طنزی

اولاد غریب

"هارون یوسفی"

‏هارون یوسفی طنزپرداز، شاعر و روزنامه‌نگار سرشناس افغانستان در سال ۱۳۲۹ خورشیدی در خانواده‌ای روشنفکر در شهر کابل چشم به جهان گشود.

‏او آموزش‌های ابتدایی و متوسطه خود را در لیسه عالی غازی کابل به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه کابل شد. یوسفی پس از یک سال تحصیل در رشته ادبیات، با دریافت بورس تحصیلی عازم روسیه شد و در دانشگاه دولتی مسکو ادامه تحصیل داد. او در سال ۱۳۵۵ موفق به دریافت مدرک فوق‌لیسانس در رشته ادبیات‌شناسی شد و به کشورش بازگشت.

‏وی پس از بازگشت، به عنوان استاد تاریخ ادبیات غرب در دانشگاه کابل مشغول به تدریس شد و هم‌زمان با رادیو نیز همکاری داشت. او از دوران مکتب به نوشتن شعر و قطعات ادبی روی آورده بود و آثارش در نشریاتی چون ژوندون چاپ می‌شد.

‏با تشدید بحران‌های سیاسی در کشور، وی در سال ۱۹۹۰ میلادی مجبور به مهاجرت شد و به بریتانیا رفت. یوسفی در لندن به سرویس جهانی بی‌بی‌سی فارسی پیوست و به مدت بیست سال به عنوان تهیه‌کننده فعالیت کرد.

‏او در بی‌بی‌سی برنامه‌های فرهنگی و هنری بسیار موفقی مانند «استودیو ۷» و «رنگین‌کمان» را بنیان‌گذاری و اجرا نمود. این طنزپرداز برجسته در طول دهه‌ها فعالیت خود بیش از صد داستان کوتاه و نمایشنامه جدی را نیز از زبان روسی ترجمه کرده است.

‏شهرت اصلی او در ادبیات معاصر، به دلیل سرودن اشعار طنزآمیز، منتقدانه و عامه‌پسند درباره مسائل اجتماعی و سیاسی است. او جوایز بین‌المللی متعددی از جمله جایزه شاعر سال ۲۰۱۲ را در اروپا از آن خود کرده است.

‏یوسفی حتی پس از بازنشستگی نیز با ایجاد برنامه‌های آنلاین مثل «استودیو ۱۹» به گفتگو با چهره‌های مطرح فرهنگی ادامه داد. آثار مکتوب متعددی از او به یادگار مانده که مجموعه شعری «هی» منتشر شده در سال ۲۰۱۹ از تازه ترین آن‌هاست.

‏او اکنون در لندن اقامت دارد و به عنوان یکی از ستون‌های طنز مدرن و پیونددهنده نسل‌های هنری افغانستان شناخته می‌شود.

‏اولاد غریب

‏خواستارِ کلچه و نانم، که نیست

‏قابلی و مرغِ بریانم که نیست

‏‏پشت بُرّانی دلم بی‌تاب شد

‏عاشقِ گلپیِ لغمانم، که نیست

‏در فراقِ شیر و مسکه مرده‌ام

‏انتظارِ دوغِ خنجانم که نیست

‏‏کشته‌ی کچریِ ماما قدوس

‏آشکِ خاله شیرین‌جانم که نیست

‏‏کله و پاچه ندیدم سال‌هاست

‏در هوای کبکِ پروانم که نیست

‏قیمه اندر خواب هم ناید مرا

‏بهر شامی زار و نالانم که نیست

‏اشتهای من فراوان گشته است

‏از غمِ منتو به گریانم که نیست

‏می‌تپد دل پشتِ حلوا و حلیم

‏خواستارِ سیبِ پغمانم که نیست

‏رنگِ بولانی زِ یادم رفته است

‏مرده‌ی تندور چوپانم که نیست

‏چهره‌ی تمسُق نمی‌آید به یاد

‏زان سبب زار و پریشانم که نیست

‏ای پکوره در کجایی جانِ من!

‏گرچه ازسمبوسه می‌دانم که نیست

‏از طرفدارانِ سختِ فرنی‌ام

‏‏در خرید شیر، حیرانم که نیست

‏شوله خورده، خورده دلبدگشته‌ام

‏شیمه می‌خواهم، بگردانم که نیست

‏مزه‌ی کینو فراموشم شده

‏نرخِ قیسی را نمی‌دانم، که نیست

‏‏در کجایی گوسفندِ چارِکار؟

‏کشته‌ی یک توته‌ی رانم که نیست

‏‏پشتِ ماهی، دل، قروتک می‌زند

‏مزه گم شد زیر دندانم که نیست

‏روزی‌ام را زورمندان خورده‌اند

‏زان سبب بی‌آب و بی‌نانم که نیست

‏عبدالله محبت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار