
رخ مهتاب
بیا هر شب
به دیداردلی غم پرور من
دراین تنهایی تنها و شب های پریشانی
دلم چون غنچه دل تنگ است
دلم تنگ است
بیا ای نور مهتابی ، ایا روشن تر ازدریا
شبم پر نورکن لبریز از جام نگاه خویش
بیا بنگر دورن سینه بی کینه ام را
که می سوزد غریبانه دراین بوستانسرای غم
شبم تاریکتر از روز
دراین ایوان سرپوشیده ی تاریک
دلی خوش کرده بودم با دوچشم مست بادامی
واما حاسد بی ننگ ، شرر درقلب مینا ریخت
سیه ابری بر آمد بررخ مهتاب
ستاره برزمین افتاد
بیا نامهربان من
به پرسان دل غم پرورمن
دراین بوستانسرای غم
که جز حسرت نمی بینم به چشم کس
بیا ! اما بپوشان چشم و رویت را
که می ترسم ترا مهتاب پندارند
ومی ترسم ترا خورشید انگارند
و می ترسم ترا از من جدا سازند
و می ترسم به دست حیله و نیرنگ
دلی بشکسته ام بشکسته تر گردد
نمی خواهم ببیند هیچ کس مارا
شب تاریک و یلدایست
ومن تنها و تاریکم
بیا نا مهربان من
بیا نامهربان من !
آرزو
بوستانسرای کابل
1394 خورشیدی



