داستان

آخرین شاخه

حسین فخری

آخرین شاخه

درخت، نه بسیار بلند بود و نه بسیار کوتاه گذشت سالها و شدت گرما و سرما و بی آبی، طراوت و تازگی چندانی برایش باقی نگذاشته بود. سالها بود که در میان شاخه ها و برگهایش پرندگان و گنجشکان زیادی می آسودند، عشقبازی میکردند و آشیانه میساختند. اما اینک در تنه و شاخه ها درزهایی سر باز کرده بودند و پیوسته از آن گردی آردمانند به بیرون می ریخت. تنها یکی از شاخه ها و آن هم بلندترین شاخه هنوز پر شاخ و برگ بود. بر این شاخه آشیانه ای هم قرار داشت سه چوچه گگ در بین آشیانه لمیده بودند و از بدن هر سه حرارتی مطبوع بر میخاست. ما در نول و گردنش را به تن نرم و گوشتالود آنان میمالید هر سه برایش بسیار عزیز بودند. در تمام عمرش همچو چوچه ها و آشیانه ای را می خواست. بارها به آشیانه دیگران سر زده بود، مفتون و مجذوب و خیره خیره نگریسته بود. شب و روز اندیشیده بود تنها اکنون احساس راحتی و غرور میکرد. حسرتی در دل نداشت و خود را خوشبخت و مسعود می شمرد.

با همین حال شادی کنان از شاخه بلند پرید. اما ناگهان در پایین افراد ناشناسی را دید. یکباره ترانه خوانی و شادمانی صبحانه در گلویش خشکید سراسیمه و نگران از سر صخره ها و گردنه ها گذشت و در میان شاخه های درخت توت گم شد. درخت توت بار و برگ چندانی نداشت اما به هر صورت باز هم غنیمت بود و او میتوانست که با منقار پر دوباره خود را نزدیک درخت بادام برساند. خوشبختانه کسی در آن نزدیکیها دیده نمی شد. آرام و بی سر و صدا بر شاخه بلند و کنار آشیانه نشست. دهن همه را شیرین ساخت و سر و صدا را یکباره خواباند. دوباره آهنگ پرواز کرد. این بار کنار جویباری نشست. بعد از کاوش زیاد، کرمکی را یافت در همان جا آن را چند تو ته کرد. شادمان و مغرور به سوی دامنه کوه بازگشت چوچه ها همین که صغير بالهایش را شنیدند زاری کنان او را از لابه لای شاخها و برگها فراخواندند. شاخه بادام کوهی به پاسداری آشیانه عزیزش سر فرود آورده بود. مدتی در یک گوشه به ترصد پرداخت. آشفته و بیمناک به چند ناشناس می نگریست و منتظر رفتن و دور شدن آنان بود. وقتی امیدواری اش را از دست داد از جای اولی پرید و در گوشه دورتر نشست. بعد بدون این که کسی را متوجه سازد خودش را به آشیانه رساند و گوشت نرم و لذیذ را در دهن چوچه ها فروبرد. مدتی در آشیانه به قصد نفس تازه کردن نشست. اینک سر و صدا از میان خس و خاشاک به درون آشیانه میرسید. بوهای نا آشنا و گاهی تند و تیز مشام همه را می آزرد گاهگاهی شاخه ها و آشیانه به سختی می لرزیدند. چوچه ها حال و هوای چندانی نداشتند. از نگاههایشان حالت مبهمی می تراوید که مادر را نگران می ساخت. وقتی لرزش شدت گرفت سرش را پیش برد و پایین را نگریست در پایین مردی دیده می شد که با تبر سنگینی شاخه های پایین درخت را بریده به سوی محلدود و ود و آتش می رساند یکباره استخوانهایش تیر کشید. پرهای سر و گردنش سیخ شدند از جاهای دور صداهای مبهمی به گوش می رسید. هر چه گوش ،گرفت همه نامفهوم و بیگانه بودند و تفاوت زیادی از آواز بـز و گوسفندان و نوای دل انگیز نی چوپان داشتند. کم کم چوچه ها هم چشمها و گوشها را به افق دوختند. سر و صدا و خواهشها در نولهای زردرنگ خشکیدند. پرهای مخملین و مو مانند راست ایستادند. بدنهای گوشتالود در زیر سینه و بالهای لرزان و گرما بخش مادر خزیدند. مادر سراسیمه و بیمناک آشیانه را ترک داد. روزها در پرواز و رفت و آمد بود. خستگی و آرامش را نمی شناخت. به کنار جویها، لای علفها، میان شاخ و برگ درختان سر می زد و برای چوچه ها کرم، ملخ و دانه های توت می رساند. چوچه ها کم کم بال و پر میکشیدند. صداها مفهوم تر و بلندتر میشدند. پاهها قدرت بیشتر یافته بودند و مادر با تشویش و اضطراب تمام شاهد لرزش روزانه آشیانه و کم شدن تدریجی شاخه ها بود و فکر مینمود که چند روز بعد شاید نوبت به آخرین شاخه هم برسد. گاهگاهی در جست و جوی لانه و آشیانه جدید می برآمد. اما چطور و از کجا آن را می یافت؟ مگر وقت خس و خاشاک بردن و آشیانه ساختن را داشت؟ و اگر همه را انجام می داد چطور چوچه ها را می رساند؟ هنوز خاطرات تلخی از گذشته ها به خاطر داشت. باز هم با خود اندیشید. از شاخه پرید. هر چند با نول و پرهایش تهدید کرد هر چند ناله های خشمگین و سوزناک ،کشید ولی مردها رها کردنی نبودند و در عوض درخت برهنه و برهنه تر میشد. چاره نبود. دوباره در آشیانه نشست. سرش را میان بالهایش فرو برد. آه، چگونه ممکن بود که چوچگانش در کنارش نباشند؟ چگونه ممکن است که بدن گوشتالود زرد رنگ و زمزمه های دل انگیز آنان را نشنود و یا بال و پر مخملین نولهای و نبیند؟ کاش شوهرش از سفر بی بازگشت بازگشته بود و او را یاری وهمدستی می نمود و از فشار غمهایش می.کاست. کم کم روز روشن جایش را به سیاه روشن شامگاهی میسپرد و دیگر از لالایی آرامش بخش و ترانه های دل انگیز خبری نبود. صبح باز با حالت آزرده و اندیشناک به پرواز درآمد. وقتی در پایین تنها دو شاخه را یافت، یکباره سراسر وجودش به سوزش و خارش در آمدند غم گرانباری در قلبش راه یافت و در همین حالت از آشیانه فاصله گرفت. ارتفاع چندانی نداشت. باد سر و صورتش را به شلاق بسته بود. سطح زمین در نظرش تفتیده، متروک و پریده رنگ می نمود. از طرز پرش و ارتفاع آن به خوبی فرسودگی و ناتوانی اش هویدا بود. به هر صورت با دشواری تمام خود را تا درخت توت رساند وقتی دوباره برگشت در نزدیک آشیانه چشمان نگران و بیمناک خویش را در فضای سرد و خاموش و بی روح دامنه دوخت به آتش نزدیک صخره و دود تند و تیزش که حلقه حلقه بالا می رفت و شاخ و برگ درخت و آشیانه را در هم پیچیده بود، خیره گشت. با روح آشفته و سراسیمه در آشیانه فرود آمد در میان دود و غبار دانه ها را در