داستان

‏‏آخرین یادکننده

نعمت حسینی

‏‏آخرین یادکننده

‏داستان کوتاه

‏نوشتهٔ نعمت حسینی

‏هر جمعه، پیرمردی از کوچهٔ شما بیرون می‌شد و به طرف قبرستان می‌رفت. یک بوتل آب در دست داشت و کمی ارزن در جیبش. اولین بار که دنبالش رفتی، آفتاب تازه از پشت کوه‌های کابل بالا آمده بود.

‏پیرمرد از میان قبرها گذشت و به گوشه‌یی دور رسید؛ جایی که گور جوانی زیر خارها پنهان شده بود. کمی آن‌طرف‌تر، دو سه گور دیگر هم بود؛ گورهایی بی‌سنگ و بی‌نشان که خار و خاشاک همه‌شان را پوشانده بود. نه لوح مزاری مانده بود و نه چیزی که معلوم کند این گورها از آنِ کی‌هاست.

‏پیرمرد خم شد و خارهای تازه‌سرزدهٔ گور جوان را پس کرد. چند خار به دستش خلید، اما دست از کار نکشید. وقتی سنگ گور پیدا شد، گرد و خاکش را پاک کرد، کمی آب روی خاک ریخت و ارزن‌ها را پیش گور پاش داد. گنجشک‌ها از بالای درخت توت آن‌طرف‌تر پایین آمدند.

‏پیرمرد نشست و مدتی دراز به سنگ نگاه کرد. روی سنگ، نام جوانی نوشته شده بود. تاریخ تولد و تاریخ وفاتش هم زیر نام آمده بود. میان دو تاریخ، سال‌های زیادی فاصله نبود. پیرمرد زیر لب گفت: «چی زود از رفتنت گذشت…»

‏تو پرسیدی: «کاکا، این جوان کی بود؟»

‏پیرمرد نگاهش را از لوحهٔ سنگ نگرفت و گفت:

‏«جوان بود.»

‏گفتی:

‏«می‌فهمم جوان بود. من پرسیدم چی نسبت با شما داشت؟»

‏پیرمرد لحظه‌یی خاموش ماند. بعد گفت:

‏«هیچ‌کس.»

‏پرسیدی:

‏«هیچ‌کس؟»

‏او سرش را تکان داد و گفت:

‏«هیچ‌کسِ من نمی‌شد.»

‏بعد کمی ارزن دیگر روی خاک پاش داد و گفت:

‏«اما تا وقتی من می‌آیم، هنوز یک نفر هست که نامش را می‌داند.»

‏دیگر چیزی نگفت. تو هم بیشتر چیزی نپرسیدی.

‏مدتی هر جمعه او را می‌دیدی؛ همان بوتل آب، همان ارزن و همان گور. اول خار و خاشاک را پس می‌کرد، بعد سنگ را پاک می‌نمود، آب می‌ریخت و ارزن پاش می‌داد. سپس می‌نشست، دست‌هایش را به حالت دعا پیش رویش می‌گرفت و زیر لب دعا می‌خواند. بعد از دعا، گاهی چند بار لب‌هایش تکان می‌خورد، اما صدایش به گوش تو نمی‌رسید.

‏جمعه‌ها آمدند و رفتند. فصل‌ها عوض شدند. تابستان‌ها خارها انبوه‌تر می‌شدند و زمستان‌ها باد خاک قبرها را با خود می‌برد. پیرمرد هنوز می‌آمد، اما دیگر نه با همان نظم روزهای نخست. گاهی دو جمعه می‌گذشت و او نمی‌آمد؛ اما جمعهٔ بعد دوباره از همان کوچه پیدا می‌شد، با همان بوتل آب و کمی ارزن.

‏هر بار خارها راهای نو روییده پس می‌کرد، سنگ را پاک می‌کرد و نام جوان را از زیر گرد و خاک بیرون می‌آورد. گورهای بی‌نام آن‌طرف‌تر اما هر سال بیشتر زیر خار پت می‌شدند. گاهی از میان آن همه خاشاک، فقط پشته‌یی از خاک دیده می‌شد و بس.

‏سال‌ها به همین شکل گذشت. کابل هم آرام‌آرام عوض می‌شد. دیوارهایی که یک روز بلند بودند، فرو می‌ریختند و دیوارهای دیگری جای‌شان را می‌گرفتند. دکان‌هایی که سال‌ها صدای آدم‌ها از آن‌ها بلند می‌شد، یکی‌یکی بسته می‌شدند. چهره‌هایی که هر روز در کوچه می‌دیدی، کم‌کم از کوچه می‌رفتند و جای‌شان را چهره‌های دیگری می‌گرفتند. اما پیرمرد هنوز، هرچند با فاصله، به گور جوان سر می‌زد.

‏تا روزی که دیدی راه رفتنش سخت شده است. عصا به دست داشت. کمر چین کمرچین پیش گور که رسید، مدتی ایستاد تا نفسش آرام شود. بعد خم شد و خارها را پس کرد. یکی از خارها در انگشتش فرو رفت. دستش را عقب کشید. از نوک انگشتش خون قطره‌قطره چکید. مدتی به خون نگاه کرد.

‏بعد لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «باز هم سر برآوردند.»

‏گفتی:

‏«بگذار کاکا. هر بار پس می‌کنی، باز می‌رویند.»

‏پیرمرد دستمالش را دور انگشتش پیچید و گفت:

‏«تا وقتی من هستم، نمی‌گذارم گورش گم شود.»

‏به سنگ نگاه کردی. نام جوان هنوز خوانده می‌شد. پیرمرد دستمالش را از جیب کرتی‌اش بیرون نمود و سنگ را پاک کرد. بعد انگشتش را روی تاریخ تولد گذاشت و مدتی همان‌جا ماند. سپس انگشتش را روی تاریخ وفات برد و آهسته گفت:

‏«چی زود گذشت…»

‏نمی‌دانستی منظورش عمر جوان بود یا عمر خودش. پیرمرد دستش را از روی سنگ برداشت و گفت: «آدم وقتی می‌میرد، یک‌بار زیر خاک می‌رود؛ بار دوم وقتی می‌میرد که دیگر کسی نامش را به یاد نداشته باشد.»بعد دوباره به سنگ نگاه کرد.تو چیزی نگفتی.

‏سال بعد، پیرمرد پیرتر شده بود. سال پس از آن، دیگر کمتر حرف می‌زد. یک روز دیدی عصایش را با هر دو دست گرفته و دو قات شده، آهسته از کوچه می‌گذرد. روز دیگری دیدی بوتل آب را به مشکل در دستش نگه داشته است.

‏اما هنوز، هر چند وقت یک‌بار، راه قبرستان را پیش می‌گرفت. تا یک جمعه که نیامد. فکر کردی شاید مریض شده باشد. جمعهٔ بعد هم نیامد. جمعهٔ سوم، خودت راه قبرستان را پیش گرفتی.

‏وقتی به گور جوان رسیدی، اول خارها را دیدی که همه‌جا را گرفته بودند. گور تقریباً زیر خارها گم شده بود. بوتل آب نبود. ارزن هم نبود. گنجشک‌ها روی خاک می‌پریدند و چیزی برای خوردن پیدا نمی‌کردند.خم شدی و خارها را پس کردی. سنگ پیدا شد. نام جوان هنوز همان‌جا بود؛ اما زیر لایه‌یی از گرد و خاک، به زحمت خوانده می‌شد. تاریخ تولدش همان بود و تاریخ وفاتش هم همان. فقط پیرمرد نبود.کمی آن‌طرف‌تر، گور تازه‌یی دیدی. خاکش هنوز نو بود. سنگ نداشت. اما پهلوی آن، یک بوتل خالی افتاده بود؛ همان بوتلی که پیرمرد هر بار با خود می‌آورد. چند دانه ارزن هم روی خاک ریخته بود.

‏مدتی میان دو گور ایستادی. باد از میان قبرستان می‌گذشت و خارها آرام تکان می‌خوردند. گنجشکی پایین آمد و یکی از دانه‌های ارزن را برداشت و دوباره پرید.چند روز و چند هفته گذشت. زنده‌گی دوباره تو را با خود برد. کارها، آدم‌ها و روزهای پی‌هم آمدند و رفتند. دیگر هر جمعه به قبرستان نمی‌رفتی. شاید ماه‌ها گذشت و شاید سال‌ها. گاهی از پیش قبرستان تیر می‌شدی، اما راهت را کج نمی‌کردی. تنها گاهی به یاد پیرمرد می‌افتادی.

‏یک روز که دلت خواست، به گور او رفتی. گورش دیگر تازه نبود. کمی خار روی آن روییده بود. خم شدی و خارها را پس کردی. چند دانه ارزن همراهت بود؛ بی‌آن‌که خودت بدانی چرا، آن‌ها را روی خاک پاش دادی. مدتی نشستی.

‏همان‌جا، بی‌آن‌که بخواهی، به گور جوان فکر کردی. یادت آمد که پیرمرد هر جمعه راهی آن گوشه می‌شد؛ خارها را پس می‌کرد، سنگ را پاک می‌نمود و نام جوان را از زیر خاک بیرون می‌آورد.

‏آن روز بود که برای نخستین بار فهمیدی پیرمرد شاید تنها برای گور جوان نمی‌رفت. او نمی‌گذاشت نامی گم شود.

‏چند ماه بعد، شاید سال‌ها بعد، دوباره از آن‌جا گذشتی. این بار نخواستی به گور جوان نزدیک شوی. از دور نگاهش کردی. خارها بلند شده بودند و سنگ تقریباً پیدا نبود. فقط گوشه‌یی از آن از میان خارها دیده می‌شد.

‏دو سه گور بی‌نام آن‌طرف‌تر هم دیگر از گورستان جدا نمی‌شدند؛ همه‌جا یک‌دست و برابر  خار و خاک بود. ایستادی، اما پیش نرفتی. سال‌ها بعد، گاهی به گور پیرمرد می‌رفتی؛ خارهایش را پس می‌ نمودی ، چند دانه ارزن می‌پاشیدی و مدتی خاموش می‌نشستی. اما دیگر به گور جوان نمی‌رفتی.

‏شاید نامش هنوز در جایی از خاطرت مانده بود، اما راه آن گور را دیگر به یاد نداشتی.یک روز بر سر گور پیرمرد نشسته بودی که چشم‌هایت به آن‌طرف قبرستان افتاد. میان خارها چند پشتهٔ خاک دیده می‌شد؛ یکی از آن‌ها همان گوری بود که سال‌ها پیش پیرمرد هر جمعه پاک می‌کرد. نه سنگ قبرش از دور پیدا بود و نه نامش. گنجشک‌ها روی خارها می‌پریدند و باد خاک خشک را روی قبرها می‌ریخت.

‏مدتی به آن‌جا نگاه کردی. خواستی نام جوان را به یاد بیاوری. نامش دیر به خاطرت آمد؛ آن‌قدر دیر که خودت هم تعجب کردی. چرا باید نام مرده‌ای که سال‌ها پیش نامش را می‌دانستی، این‌همه دیر به یادت بیاید؟ چند لحظهٔ دیگر صبر کردی. نام بالاخره به خاطرت آمد.

‏اما همان‌جا، برای اولین بار، به چیزی فکر کردی که پیش از آن هرگز به آن فکر نکرده بودی: اگر روزی کسی نباشد که نام یک مرده را به یاد بیاورد، آیا آن مرده یک بار دیگر هم می‌میرد؟سرت را پایین انداختی. چند دانه ارزن را روی گور پیرمرد پاش دادی. گنجشکی از شاخهٔ درخت توت پایین آمد و دانه‌یی را برداشت. تو همان‌جا نشستی و به گور پیرمرد نگاه کردی.

‏آن‌سوی قبرستان، زیر خارها، گوری بود که زمانی نامی داشت و مردی هر جمعه نمی‌گذاشت آن نام گم شود. حالا پیرمرد رفته بود. و نام جوان هم، آرام‌آرام، با او رفته بود.

‏باد وزید. خارها تکان خوردند و گور جوان بار دیگر زیر خارها پنهان شد. تو بلند شدی، چند قدم از گور پیرمرد دور شدی و راهت را گرفتی. دیگر به پشت سر نگاه نکردی.

‏پایان

‏‏شهر فولدا ـ جرمنی

‏۲۰ آگست ۲۰۲۶

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار