داستان

  • ‏بَبُو

    ‏بَبُو ‏داستان کوتاه از ایشور داس ‏‏قله‌ی کوه آسه‌مایی انتظار بوسه‌ی خورشید داشت. پس از لختی خورشید، ابرهای دودزده، شوکت شفاف آسمان را…

    بیشتر بخوانید »
  • سحر

    سحر یک داستان کوتاه نوشته، محمد عبد القادر آرزو خواجه ویس الدین مرد سحر خیز بود، عادت داشت سحرگاه از همه جلو تر…

    بیشتر بخوانید »
  • نفس‌ های گرم رفاقت

    نفس‌ های گرم رفاقت تابستان آن سال گرم ‌تر از همیشه بود. خورشید از آغاز صبح بر سقف ‌های شهر می ‌تابید و…

    بیشتر بخوانید »
  • داستان عاشقانه بی‌بی مهرو کابل زمین در دل تاریخ فرهنگی  خود، قصه های مکنون دارد که روایت آنها خالی از عبرت و اندرز…

    بیشتر بخوانید »
  • یاد کودکی

    یاد کودکی یک داستان کوتاه شماره دوم نوشته: اکرم عثمان یاد کودکی مثل آهنگ خواب آور جویباریست که از جنگل دوری به گوش…

    بیشتر بخوانید »
  • دوستی از شهر دور

    دوستی از شهر دور لختی از بازی دست کشیدیم و کسانی را که از پیش روی ما میگذشتند، خیره خیره نگریستیم: دو مرد،…

    بیشتر بخوانید »
  • داستان های تاریخی

    داستان تاریخی اول: روزی ناصرالدین قاجار وهمرامانش رفتند به باغ دوشان تپه، نهال گل سرخ قشنگی جلوی عمارت، نظر شاه را جلب کرد،…

    بیشتر بخوانید »
  • دهاتی

    گرچه پروازش کوتاه بود، لیک آرزوهایش بلند . پرواز به بلندای پامیر ، هندوکش، حتی همایا و اورویست همیشه این پرواز بلند در…

    بیشتر بخوانید »
  • داستانک عشقی

    طاووس و عقاب گرچه پروازش کوتاه بود، لیک آرزوهایش بلند . پرواز به بلندای پامیر ، هندوکش، حتی همایا و اورویست همیشه این…

    بیشتر بخوانید »
  • داستانک

    چهار تفنگدار جهادی در پشاور دستانم را بستند؛ مثل گوسفند د موتر انداختند ؟ حتی دهنم را بسته بودند . موتر از مرز…

    بیشتر بخوانید »
بستن
رفتن به نوار ابزار