طنزی

خرافاتی

انا تو پوتمکوفسکی -پولند

خرافاتی

کسی از میان مهمانان نمک را روی سرمیزی ریخته بود. چون چشم روسلانك شاعر به نمک افتاد با خنده از جا بلند شد و گفت: من باید بروم، حالا نزاع شروع میشود. این علامت آنست و من به آن اعتقاد دارم. او خداحافظی کرد و به طرف دروازه منزل میزبان به راه افتاد. خانم میزبان در حالیکه كيك بزرگی را از آشپزخانه می آورد گفت: امکان ندارد که بروید… آخر کمی هم از كيك بچشید…. دست پخت خودم است. شاعر دست او را بوسیده معذرت خواست و بیرون شد. مهمانان دیگر پوزخند زدند. پتاشونسکی گفت: چی آدم خرافاتی… اینقدر به خرافات اعتقاد داشتن عين سفاهت است…. مثل ننه گلهای پنجاه سال قبل شاونیتسا که در کدام جایی مدیر است گفت: و بهر حال برای رفع شگون بد راهی هم وجود دارد. او بايد يك مشت نمک میگرفت و از روی شانه راست خود پف میکرد. این کار هر نوع شگون بد را خنثی میکند نه جنگ و جدال به راه می افتد و نه آزرده گی به میان می آید.

او همین کار را خودش کرد مقداری نمک را گرفت از بالای شانه راست خود پف کرد. نمک درمیان قهوه دانی افتاد زن جوانی که گلوبولکه نام داشت با ناراحتی گفت: درمیان قهوه نمک پاشیدن دور از ادب و نزاکت است. باز کاشکی چیزی را یاد هم داشته باشید. برای شگون از روی شانه چپ پف میکنند نه از شانه راست نه این طور نیست… از شانه راست. کوشون شاعر به طرفداری خانم جوان گفت: او راست میگوید از شانه چپ باید پف کرد. این طور….. او يك مشت نمك را گرفته از شانه چپ پف کرد. نمک روی مربا پاشیده شد. مدیر شاونیتسا بر افروخته گفت: چی کردی بابا… عجب احسنی هستی…. مربا را شور کردی شاعر گفت: خودت باید صحیح پف میکردی که رفع شگون بد میشد، گناه من چیست؟ در اثر کش و گیر آنها کمی نمک روى كيك پاشیده شد. پاتاشونسکی مقداری نمک را گرفته از روی شانه چپ و بعد از شانه راست یف کرد و گفت: این شانه و آن شانه مهم نیست، فقط جنگ و نزاع واقع نشود این عمده است. در سمت چپ او نمک به چشم شاونتیسا و در طرف راست به میان دهن شاعر که دهن باز کرده بود تا سخن عاقلانه یی بگوید پاشیده شد و فریاد هر دو بلند گردید

کوشون شاعر در حالیکه سرفه میکرد دهن خود را آبکش نمود. آن دیگر نیز در حالیکه نکتایی خود را پاک میکرد گفت: – شما بیخی تربیه ندارید…. و این نکتایی مرا هم با نمک آلوده کردید. او در حالیکه لباس خود را میتکاند از جا بلند شده گفت: رفتم….. من باید بروم فقط بگویی در طویله هستم…. چی آدمهایی من دیگران هم بلند شدند و با خشم منزل را ترک گفتند. من فقط يك چيز را نفهمیدم در حالیکه تمام خوردنیها شیرین بودند، نمیدانم چرا خانم خانه روی میز نمکدانی را گذاشته بود..

انا تو پوتمکوفسکی -پولند

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار