داستان

نفس‌ های گرم رفاقت

یک داستان کوتاه از انور رستمی

نفس‌ های گرم رفاقت

تابستان آن سال گرم ‌تر از همیشه بود. خورشید از آغاز صبح بر سقف ‌های شهر می ‌تابید و روی زمین را داغ می ‌کرد. یوسف، پسر شانزده‌ ساله ‌ای که عاشق کاوشگری و کنجکاوی  بود، بیشتر روزهای تعطیلاتش را در خانه می‌ گذراند و از این موضوع خسته شده بود.

یک روز صبح، دوست صمیمی ‌اش میرویس در حالی که صورتش از هیجان می درخشید به خانه او آمد و گفت: یوسف! شنیدی؟ می‌ گویند در میان جنگل یک کلبه قدیمی وجود دارد که سال ‌ها کسی به آن نرفته است.

یوسف که همیشه به کشف مکان‌ های ناشناخته علاقه داشت، بلافاصله گفت:

ـ جدی؟ پس چرا منتظریم؟ برویم پیدایش کنیم!

آن‌ ها تصمیم گرفتند دوست دیگرشان میلاد را نیز همراه خود ببرند. میلاد کمی محتاط‌ تر از آن دو بود، اما در نهایت پذیرفت.

صبح روز بعد، هر سه راهی جنگل شدند. هوا گرم بود، اما سایه درختان بلند راه رفتن را آسان ‌تر می ‌کرد. صدای پرندگان از هر طرف شنیده می ‌شد و بوی خاک و برگ ‌های تازه فضا را پر کرده بود.

پس از حدود دو ساعت پیاده ‌روی، میرویس ناگهان ایستاد و به نقطه ‌ای میان درختان اشاره کرد.

ـ نگاه کنید! آنجاست!

در فاصله‌ ای نه ‌چندان دور، ساختمانی چوبی و قدیمی دیده می ‌شد. پنجره ‌هایش شکسته و دیوارهایش فرسوده بودند. با این حال، چیزی در ظاهر آن وجود داشت که حس کنجکاوی هر سه نفر را برمی ‌انگیخت.

آن ‌ها به آرامی وارد کلبه شدند. داخل آن تاریک و غبارآلود بود. روی زمین وسایل قدیمی و چند جعبه چوبی دیده می‌ شد. یوسف چراغ دستی کوچکی را که در دست داشت روشن کرد و اطراف را بررسی نمود.

در گوشه ‌ای از اتاق، صندوق کوچکی قرار داشت. میلاد آن را باز کرد. داخل صندوق چند عکس قدیمی، یک قطب ‌نما و دفترچه ‌ای چرمی وجود داشت.

میرویس دفترچه را برداشت و شروع به خواندن کرد. یادداشت ‌ها متعلق به مردی بود که ده ‌ها سال پیش در آن منطقه زندگی می‌ کرده است. او در دفترچه از سفرها، خاطرات و آرزوهایش نوشته بود.

هر سه با دقت صفحات را ورق زدند. آخرین نوشته چنین بود:

«اگر کسی این یادداشت ها را پیدا کرد، امیدوارم بداند که ارزش زندگی در ماجراجویی، دوستی و کشف چیزهای تازه است.»

برای لحظه ‌ای سکوت برقرار شد.

میلاد با لبخندی که بر لب داشت گفت: فکر می ‌کنم او درست‌ گفته است.

یوسف سرش را تکان داد.

ـ اگر امروز اینجا نمی‌آمدیم، هرگز این داستان را پیدا نمی ‌کردیم.

آنها تصمیم گرفتند دفترچه را به کتابخانه قریه شان تحویل دهند تا دیگران نیز بتوانند آنرا بخوانند. سپس از کلبه خارج شدند و در راه بازگشت درباره اتفاقات گذشته صحبت کردند.

خورشید کم ‌کم به سمت افق می‌ رفت و نور نارنجی ‌رنگش از میان شاخه ‌های درختان عبور می ‌کرد.

خستگی در پاهای شان بود، اما هیچ ‌کدام ناراحت نبودند. آنها احساس می‌ کردند چیزی ارزشمندتر از یک گنج پیدا کرده ‌اند. یوسف نگاهی به میرویس انداخت، خطوط خستگی روی چهره‌ اش پیدا بود، اما چشم ‌هایش با برقی عجیب می ‌درخشیدند. دفترچه قدیمی و چرمی که تمام روز را به دنبالش گشته بودند، حالا با امنیتی تمام در دستانش قرار داشت. گنج واقعی طلا یا جواهرات نبود، آن دستان گره‌ خورده، آن مسیر سختی که با هم طی کرده بودند و رازی بود که حالا بعد از نیم قرن، دوباره زنده شده بود. با تاریک شدن هوا، چراغ‌ های شهر از دوردست یکی ‌یکی روشن شدند و آن ‌ها دانستند که بازگشت شان، آغاز یک داستان کاملاً جدید خواهد بود.

آن تابستان به پایان رسید، اما خاطره آن روز هرگز از ذهن یوسف، میرویس و میلاد پاک نشد. سالهای بعد نیز هرگاه یکدیگر را می دیدند از سفرشان به کلبه قدیمی حرف میزدند و به یاد می ‌آوردند که چگونه یک روز گرم تابستانی، دوستی ‌شان عمیق ‌تر و زندگی ‌شان هیجان ‌انگیزتر شد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار