طنزی

تبرچه

اندراش کورتی - (هنگری)

تبرچه

اندراش کورتی – (هنگری)

رئیس فابریکه چشمانش را از کاغذی که میخواند بلند کرده با لبخند به من نگریست و گفت

شما چی فرمودید؟

تکرار کردم

برده اند. آدمهای شما امروز صبح از پروژه ما تبرچه را برداشته با خود

چی تبرچه؟ آدمهای ما ؟ این غیر ممکن است.

متأسفانه این عین حقیقت است تبرچه کنار ماشین مخلوط کننده افتاده بود از کنار آن آدمهای شما میگذشتند. یکی از کارگران ما دید که آدمهای شما تبرچه را برداشتند و بردند. او موفق نشد خود را به آنان برساند.

رئیس با خوشحالی گفت

یعنی که تبرچه شما را دزدیدند؟ دیگر چیزی را نبردند ؟

نی فقط تبرچه ما را دزدیدند.

– اوه…. تبرچه… يك تبرچه، كوچك تانرا ؟

كوچك و بزرگ آن چی اهمیت دارد؟ گفتم تبرچه ما را دزدیدند. ما با آن درختها را قطع میکردیم. ناگفته نماند که دحدود هشتاد و دو فور بنت قیمت داشت. این تبرچه در جمع تحویلدار ما قید است.

رئیس در حالی که خوشحالی خودش را پنهان نمی کرد، دستها را به

هم مالیده گفت:

عالیست…. عالی… بچه ها يك تبرچه را دزدیدند…. یگانه تبرچه دستگاه شما را … عالیست.

رئیس با خوشحالی در اتاقش قدم میزد چند بار دور من گشت و بالاخره ایستاد و دستش را به شانه ام گذاشت و گفت:

میدانید دوست عزیز …؟ میدانید؟ این چی معنی دارد؟

بلی میدانم با این تبرچه ما را مسترد میکنید و یا ما به پولیس شکایت خواهیم کرد.

رئیس دستش را تکان داد و گفت:

این مسأله دوم است. اما اصل مسأله میدانید در کجاست؟ من تغییر بزرگ را حس میکنم در رفتار آدمهای خود من تحولی را مشاهده میکنم، تحول بنیادی در گذشته آنان چیزهای بزرگتر را میدزدیدند. چی از مابین فابریکه و چی از بیرون آن چیزهای قیمت دارتر و بزرگتر را میدزدیدند. آخ که چقدر زیاد دزدیدند.

گفتم:

و شما در برابرشان بی تفاوت بودید؟

چرا بیتفاوت؟ من همیشه نصیحت شان میکردم، با آنان کار تربیتی میکردم آه بالاخره میشود من و زحماتم نتیجه داد. يك تبرچه گل… يك تبرچه گل چوچه ملاحظه کنید يك تبرچه معلوم میشود که به تدریج آنان به سوی اصلاح شدن گام برمیدارند. اگر این پروسه ادامیابد و شی سرقت شده كوچك و کوچکتر شده برود به کجا می رسیم؟ به جایی که دیگر از دزدی دست بردارند بعد از چند سال این عادت به کلی از سرشان خواهد افتاد. بلی… تبرچه…. این آغاز يك مرحله جدید است.

از همین نقطه یعنی از همین تبرچه مرحله جدید زندگی کارمندان من آغاز میگردد.

درین وقت زنگ تیلفون به صدا درآمد رئیس با چستی ناشی از مسرت گوشی را برداشت.

– بلی… بفرمایید. چی…. تحویلخانه را باز کرده اند؟ تمام اشیای قیمتی تحویلخانه به سرقت رفته؟ چطور؟ آخ… فهمیده شد.

رئیس گوشک را روی تیلفون گذاشت و آهسته در چوکی خود فرو رفت. او شقیقه هایش را میمالید آهسته لبهایش تکان خوردند

– بلی… تبرچه… من فهمیده بودم. با دزدیدن این تبرچه مرحله

جدید زندگی کارمندان من آغاز شد…. ماشینها را از تحویل خانه برده اند…. قفل دروازه را با تبرچه پرانده اند… آخ

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار