
خوشباشیهای خیام و عطار
مرگ با زندهگی شانه به شانه راه میرود. همین که زندهگی را شناختیم، مرگ را نیز شناختهایم. چنین است که نمیشود از زندهگی گفت و مرگ را فراموش کرد. پیش از این گفتیم که زندهگی، مرگ و خوشباشی مثلثی است که بخش بزرگ چهارگانیهای خیام بر این زمینه شکل گرفتهاند. پارهیی از رباعیهای عطار نیز چنین است. عطار به مانند خیام در چهارگانیهای خود از این سه مفهوم مثلثی میسازد.
چون گل بشکفت ساعتی برخیزیم
بر شادی می، ز دست غم بگریزیم
باشد که بهار دیگری ای همنفسان
گل میریزد ز باد و ما میریزیم
مختارنامه، ص ۲۹۶
او هشدار میدهد، بهار آمده است گلها شگفتهاند تا بهار دیگر تا چشم به هم زدن، گلها میریزند و ما نیز میریزم. پس بر خیزیم، یعنی هشیار باشیم تا لحظههای شاد زیستن را دریابیم و با شادی می، غمها را پشت سر گذاریم.
بر روی گل از ابر گلاب است هنوز
در طبع دلم میل شراب است هنوز
در خواب مشو چه جای خواب است هنوز
جانا! می ده که ماهتاب است هنوز
مختار نامه، ص۲۹۷
وقتی فرصتی برای لذت بردن و شاد بودن است، دیگر خوابیدن به مفهوم رایگان از دست دادن چنین فرصتی است. ماه در آسمان آبی میتابد، شبنم روی برگ گلها در روشنایی ماه میتابد، شراب در جام میخندد و ترا میل شراب است، پس چرا باید چنین فرصتی را بیهوده از دست داد. باید از زندهگی لذت برد.
دل گرچه ز عمر پیشخوردی دارد
می ده که دلم هنوز گردی دارد
بر زردی آفتاب در ده می سرخ
کاین زردی آفتاب دردی دارد
همان، ص۲۹۷
زردی خورشید نشانۀ غروب آن است. گویی زردی غروب عطار را به یاد غروب خورشید زندهگیاش میاندازد و جام سرخ میخواهد.
جانا می ده که با دلی غمناکم
تا می ز غم جهان بشوید پاکم
هین باده! که سبزه آمد از خاک پدید
زان پیش که ناپدید گردد خاکم
همان، ص ۲۹۹
جانا گل بین جامۀ چاک آورده
وز غنچه صباش بر مغاک آورده
می خور که صبا بسی وزد بی من و تو
ما زیر کفن روی به خاک آورده
همان، ص ۲۹۸
چون صبح دمید و دامن شب شد چاک
بر خیز و صبوح کن چرایی غمناک
می نوش دمی که صبح بسیار دمد
او روی به ما کرده و ما رو به خاک
همان، ص ۲۹۸
زهرست غم این دل غمناک همه
جانا، می ده که هست تریاک همه
می ده به لب کشت که بسیار نماند
تا کشت کنند بر سر خاک همه
همان، ص ۲۹۹
ماییم به عقل ناصواب افتاده
دل از شر و شور در شراب افتاده
آزاد ز ننگ و نام سر بر سر خشتی
در کنج خرابات خراب افتاده
همان، ص۲۹۷
گل جلوه همیکند به بوستان ای دوست
دریاب چنین وقت گلستان ای دوست
بنشین چو ز هرچه هست بر خواهی خاست
روزی دو ز عیش داد بستان ای دوست
همان، ص ۲۹۸
ماییم و می و مطربی مشکینخال
بی هجر میسر شده ایام وصال
با سیمبری نشسته بر باد شمال
زین آب حرام خون خود کرده حلال
همان، ص ۲۹۹
ای همنفسان فعل اجل میدانید
روزی دو سه داد خود ز خود بستانید
خیزید و نشینید که خود بعد از این
خواهید به هم نشستن و نتوانید
همان، ص ۲۹۶
خواهی که غم از دل تو یک دم بشود
می خور که چو می دل رسد غم بشود
بگشای سر زلف بتان، بند ز بند
زان پیش که بند بندت از هم بشود
همان، ص ۲۹۸
این رباعیهای عطار از نظر محتوا و نگرش به هستی، زندهگی، مرگ و خوشباشی ادامۀ اندیشههای خیام است. او در این چهارگانیها یک شاعر خیامی است. در میان محتوای این دسته رباعیهای عطار با اندیشههای خیام تفاوتی نیست. در این رباعیها جلوههای گوناگون زیبایی طبیعت را میبینم و زندهگی را میبینیم که سوار بر گرودنه زمان بیدرنگ میتازد.
در این میان چیز دیگری نیز وجود دارد که با سماجت تمام در برابر طبیعت و زندهگی ایستاده و آن مرگ است. حال چه باید کرد؟ تا رسیدن قطار به ایستگاه مرگ باید گریست و گریبان پاره کرد که سفر ما سرمنزلی جز مرگ ندارد. یا این که با همراهان خود با شادکامی و لذت به سفر ادامه دهیم.
خیام و عطار هر دو ما را به شاد زیستن فرا میخوانند، نه این که سر در لاک غمها و نگرانیهای بیهوده فرو بریم و برای مرگ نارسیده گریه کنیم!
گذشته از زبان و آرایههای ادبی همگون، در پارهیی از چهارگانیهای عطار و خیام چنان همگونی و یگانهگی اندیشه، مضمون و زبان وجود دارد که در ذهن خواننده این پرسش به میان میآید که گویندۀ اصلی این چهارگانیها عطار است یا خیام.
به این نمونهها توجه کنیم.
خیام
این اهل قبور! خاک گشتند و غبار
هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار
آه این چه شراب است که تا روز شمار
بیخود شده و بیخبرند از همه کار
رباعیات خیام، ص ۱۰۴
عطار
ای اهل قبور! خاک گشتید و غبار
هر ذره ز هر ذره گرفتید فرار
این خود چه سرای است که تا روز شمار
بیخود شدهاید و بیخبر از همه کار
مختارنامه، ص ۱۹۷
خیام
بر چهرۀ گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
عطار
بر چهرۀ گل شبنم نوروز خوش است
در باغ و چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
مختار نامه، ص ۲۹۶
خیام
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
عطار
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
میخور که دمی خوشتر از این نتوان یافت
خوش باش و بیندیش که مهتاب بسی
خوش بر سر خاک یک به یک خواهد تافت
مختار، ص۲۹۷
خیام
چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
عطار
چون عهده نمیکند کسی فردا را
یک امشب خوش کن دل پر سودا را
می نوش به نور ماه ای ماه که ماه
بسار بتابد و نیابد ما را
مختارنامه، ص۲۹۷
خیام
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
و آنگاه برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو
عطار
روزی که بود روز هلاک من و تو
از تن برهد روان پاک من و تو
ای بس که نباشیم و زین طاق کبود
مه میتابد بر سر خاک من و تو
مختارنامه، ص۲۹۷
خیام
میخور که فلک بهر هلاک من و تو
قصدی دارد بجان پاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
عطار
می خور که فلک بهر هلاک من و تو
قصدی دارد به جان پاک من و تو
بر سبزه نشین که عمر بسیار نماند
تا سبزه برون دمد ز خاک من و تو
مختارنامه، ص ۲۹۸
خیام
چندان که نگاه میکنم هر سویی
در باغ روان است ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی
عطار
چندان که نگاه میکنم هر سویی
از سبزه بهشت است و ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت شد ز دوزخ کم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی
مختارنامه، ص ۳۰۰
خیام
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار این گل
در خاک فرو ریزد و ما خاک شده
عطار
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایۀ گل نشین که بس گل که ز باد
بر خاک فرو ریزد و ما خاک شده
همان، ص ۳۰۱
این رباعیها چنان از نظر محتوا و زبان با هم یکیاند که داوری را برای ما دشوار میسازد که سرایندۀ اصلی خیام است یا عطار.
شفیعی کدکنی بر این باور است که مختارنامه را عطار خود تنظیم و بخش بندی کرده است. کدکنی همچنان باور دارد که یک چنین رباعیهایی در اصل از عطار بوده و بعد به نام خیام شهرت یافتهاند. کدکنی مختارنامه را گذشته از ارزشهای عرفانی، زبانی و ادبی که دارد، کتاب ارزشمند و با اعتباری در زمینۀ خیامشناسی نیز میداند.
او میگوید: «بسیاری از معروفترین و زیباترین رباعیهای که به نام خیام شهرت یافته بر اساس نسخههای قدیمی این کتاب، همگی از آن عطاراند و انتساب آنها به خیام حد اقل مربوط به دو قرن بعد از نوشته شدن نسخههای متن این کتاب است.»
مختارنامه، ص ۱۵
نکتۀ قابل توجه و بحث بر انگیز این است که چگونه در این دسته از رباعیهای شیخ عطار این همه یگانهگی اندیشه با عمر خیام وجود دارد. شاعر عارف و متصوفی چون عطار، چگونه در رباعیسراییهای خود این همه جهان و هستی را از چشمانداز اندیشههای خیام دیده است. اندیشههایی که در نقطۀ مقابل عرفان قرار دارند. تردیدی نیست که عطار در این بخش از رباعیهای خود از نظر اندیشه و جهاننگری یک شاعر عارف نیست؛ بلکه شاعری است با اندیشههای خیامی.
خیام را با عرفان میانهیی نیست. در واقعگرایی فلسفی او همه بحثها بر محور همین جهان میچرخد.
عطار در الهینامه، در گفتههای آن «بینندۀ پاک» از خیام همان تصویری را ارائه میکند که فخر رازی در رسالۀ خود و نجم رازی در مرصادالعباد.
حال پرسش این است که عطار چگونه از آن همه بینش عارفانۀ خود میگذرد و میشود یک شاعر خیامی و با ذهن و زبان او رباعیسرایی میکند؟ از یقین عرفانی خود میرسد به شک خیامی.
این دگرگونی فکری چگونه برای عطار دست میدهد؟
عطار در این بخش از رباعیهای خود پیرو تمام عیار اندیشههای خیام است و به رباعیها و اندیشههای خیام نظر داشته است.
بیتردید میتوان گفت که خیام از این نقطه نظر بر شماری از شاعران بزرگ پس از خود چون عطار، حافظ و سعدی تاثیرگذاری گستردهیی دارد.
ادامه دارد


