داستان

  • رباب واصل

    رباب واصل حسین فخری من و یوسف هفته ای سه روز درس رباب داشتیم استاد در نظر ما مرد بزرگی بود. بسیار شیرین…

    بیشتر بخوانید »
  • ققنوس

    ققنوس یک داستان کوتاه نوشته حسین فخری   گویند ققنوس چون هزار ساله شود خودش را بسوزد و از خاکسترش تخمی پدید آید…

    بیشتر بخوانید »
  • ‏صدای نسترن

    ‏صدای نسترن ‏داستان کوتاه ‏نوشتهٔ نعمت حسینی ‏ ‏گاهی بعضی صداها برای شنیده شدن به دنیا نمی‌آیند؛ برای ماندن می‌آیند؛ برای آن‌که سال‌ها…

    بیشتر بخوانید »
  • ‏‏آخرین یادکننده

    ‏‏آخرین یادکننده ‏داستان کوتاه ‏نوشتهٔ نعمت حسینی ‏هر جمعه، پیرمردی از کوچهٔ شما بیرون می‌شد و به طرف قبرستان می‌رفت. یک بوتل آب…

    بیشتر بخوانید »
  • آخرین شاخه

    آخرین شاخه درخت، نه بسیار بلند بود و نه بسیار کوتاه گذشت سالها و شدت گرما و سرما و بی آبی، طراوت و…

    بیشتر بخوانید »
  • داستان کوتاه بی‌بی رادو جان ‏‏نويسنده: رسول موفق زاده ‏زمانیکه نام رادو جان  را می شنویم تصور می کنیم قصه عشق یک دختر…

    بیشتر بخوانید »
  • ‏بَبُو

    ‏بَبُو ‏داستان کوتاه از ایشور داس ‏‏قله‌ی کوه آسه‌مایی انتظار بوسه‌ی خورشید داشت. پس از لختی خورشید، ابرهای دودزده، شوکت شفاف آسمان را…

    بیشتر بخوانید »
  • سحر

    سحر یک داستان کوتاه نوشته، محمد عبد القادر آرزو خواجه ویس الدین مرد سحر خیز بود، عادت داشت سحرگاه از همه جلو تر…

    بیشتر بخوانید »
  • نفس‌ های گرم رفاقت

    نفس‌ های گرم رفاقت تابستان آن سال گرم ‌تر از همیشه بود. خورشید از آغاز صبح بر سقف ‌های شهر می ‌تابید و…

    بیشتر بخوانید »
  • داستان عاشقانه بی‌بی مهرو کابل زمین در دل تاریخ فرهنگی  خود، قصه های مکنون دارد که روایت آنها خالی از عبرت و اندرز…

    بیشتر بخوانید »
بستن
رفتن به نوار ابزار