دهن چوچه ها فرو برد. هنوز چوچه ها را شکم سیر ندیده بود که باز آشیانه لرزیدن گرفت. گردنش را پیش کشید دید که دو مرد باز هم به تیر زدن مشغول اند و این بار تنه را انتخاب کرده اند گنجشک در جایش خشکید. یک بار خواست سر و صدا به راه اندازد اما خاطره چند روز پیش به یادش آمد و امیدواری اش را از دست داد باز هم شاخه و آشیانه لرزیدند و این خود اشاره ای صریح و واضح بود تا هر چه زودتر در انجام عمل تریع کند و هر چه بادا باد. به سرعت بیشتر جنبید نور پریده رنگ و مه آلود بر خس و خاشاک آشیانه و سر و گردن بیحال و بی رمق چوچه ها بر شاخه های لرزان و کم شاخ و برگ درخت می تابید باد از لای شاخ و برگ زوزه می کشید. ازتأثیر صداهای گوناگون و بی سابقه همه نزدیک به زهره ترک شدن بودند. حوصله مادر تمام شد. از میان چوچه ها یکی را که بال و پر بیشتر داشت انتخاب کرد. آهسته او را از شاخه بیرون کشید. هر چند خواست بالهایش را به کار اندازد، نتوانست چوچه میترسید. وقتی پایین را می دید، سرش می چرخید دوباره خواست به آشیانه برگردد. مادرش پرگشود. گردا گرد آشیانه گشت بالا و پایین پرید چهچهه و شور و مستی سر داد و تا توانست او را تشویق و ترغیب نمود و باز دوباره به آشیانه نزدیک شد. چوچه هنوز دل نمیکرد و در عوض سرش را پیش کشید. نول زردرنگش را باز و بسته نمود و در همین حال دفعتاً پاهایش از سر شاخه جدا شدند و در هوا رها گشت بالها باز شدند به مشکل توازنش را نگه داشت. کم کم جرأت و نیرو گرفت مزه اش داد ولی زود نفسش سوخت و سر سنگی نشست برای اولین بار همین هم غنیمت بود. مادر در حالی که از فرط خوشحالی دمبک می زد کنارش فرود آمد دور و برش می پرید. بال و پر چوچه را شانه میزد چوچه بالها را به طرز مخصوصی می سایید و نفس زنان کمک می طلبید. لختی بعد دوباره ما در اوج گرفت. سپس چوچه از سر سنگ پرید. بالهای کوچکش باز و بسته میشدند از تماس بالها و نسیم ملایم، کیف مخصوص می برد و از خوشحالی چیغ میکشید. مادر به گردا گرد او می چرخید، شادی و سرمستی میکرد صفیر بالهایش به چوچه کیف بیشتر میبخشید و او را از زمین همواری به سوی درخت توت می کشاند. کمی بعد چند گنجشک دیگر نیز در پرواز نخستین شرکت جستند و شادی کنان تا درخت توت مادر و چوچه را همراهی نمودند. در آنجا به سرعت طرز نشستن غذا یافتن و غذا خوردن را برایش آموخت بعد دوباره مغرورانه اوج گرفت و مستقیم در آشیانه فرود آمد. وقتی چوچه دوم را خواست از آشیانه بیرون بکشد پاهای چوچه لرزید و بال و در حالی که از ترس چیغ میکشید زیر درخت افتید. چوچه با نول زردرنگ و بال و پر سیخ شده چیو چیو کنان هر طرف می دوید. مردی تا خواست نزدیک شود مادر مانند سنگی از شاخه بلند افتید و درست در مقابل چشمانش به پر زدن و فریاد کشیدن پرداخت. بسیار گستاخ و بی پروا شده بود. گاهگاهی می لرزید. مرد از بیباکی و بیتابی گنجشک حیرت کرد. آهسته در دلش خندید و دوباره پی کارش رفت. مادر خود را به نزدیک چوچه رساند باد سر و صورت او را خنک می ساخت خواست او را هم به سوی درخت بکشاند. با بیم و امید از سر سنگ پرید. چوچه هم خواست از مادر تقلید کند، ولی تا پایش را از سر سنگ برداشت بالهای کوچک یاری ندادند و مثل تو ته گوشتی به پایین لغزید. مادر آشفته و بیمناک و با سرعتی که به تصور نمی گنجید، در نزدیکش نشست. چوچه آهسته پیچ و تاب می خورد. مادر با نرمی و ملایمت پرها و سر و گردنش را شانه زد. سرش را پیش برد ولی نه نول زردرنگ و نه چشمان بی فروغش جوابی به ناز و نوازشهای مادر دادند. مادر چند لحظه خاموش و بی حرکت ماند فکر و حواسی نداشت. راه حلی ندید و هر قدر انتظار کشید به جز نیستی و فنا و خاموشی چیز دیگری را نیافت مأیوس و ناامید دوباره به سوی آشیانه پرید. بالهایش نیروی چندانی نداشتند سراسیمه و وحشتزده بود، مثل این که از سفر موحشی بازگشته بود با خیال نگران و کنجکاو در دامنه سرد و خاموش رسید، اما دیگر درخت به یک پهلو غلتیده بود. اثری از آشیانه دیده نمی شد وارخطا و سراسیمه بالا و پایین پرید شور و هیاهو بر پا کرد. گوشهایش را تیز کرد مشامش را به کار بست چشمانش را در گوشه و کنار سایید ولی هیچ نشانی از چوچه و آشیانه را نیافت. تنها چند خس و خاشاک را که باد با خود میکشید در گوشه های دورتر یافت تا خواست خودش را نزدیک یکی از افراد برساند و با چنگ و نول سرو پر زنانو صورت و چشمانش را بخراشد ناگهان صدای مهیبی برخاست دود تلخ و گرد و غبار به هوا بلند شد. چند لحظه سرش گیج ماند. وقتی دوباره چشمانش قادر به دیدن گشت با دل دردمند و قلب لرزان به سوی درخت توت پرید و در میان شاخ و برگ آن به جست و جو پرداخت.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار