داستان
داستان عاشقانه بیبی مهرو

داستان عاشقانه بیبی مهرو
کابل زمین در دل تاریخ فرهنگی خود، قصه های مکنون دارد که روایت آنها خالی از عبرت و اندرز نمی باشد . روایات افسانه های مردمی و فولکوریک در ازمنه تاریخ ، سینه به سینه انتقال یافته و تا امروز به ما رسیده است .
خواستیم در این شماره تماسی به یکی از این روایت ها داشته باشیم . شما با نام بی بی مهرو و محله ای مسمی به بی بی مهرو آشنا یی کامل دارید و اینکه بی بی مهرو کی بود و از کجا و داستان زندگی این عزیز چه بود ، مختصراً در مورد معلومات ارائه میداریم :
در زمانه های گذشته ، دو قبیله ای در مسیر سرک میدان هوایی امروزی کابل ، زندگی میکردند که در استقامت شرق میدان خانواده مربوط به میر افغان و در قسمت غرب میدان هوایی کابل ، خانواده وابسته به ملک افضل خان امرار معاش داشتند .
ملک میر افغان دختری داشت در نهایت زیبایی به نام مهرو و همچنان ملک افضل خان پسری داشت به نام محمد اعظم که در شجاعت و دلاوری شهره زمان خود بود .
میگویند این دو قبیله با هم دشمنی و عداوت بسیار داشتند . در یکی از اعیاد ، تعدادی از محاسن سپیدان گذر بخاطر رفع کشیده گیها میان ایشان ، در خواست وصلت خیشاوندی به ملک افضل خان نمودند . ملک افضل خان این پیشنهاد بزرگان و موسفیدان را پذیرفت و همراه با ایشان به خانه ملک میرا فغان آمدند . خاستگاران از سوی افراد ملک میرافغان ، مورد استقبال گر م قرار گرفتتند و ملک افضل خان بعد از صرف طعام رخ به سوی ملک میر افغان نمود ه گفت : جناب ملک میرافغان بخاطر رفع کینه و دشمنی های دیرینه ، می خواهم پسرم محمد اعظم خان را به غلامی خود قبول کنید . با وصلت این دو جوان باشد که نهال دوستی میان ما و شما سبزشودو این پیوند سبب خوشبختی دو قبیله گردد .
ملک میر افغان برای رد و قبول این درخواست ، مهلت و گفت که بعد مشوره با دخترش موضوع را به اطلاع میرساند .
افراد ملک افضل خان با سرور و شادمانی چنانچه رسم ان روزگار بود ، فیر های شادیانه نمودند و هر کدام به قصد خانه های خود مراجعت کردند .
ملک میرافغان موضوع را با همسر و دخترش در میان گذاشت و از وعده خود برای افضل خان حکایه نمود .
دخترش پرسید : پدرجان پیشنهاد ملک افضل خان چیست ؟ پدر در جواب دخترش گفت که بعد از ختم روز های عید موضوع را به شما میگویم .
مهرو دختر هوشیار و زرنگ بود ، می فهمید که ملک افضل خان ؛ پسری جوان دارد ، مهرو دستان پدر را بوسید و گفت : من منتظر پیام شما هستم .
روز چهارم عید فرا رسید و مهرو با جمعی از دختران محل ، برای خوشه چینی گندم به مزرعه رفتند . مهرو در کشتزار مصروف کار بود که نا گهان پیر مردی با پسرش ظاهر گردید .
مهرو سلام داد و پرسید : دروگر استید . پیرمرد گفت : نی دخترم ، این قطعه زمین مال منست و این پسرم .
مهرو نام پدر و پسر را پرسید : پدر جان نام شما چیست ؟ پیرمرد گفت : من خواجه محمد نام دارم و اسم پسرم عزیز است .
نگاه های ایندو جوان با هم خیره شد و در دلهای شان برقی از عشق و عاشقی زد .
پیر مرد از دختر زیبا روی پرسید ؟ نام تو چیست دخترم ؟
مهرو گفت : من مهرو نام دارم و دختر ملک میر افغان هستم .
عزیز با دیدن مهرو دل از دست داد و چنان می نمود که مهرو نیز در اولین نگاه دلباخته ی او شده است . نگاه ها گرم و گرمتر شد و دولت عشق در زمین دل شان
خیمه زد و فهمیدن که جای ملاقات و دید و باز دید شان همین مزرعه خواهد بود .
شامگاهان مهرو به برگشت و بعد از خوردن غذا پدر از مهرو پرسید : مهرو جان از پیشنهاد افضل خان نپرسیدی ؟ مهرو گفت : پدر جان ! یگانه روز خوشی در زندگیم امروز بود و از سبب در مورد پیشنهاد فکر نه کردم .
پدر مهرو ، انگیزه این خوشی را پرسید . مهرو جواب داد که در کشتزار خوب درو کرده و از این خاطر خوشحال است و همچنان خواست که تا ختم فصل درو به مزرعه برود . پدر مهرو از خواستگاری افضل خان یاد کرد و گفت که مدت دو هفته برایشان مهلت داده ام . مهرو در جواب حرف های پدر گفت که من هم یک هفته مهلت می خواهم تا در این زمینه فکر کنم . پدر مهرو حرف های مهرو را قبول کرد .
فردای همان روز مهرو با گروه از دخترا ن قریه راهی کشتزار شدند. وقتی انجا رسیدن چشم مهرو به عزیز افتاد و عزیز هم با نگاه عاشقانه بسوی مهرو دید و هر دو به سرعت فاصله ها را بریدند و با هم نزدیک شدند . هر دو دلداده لب به سخن باز کردند و ضمن قصه ها ، مهرو از طلبگاری افضل خان یاد آور گردید و افسوس خورد که ایکاش پدرش وعده نمی کرد . مهرو ازسر نوشت می ترسید و نمی دانست که حکم قضا در مورد شان چه خواهد بود .
عزیز عاشق جانباز به مهرو دلداری داد و گفت : اگر با پسر افضل خان عروسی کنی ، خون من گردنت خواهد بود . مهرو از حرف های عزیز قهر شد و گفت : ما چند روزی وقت داریم ، اخر کاری را خواهم کرد .
عزیز پرسید : چی کاری ؟ مهرو گفت : من جریان را به مادرم میگویم و مادرم از ما حمایت خواهد کرد .
زمان به سرعت می گذشت و آتش عشق عزیز در دل مهرو شعله ور تر می شد . روزی باز هم قاصدی از سوی افضل خان رسید و طالب جواب میرافغان گردید . میرافغان بازهم چند روزی مهلت خواست . مادر مهرو رسیدن پیام افضل خان را به مهرو گفت و مهرو به قهر گفت : مادر جان پدرم چقدر پول و دارایی دارد و هنوزهم پشت پول میرود ؟ مادر در جواب گفت : نی جان مادر ما سعادت و خوشبختی دختر یکدانه و در دانه ی خودرا می خواهیم . مهرو ناچار حرف دلش را به مادر گفت : مادر جان من در هنگام خوشه چینی ، عاشق عزیز پسر خواجه محمد شده ام و من می خواهم که با وی عروسی کنم . مادر مهرو گفت : به خدا قسم تمام زنان قریه تعریف او را می کنند و هر کدام میگویند که به جز عزیز هیچ کسی دیگر لیاقت مهرو جان را ندارد . مهرو به مادر خود گفت که اگر خوشی مرا می خواهید پس با نامزدی عزیز موافقه کنید . در این اثنا ملک میرافغان داخل اتاق گردید و با دهن پر خنده گفت : دخترم مهرو ! من تمام حرف های شما را شنیدم ، من خوشی و سعادت دخترم را می خواهیم و هیچگونه تشویشی از دشمنی افضل خان ندارم همین حالا نزد خواجه محمد و پسرش کسی را می فرستم تا در مورد ازدواج شما صحبت نماییم . مهرو هیجان زده دست های پدر را بوسید و از شرم و حیا از اتاق بیرون رفت . چه شبی عاشقانه و چه اضطرابی بی بهانه ، خواب از چشمان مهرو پریده بود ، در لباس خوشی نمی گنجید ، بی قرار پهلو به پهلو می شد .
قاصد میر افغان به سرای خواجه محمد رسید و خواستن خواجه و پسرش را به اطلاع رسانید
خواجه محمد و پسرش از خواستن شان به تشویش شدند و هزار و یک سودا در دلهای شان خطور کرد . پدر و پسر می ترسیدند که از این بابت کدام حادثه ای رخ نه دهد . فردا ی آن هردو به خانه میرافغان روانه شدند ، وقتی به مهمانخانه میر رسیدند دیدند که تعدادی از موسپیدان قریه نیز با هم گرد ٱمده اند و هر کدام علت آمدن شان را نمی دانستند .
پس از خوردن صبحانه ، میر افغان به حاضرین گفت : من شما بزرگان را برای یک موضوع زحمت داده ام . شما میدانید که میان ما و ملک افضل خان دشمنی دیرینه است ، به خاطر رضایت دخترم و اخلا ق پسندیده عزیز پسر خواجه محمد ، خواستم که دخترم را با عزیز عقد نکاح بندد و برای مراسم عروسی این دو جوان تدارکات را نیز پیش بین هستم . ملک میرافغان به خواجه محمد گفت : عروس تان مبارک . پطنوس شیرینی را پیش روی خواجه گذاشت . خواجه نیز از جا بلند گردید و دستان ملک را بوسید . آوازه وصلت دختر مرافغان به گوش اقضل خان رسید و آتش کینه ها و دشمنی ها را دلش تازه کرد .
محفل عروسی دو دلداده فرا رسید وهردو طرف پایکوبی و شادمانی داشتند ، قریه غرق سرور خوشی بود که نا گهان افراد مسلح به سرکرده گی افضل خان و پسرش در رسیدند و
حمله ور شدند ، سنگ به شیشه خانه محفل خوشی خورد ، از کشته ها پشته ها ساخته شد
میر افغان و خواجه محمد در اولین نبرد کشته شدند و عزیز برای انتقام گیری ، افضل خان و پسرش را تعقیب میکرد ، عزیز افضل خان و پسرش را به مرمی بست و از پای درآورد و خود در قسمت بالایی تپه موقعیت گرفت ، ناگهان گوله به سینه عزیز اثابت نمود و عزیز جان شیرین را دست داد . مهرو نامراد سر و پا برهنه از خانه برآمد و شتابان خود را به جسد عاشق دلباخته رساند . مهرو تن خون چکان عزیز را در آغوش گرفت و های های گریه میکرد ، ناگهان مرمی دیگری به قلب داغدار مهرو رسید و مهرو نیز جان به جان آفرین تسلیم نمود . و از آن پس بی بی مهرو ورد زبان ها شد و تا امروز مهر ی در دل ساکنان شهر کابل دارد .
زینالدین علی



