دسته‌بندی نشده

هنر زبان مشترک احساس، اندیشه و زیبایی است

هنر زبان مشترک احساس، اندیشه و زیبایی است

‏شعر هنرِ کشف و آفرینشِ جهان در زبان است؛ جایی که واژه‌ها از معنای معمول خود فراتر می‌روند و به احساس، خیال، اندیشه و تجربهٔ انسانی جان می‌بخشند. شعر تنها کنار هم نشاندن واژه‌ها و رعایت وزن و قافیه نیست؛ بلکه تبدیل یک دریافت درونی به سخنی است که بتواند در جان دیگری نیز انعکاس یابد. شاعر آنچه را دیگران می‌بینند، به گونه‌ای دیگر می‌بیند و آنچه را دیگران احساس می‌کنند، با زبان تازه‌ای بیان می‌کند. از همین‌رو، شعر می‌تواند آینهٔ روح انسان، حافظ خاطرهٔ یک عصر و پلی میان تجربهٔ فردی و حقیقت جمعی باشد.

‏هنر زبان مشترک احساس، اندیشه و زیبایی است؛ تلاشی انسانی برای بخشیدن صورت و معنا به آنچه گاه با زبان عادی قابل بیان نیست. نقاشی، موسیقی، معماری، تئاتر، داستان و شعر، هر یک شیوه‌ای برای دیدن و بازآفرینی جهان‌اند. هنرمند واقعیت را صرفاً تقلید نمی‌کند، بلکه آن را از صافی ذهن و احساس خویش عبور می‌دهد و جهانی تازه می‌آفریند. به همین دلیل، ارزش هنر تنها در زیبایی ظاهری آن نیست؛ هنر بزرگ می‌تواند انسان را به اندیشیدن، احساس کردن، پرسیدن و حتی دگرگون شدن وادارد.

‏شعر و هنر، در عمیق‌ترین معنا، دو جلوه از یک حقیقت‌اند: هر دو می‌کوشند میان انسان و جهان، میان ظاهر و معنا، و میان احساس و اندیشه پیوندی تازه برقرار کنند. شعر بیشتر با جادوی کلمه و هنر با زبان‌های گوناگونِ تصویر، صدا، حرکت و فرم سخن می‌گوید؛ اما مقصد هر دو، بیدار کردن حس زیبایی و کشف لایه‌های پنهان هستی است. اگر دانش به انسان می‌آموزد که جهان چگونه کار می‌کند، شعر و هنر به او می‌آموزاند که جهان را چگونه ببیند و چگونه عمیق‌تر احساس کند. از این منظر، شعر و هنر نه تجمل زندگی، بلکه یکی از شریف‌ترین راه‌های شناخت انسان و جهان‌اند.

‏ به نظر من اگر شعر و فرهنگ فارسی در افغانستان را با معیارهای تاریخی، اجتماعی و ادبی بسنجیم، نمی‌توان گفت در مرحلهٔ رکود کامل است؛ بلکه در مرحله‌ای از گذار و دگرگونی قرار دارد؛ مرحله‌ای که از یک‌سو میراث بسیار نیرومند گذشته را با خود دارد و از سوی دیگر با چالش‌های جدی روزگار معاصر روبه‌رو است.

‏از نظر میراث ادبی و عمق فرهنگی، افغانستان جایگاه بسیار بلندی دارد. این سرزمین یکی از خاستگاه‌ها و پرورشگاه‌های مهم زبان و ادب فارسی بوده و نام‌هایی چون مولانا، سنایی، ناصرخسرو، جامی و بیدل، در پیوند با حوزهٔ بزرگ تمدنی خراسان و فارسی‌زبانان، نشان می‌دهند که فرهنگ فارسی در این جغرافیا ریشه‌ای بسیار عمیق دارد. در روزگار معاصر نیز شعر فارسی افغانستان همچنان زنده است؛ اما به نظر من، از نظر نهادسازی، نقد ادبی، پژوهش منظم، نشر آثار، ارتباط میان نسل‌های ادبی و تبدیل سرمایهٔ ادبی به یک جریان فرهنگی پایدار هنوز با ظرفیت واقعی خود فاصله دارد.

‏مهم‌تر از همه، شعر و فرهنگ فارسی افغانستان امروز در یک مرحلهٔ بازتعریف قرار گرفته است. نسل جدید باید میان میراث کلاسیک و نیازهای انسان امروز رابطه‌ای تازه ایجاد کند؛ یعنی نه در گذشته متوقف بماند و نه از ریشه‌های فرهنگی خود جدا شود. اگر پژوهش دربارهٔ بزرگان ادب، تصحیح و نشر متون، نقد علمی، حمایت از شاعران جوان، گسترش کتاب‌خوانی و گفت‌وگوی میان ادبیات کلاسیک و معاصر تقویت شود، فرهنگ فارسی افغانستان می‌تواند از مرحلهٔ حفظ میراث به مرحلهٔ آفرینش و زایش فرهنگی تازه برسد.

‏و شاید بتوان این وضعیت را با یک تعبیر خلاصه کرد: فرهنگ فارسی افغانستان از نظر سرمایه و استعداد، غنی؛ از نظر تداوم و نهادهای فرهنگی، آسیب‌پذیر؛ و از نظر امکان تحول، بسیار امیدوارکننده است. به‌خصوص فعالیت‌هایی مانند پرداختن دوباره به میراث عرفانی و ادبی فارسی، اگر با روش علمی و زبان قابل فهم برای نسل جوان همراه شود، می‌تواند میان گذشتهٔ پرافتخار و آیندهٔ فرهنگی افغانستان پلی استوار بسازد.

مدیرمسوول و صاحب امتیاز دوهفته نامه آیینه روز

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار