
سحر
یک داستان کوتاه
نوشته، محمد عبد القادر آرزو
خواجه ویس الدین مرد سحر خیز بود، عادت داشت سحرگاه از همه جلو تر از خواب برخیزد و چون مرد کاسب بود پس از ادای دو گانه خود را آماده رفتن به ورکشاپ میساخت راستی وقتی ازش میپرسیدند، چرا اینقدر سحر را دوست دارد فورا مصرع از دیوان خواجه حافظ را بر میخواند و میگفت:
“دوش وقتی سحر از غصه نجاتم دادند”
هر چند غصه های مادی وی بسیار زیاد و زندگی فقیرانه و محقر داشت ولی با وجود آن مردی حلیم برده بار و در عین حال بسیار مهمان نواز وسخی طبع بود و به همین دلیل محبوب قلوب اقران و امثال گردیده بود همه از ناز او را ویسی جان میگفتند ویسی جان چهار پسر و دو دختر داشت و برای حمل بار نفقه روزها را در ورکشاپ شب میکرد و از عرق جبین لقمه نانی را برای فامیل تهیه میکرد. زحمت میکشید نمی خواست اولاد هایش در مراسم شادی و غم از سیال و شریك پسمان باشند و در حالیکه خودش بیسواد بود خوش داشت جگر گوشه هایش تحصیل کرده باشند و بدین لحاظ همواره سعی بلیغ به تعلیم و تربیه آنان میورزید پسر کلانش امین نام داشت و او را نزد خان کاکا که ملا امام گذرشان بود همه روزه برای فراگیری قرآن مجید روانه میساخت و چون این پسرک تیزهوش و ذکی بود توانست در هفت سالگی قرآن را ختم کند و به همین قسم بچه ها را ترغیب و تشویق میکرد و گاه گاه خود را مثال میاورد که اگر درس و مکتب میخواند حالا دیگر سیاه و چرکین بخانه برنمی گشت و درست معلم میبود، مامور میبود و…
روزی از روزها که در واقع آغاز غمنامه و تراژیدی زندگی این خانواده كوچك بود، و یسی جان برای گرفتن دوا نسخه طفلك نوزادش که تمام شب را در آتش تب سپری نموده بود صبحگاهان بسوی دواخانه شتافت و چون معمولا روزها اکثری دواخانه ها در بسته میبودند ویسی جان با دل پر خون دوان دوان ازین گذر به آن گذر تلاش میکرد تا برای طفلك بیمارش ادویه مهیا کند. اما دریغ و افسوس ، جور روزگار لحظه درنگ نکرد تا ویسی جان بطفلك دردمندش رسد بایك انفجار مهیب راکت دیگر ویس الدین در میان گوشت پارچه های انسان مظلوم و بی پناه که همه چون ویس الدین بخاطر دوا و غذا از اشیانه های شان بیرون شده بودند. پهلو میزد ویسی جان در حالیکه زخم کاری برداشته بود اما زنده بود با چشم ملالت بار به سرد مهری زمانه می نگریست، هر کدام وحشت زده اینطرف و انطرف میدویدند و کسی را مجال همدردی نبود زمان میگذرد و فقط نقش خوبی ها وزشتی ها در تخته لوح جهان میماند و بس.
ویسی جان را با دیگر اجساد پارچه و تکه شده، انسانها به شفاخانه انتقال دادند ، پس از چند روز بیهوشی تمام ویسی جان چشم باز کرد و خود را در یکی از دهلیزهای شفاخانه یافت و در حال فریاد زد: کجا کجاشد، دواگگ ها بچیم کجا کجا خدایا خدایا چه می بینم ، تباه شدم تباه
داکتر پرستار او را به آرامش دعوت نمود و از او خواست خون سرد باشد ولی ویسی جان دیگر آنمرد حلیم و با حوصله نبود، درونش را عالمی از اضطراب و تپش فرا گرفته بود گوئی فواره های از آتشفشان در سراپایش میلان دارد. هر آن طفلك بیمارو مریض در نظرش می ایستاد و میگفت : با به جان کجارفتی ، دوا آوردی ، دوا ) اطراف ویسی جان را زنده های در حال مردن احاطه کرده بود. ناله های حزین داد و فریاد از دست بندگان شیطان و نفس بلند بود اما گوش مروت را پنبه گرفته بود وضجه ها و زاری ها جزء هوا میشد
زمان میگذرد و فقط نقش خوبی های وزشتیها در تخته لوح جهان میماند و بس.
شب با ل های سیاه و ظلمانی خود را آرام آرام بر فراز شهر می گستراند وپلیدی ها و خرابی های مرده دلان را از نظرها ستر میکرد و هر کدام بادلهای مایوس شتابان به سوی کاشانه های خویش بودند. زمانیکه شب به نیمه رسیده بود ویسی جان با هزار امید و آرزو حیران و پریشان نظر به سیاهی شب به سیاهی روزگار به سیاهی زندگی اش دوخته بود و میدید که آهسته آهسته فتیله های چراغ عمرش به خشکی می گراید
زمان میگذرد و فقط نقش خوبیها وزشتی ها در تخته لوح جهان میماند و بس.
ویسی جان رابه اصطلاح پینکی برده بود. تکان خورد از خواب پرید . سحر گاه بود و مثل همیشه به آواز پرندگان که غرق در تسبیح و تعلیل پروردگار خود بودند، گوش داد گداز درد در بند بند وجودش طوفان کرده بود و می فهمید که آخرین لحظات زندگی مستعار اوست پرستار بر سر بالین اش شتافت ، ویسی جان از و خواست تا جسد او را در بارانه کابل تحویل دهد و با گفتن این کلمات قطرات اشک از گوشه چشمانش چون مروارید غلطان چکیدن گرفت و دیگر او در سحرگاهان از غصه و رنج های زندگی نجات یافت.
پایان
منتشر مجله نسیم آزادی ، سال 1375 خورشیدی: پشاور



