شعر

میرزا اسد الله غالب

‏بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا

‏‏شد نگه، زنار تسبیح سلیمانی مرا

‏‏دامن افشاندم به جیب و مانده در بند تنم

‏‏وحشتی کو تا برون آرد ز عریانی مرا

‏‏وه! که پیش از من به پابوس کسی خواهد رسید

‏‏سجده شوقی که می بالد به پیشانی مرا

‏‏همچنین بیگانه زی با من دل و جان کسی

‏‏بدگمان گردم اگر دانم که می دانی مرا

‏‏با همه خرسندی از وی شکوه ها دارم همی

‏‏تا نداند صید پرسش های پنهانی مرا

‏‏برنیایم با روانی های طبع خویشتن

‏‏موج آب گوهر من کرده طوفانی مرا

‏‏تا به راهت مردم و یک ره به خاکم نامدی

‏‏دوزخی گردیده اندوه پشیمانی مرا

‏‏خویش را چون موج گوهر گرچه گرد آورده ام

‏‏دل پرست از ذوق انداز پر افشانی مرا

‏‏تشنه لب بر ساحل دریا ز غیرت جان دهم

‏‏گر به موج افتد گمان چین پیشانی مرا

‏‏با سراج‌الدین احمد چاره جز تسلیم نیست

‏‏ور نه غالب نیست آهنگ غزل‌خوانی مرا

‏

‏ ++++++

بر نمی آید ز چشم از جوش حیرانی مرا

‏‏شد نگه، زنار تسبیح سلیمانی مرا

‏‏دامن افشاندم به جیب و مانده در بند تنم

‏‏وحشتی کو تا برون آرد ز عریانی مرا

‏‏وه! که پیش از من به پابوس کسی خواهد رسید

‏‏سجده شوقی که می بالد به پیشانی مرا

‏‏همچنین بیگانه زی با من دل و جان کسی

‏‏بدگمان گردم اگر دانم که می دانی مرا

‏‏با همه خرسندی از وی شکوه ها دارم همی

‏‏تا نداند صید پرسش های پنهانی مرا

‏‏برنیایم با روانی های طبع خویشتن

‏‏موج آب گوهر من کرده طوفانی مرا

‏‏تا به راهت مردم و یک ره به خاکم نامدی

‏‏دوزخی گردیده اندوه پشیمانی مرا

‏‏خویش را چون موج گوهر گرچه گرد آورده ام

‏‏دل پرست از ذوق انداز پر افشانی مرا

‏‏تشنه لب بر ساحل دریا ز غیرت جان دهم

‏‏گر به موج افتد گمان چین پیشانی مرا

‏‏با سراج‌الدین احمد چاره جز تسلیم نیست

‏‏ور نه غالب نیست آهنگ غزل‌خوانی مرا

‏

‏+++++++

‏غمت در بوته دانش گدازد مغز خامان را

‏‏لبت تنگ شکر سازد دهان تلخ کامان را

‏‏قضا در کارها اندازه هر کس نگه دارد

‏‏به قطع وادی غم می گمارد تیزگامان را

‏‏ز هستی پاک شو گر مرد راهی کاندرین وادی

‏‏گرانیهاست رخت رهرو آلوده دامان را

‏‏دماغ فتنه می نازد به سامان رسیدن ها

‏‏طلوع نشئه گرد راه باشد خوش خرامان را

‏‏پی رسوایی ارباب تقوی جلوه ای سر کن

‏‏کتانها ماهتابی ساز شاهم نیک نامان را

‏‏به عرض ناز خوبان را ز ما بی تاب تر دارد

‏‏عنان از برق باشد در رهش زرین ستامان را

‏‏خرابیم و رضایش در خرابی های ما باشد

‏‏ز چشم بد نگه دارد خدا ما دوستکامان را

‏‏بسا افتاده سرمست و بسا افتاده در طاعت

‏‏تو دانی تا به لطف از خاک برداری گدایان را

‏‏ز قاتل مژده زخمی گلم در جیب جان ریزد

‏‏نشاط انگیز باشد بوی خون خونین مشامان را

‏‏جهان را خاصی و عامی ست آن مغرور و این عاجز

‏‏بیا غالب ز خاصان بگذر و بگذار عامان را

‏

‏ +++++

‏تعالی الله به رحمت شاد کردن بی‌گناهان را

‏‏خجل نپسندد آزرم کرم بی‌دستگاهان را

‏‏خوی شرم گنه در پیشگاه رحمت عامت

‏‏سهیل و زهره افشانده ز سیما روسیاهان را

‏‏زهی دردت که با یک عالم آشوب جگرخایی

‏‏دود در دل گدایان را و در سر پادشاهان را

‏‏به حرفی حلقه در گوش افگنی آزادمردان را

‏‏به خوابی مغز در شور آوری بالین‌پناهان را

‏‏ز شوقت بی‌قراری آرزو، خارا نهادان را

‏‏به بزمت لای‌خواری آبرو، پرویزجاهان را

‏‏به بزمت شادم اما زین خجالت چون برون آیم؟

‏‏که رشکم، در جحیم افگند، خلد آرامگاهان را

‏‏به دل‌ها ریختی یکسر شکستن هم ز یزدان دان

‏‏که لختی بر خم زلف و کله زد، کج‌کلاهان را

‏‏بنازم خوبی خونگرم محبوبی که در مستی

‏‏کند ریش از مکیدن‌ها زبان عذرخواهان را

‏‏به می آسایش جان‌ها بدان ماند که ناگاهان

‏‏گذر بر چشم افتد، تشنه‌لب گم‌کرده‌راهان را

‏‏ز جورش داوری بردم به دیوان، لیک زین غافل

‏‏که سعی رشکم از خاطر برد نامش گواهان را

‏‏گسست تار و پود پرده ناموس را نازم

‏‏که دام رغبت نظاره شد رسوانگاهان را

‏‏نشاط هستی حق دارد از مرگ ایمنم غالب

‏‏چراغم چون گل آشامد نسیم صبحگاهان را‏

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار