادت داشت. در خاطراتش می نويسد: وقتی نادر خان کشته شد روزی خليفه صاحب به خانه ی ما آمد. برادرم گفت: در حق اين جوان دعا کنيد، رفيقش نادر خان را کشته است، اين هم کشته خواهد شد. پير گفت تا من باشم کسی او را کشته نمی تواند. برادرم گفت: زندانی خواهد شد دعا کنيد. پير گفت اگر زندانی هم شود زياد مشکل نخواهد ديد. بعد از اين که فراوان جوانان به آن مناسبت كشته شدند، اسير هم زندانی گرديد، ولی بعد او را برای يک و نيم سال درخانه خودش نظربند و زندانی ساختند که اسير اين را از کرامات خليفه صاحب فرزه می دانست.(13)

اسير در ايام تبعيد در ريگستان با دو شخصيت عرفانی معرفت می يابد. باج سلطان که مجذوب بود و گل جان خان که يک عارف مشترع بود. در قندهار در خدمت عظيم جان آغای مجذوب می رسد. وقتی به کابل آمد خدمت بابه داوود را می کرد که در زيارت مولوی صاحب سرای زرداد اقامت داشت. و همينگونه از مردانی چون:

بابه مير فقير مريد حضرت بابه خان محمد، ملنگ خان پغمانی، سيدغريب آغا، نورجان ملنگ، غفور آيينه ساز نيز كسب فيض نمود.(14) همين گونه با سيدجان آغای جبل السراج و پيروز ملنگ گلدره يی هميشه نشست ها داشت.

در وقت فوت پدرش، کاکا لعل جان دوست پدرش به تعزيه آمد و با اسير دوست گرديد اسير می نويسد:

” اين شخص آن قدر موشكاف بود که من به عمر خود چنين شخصی موشكاف و باريک بين نديده بودم در علمای عصر مرحوم مولانا سليم راغی و در مردم عامی همين کاکا لعل جان طرف قبول من بود و بس… دعای او را گرفتم.(15)

اسير و شاعری:

عبدالحميد در آغاز شايد تا سالهای 1335 واثق تخلص می كرد. مدير مجله ی عرفان در سال 1330 به نام واثق از عبدالحميد خواسته است تا غزل معروف كليم را با مطلع زير استقبال نمايد:

منم که تنگدلی باغ دلگشای من است

به دستم آبله جام جهان نمای من است

اسير شعر را به سبک حضرت بيدل و با زيبايی و تعالی ويژه می سرود. باری اين بيت بيدل به اقتراح گذاشته شده بود:

سرنوشت روی جانان خط مشكين بوده است

کاروان حسن را نقش قدم اين بوده است

گويند يکی از شعرا سروده بود:

يک سبد انگور صد كيلو ويتامين بوده است

و ديگری آفريده بود:

بانی كيش كمونيستي ستالين بوده است

اما اسير چنين استقبال نموده بود:

بهر يک دم زندگی رنج دو عالم می کشم

کلفت بار نفس بسيار سنگين بوده است (16)

عبدالحميد در تغيير تخلص از واثق به اسير چنين می نويسد:

با ديدن اين بيت مقطع از يک غزل بيدل به آن علاقمند شدم:

اگرم غبار زمين کنی واگر آسمان برين كنی

من اسير بيدل بيكست تو كريم بنده نواز من

و ياد آور می شود که نام محمد بنا به توصيه ی ملا مجنون از قريه ی ساوه ی هرات بر آغاز اسم عبدالحميد اضافه گرديد.(17)

اما اسير اشعارش را جمع آوری نکرد و در رابطه با شعر چنين نظر داشت:

” اگر منظور از التذاذ روحی است،‌ خواندن اشعار بيدل كفايت می کند و ما که دم از اخلاص می زنيم نبايد در برابر شعر ابوالمعانی اظهار شاعری كنيم. اما مخمسات حكم تفسير و توجيه را دارد، مؤدبانه به آن مبادرت وزيده ام.” (18)

وظايف رسمي:

استاد اسير، نخستين كار دولتی را در زمان تبعيد آغاز کرد. و آن زمانی بود که در ساختمان پل ارغنداب مهندسين سويسي کار می کردند و به ترجمان جرمنی ضرورت داشتند که ناگزير اسير را استخدام کردند. بعد از آن در ادارات شركت های ميوه، ويسا، ترانزيت، در قندهار کار کرد. در کابل در شرکت حمل و نقل، اتاق های تجارت کار نمود و آخرين وظيفه اش مدير عمومی تحريرات شركت مالداری و مسلخ هرات بود که در 7 ثور 1357 پايان يافت.

سفر برای زيارت نه جهانگردی:

به زيارت بيت الله شريف مشرف شد. اسير 50 سال در اشتياق زيارت آرامگاه ابوالمعانی بود. در سال 1367 به اين آرزو رسيد. و بعد از زيارت بزرگانی چون: بابا قطب الدين بختيار کاكی، نظام الدين اوليا، خواجه نصيرالدين محمود چراغ دهلی، باقی بالله، امير خسرو بلخی، شاه عبدالعزيز، شاه ولی الله دهلوی،شيخ عبدالحق به کابل برگشت.

در سال 1369 خورشیدی به پاكستان سفر نمود. در پشاور به زيارت شيخ جنيد پشاوری، شيخ عمر جغاره يی، عبدالرحمن بابا، ميا عبدالغفور بابا رسيد. در لاهور داتا گنج بخش را زيارت کرد و در پاک پتن به زيارت بابا فريد شکر گنج رسيد. می گويند وقتی اسير به آنجا مواصلت کرد قوالان گرم سماع بودند. در آن زمان استاد را حالتی دست می دهد که بی اختيار وجد می کند و دست می افشاند.(19)

آثار عبدالحميد اسير:

1 ـ كليد عرفان جلد اول: در اين رساله که در 250 صفحه چاپ گرديده، 68 بيت غامض حضرت بيدل تحليل گرديده است. چاپ دوم اين رساله حاوی تحليل 112 بيت است.

2 ـ شرح رباعيات: اين رساله در سال 1369 زير عنوان درد و عبرت و سلوک و تحقيق و معاش تدوين يافته است.

3 ـ مرد حق: شناسنامه ی خليفه صاحب میراحمد فرزه یی رح از چشم ديد اسير است.

4 ـ جنون شوکتان يا ذکر مجاذيب افغانستان: که در معرفی مجذوب ها و عرفای معاصر افغانستان است.

5 ـ پيوند دل: اين مجموعه حاوی چند مخمس اسير است بر غزليات حضرت ابوالمعانی.

6 ـ كليد عرفان جلد دوم. اين رساله اقبال چاپ یافته و در آن اسير برهمه کتاب های حضرت بيدل، تماس گرفته و نکاتی را در زمينه ارائه داشته است

7 ـ بيدل اويسي که ناتمام است و هنوز چاپ نشده.

8 ـ ملنگ پيروز: زندگينامه ی ابن ملنگ است که تا آخر عمر در کوه گلدره مقيم بود.

9 ـ تصوف و طرق چهارگانه – معرفی مفصل چهار طريقه تصوف و بزرگان آن.

10 ـ ترجمه رسايل جلال الدين سيوطی: که البته برخی احاديث ترجمه گرديده است.

11- خط بوریا،مجموعه آثار منظوم و منثوراستاداسیردرسال 1389 خورشیدی با تصحیح و تعلیق

محمدعبدالقادرآرزو بار اول درپشاور و باردوم درکابل اقبال چاپ یافته است.

12- اسیربیدل، با اهتمام عبدالوهاب فایز درسال 1384 خورشیدی درایران چاپ گردید.

13- کلید عرفان، بااهتمام عبدالله موفق اسیر در کابل اقبال چاپ یافته است.

پانوشت:
1 ـ  نامه ی شخص حسن حسينی دانشمند ايرانی، عنوانی عبدالحميد اسير قندی آغا، که نگارنده شخصاً آن را ملاحظه نمودم.

2 ـ امير عبدالرحمن شورش های سالهای 1300، 1301 و 1302 هـ ، ش مردم شينوار، غلجايی، هزاره و مير های بدخشان را سركوب کرد. وقتی خانواده مير ها را قسم اسير به دربار آورد و فرمان به لت و کوب آنها داد. مير عبدالقادر به اشاره ی نايب سالار پروانه خان، در گوشه کشانيده شد و بعد با وساطت پروانه به دربار به نوكری گرفته شد. مير عبدالقادر در خدمت مادر امان الله خان بود. وقتی امير بر آن خشم گرفت و مادر امان الله را در باغ وحش انداخت و کسی را اجازه نداد از او خبر گيرد، مير عبدالقادر به پاس نمک هميشه از آن خبر گيری نمود. وقتی امير حبيب الله او را اخطار داد گفت: به حکم پاس نمک… حالا که از نظر افتاده وی را تنها نمی گذاريم. امير گفت: ديگر نزد من ميا. عبدالقادر رفت. باز همين عبدالقادر بود که خبر مرگ حبيب الله را به امان الله رساند تا خود را شاه اعلام نمايد و شايد همين خدمات بود که در دربار امان الله قدر و منزلتی داشت.

3 ـ زندگينامة خطی 70 صفحه يی عبدالحميد اسير به قلم خودش که نگارنده مستقيماً از آن در نگارش اين يادداشت ها استفاده نموده است.

4 ـ زندگينامه ی قلمی همان،

5 ـ زندگينامه ی قلمی

6 ـ زندگينامه ی قلمی
7 ـ همان
8 ـ خط بوريا گزيده ی آثار منظوم و منثور استاد محمد عبدالحميد اسير، تصحيح و تعليق محمد عبدالقادر آرزو، نشر مرکز تحقيقات علمی و عرفانی، کابل چاپ دوم، 1383

9 ـ زندگينامه

10 ـ زندگينامه ی قلمی و خط بوريا تصحیح و تعلیق محمدعبدالقادرآرزو

11 ـ زندگينامه همان

12 ـ گوينده ی اين روايت جوانی است بنام کاوه آهنگر از ولايت پنجشير که در کابل زندگی دارد.

13 ـ زندگينامه همان،

14 ـ خط بوريا، نوشته ی محمد معروف پوپل در معرفی قندی آغا، همان 19

15 ـ زندگي نامه همان

16 ـ خط بوريا، محمد معروف پوپل ص 38

17 ـ خط بوريا همان

18 ـ زندگينامه همان

19 ـ خط بوريا همان 23

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار