داستان

رباب واصل

حسین فخری

رباب واصل

حسین فخری

من و یوسف هفته ای سه روز درس رباب داشتیم استاد در نظر ما مرد بزرگی بود. بسیار شیرین و پخته رباب میزد مردی بود که با انگشتان چست و لاغرش آرزوهای بزرگی را در ما بر می انگیخت و طبع تند و پر جنب و جوش ما را صفا و صیقل میبخشید. یادم می آید که خوش نداشت کسی به ربابش دست بزند هر وقت درس و تمرین ما خاتمه می یافت، سازش را پوش میکرد؛ زیر لب دعایی را زمزمه می نمود و توصیه کنان می گفت:

رباب را دست نزنید ساخت واصل است. اگر چیزی شود پیدا نمی شود.

من هجده سال داشتم و یوسف بیست سال داشت. هر دو آرزوهای دور و درازی در سر می پروراندیم آرزوی آن که رباب ساخت واصل داشته باشیم سیمها پرده ها و صدفهای آن برق زنند؛ انگشتان ما روی پرده های ساز برقصند و شور و زمزمه آن شنوندگان را مسحور و شیفته خود بگرداند. با همدیگر ساعتها و روزها می نشستیم و نقشه میکشیدیکه اگر رباب ساخت و اصل پیدا کنیم کدام نغمه ها و مقامها را بنوازیم؛

پوش ساز از کدام تکه باشد؛ چطور آن را از شر گرد و خاک و نم حفظ کنیم و اگر روزی صاحب چنین ربابی بشویم آن را هرگز از خود دور نسازیم و گم نکنیم.

ده سال بعد، یوسف به آرزویش رسید یک روز یکی از شنوندگانش که مرد متمولی بود و شیفته نوازندگی اش شده بود ربابی را به او بخشید؛

رباب ساخت واصل، يوسف ربابش را فقط وقتی از خانه میکشید که یا در ارکستر دلخواه و مشهورش نوازندگی میکرد یا کدام ثبت مهم در رادیو می داشت و از داشتن چنان ربابی به همه فخر می فروخت. انگار به سعادت کاملی دست یافته است.

من سالها در آرزوی رباب واصل بودم ولی دستگیری نمی کرد و اگر گاهگاهی پیدا هم میشد من آن را به چهل هزار و پنجاه هزار افغانی نمی توانستم خرید اما هیچگاه فراموشم نمیشد. شب و روز در اشتیاقش می سوختم و با خدای خود عهد میبستم که اگر رباب ساخت واصل

بیابم، آن را خوب نگه دارم و به هیچ صورت از خود دور نسازم

اینک سی سال از آن روزها میگذرد یوسف را در چند سال اخیر ندیده ام. شاید پنجاه ساله باشد میگویند صاحب زن و فرزندان و نواسه ها شده است. هنوز بهترین دوست و مونسش ربایش است.

یک لحظه از آن جدایی ندارد و به خاطر آن هیچ کسی را نمی شناسد. چاشت یک روز پسر جوانم شاد و خندان به خانه پا گذاشت. مثل گل شگفته بود. از فرط هیجان نفسک میزد از تمام صورتش خنده می بارید و گرمای تنش احساس میشد. ساز پوش کرده ای در دست داشت. وقتی نزدیکم نشست چشمانش برق میزدند و با شور و اشتیاق زاید الوصفي گفت

 

رباب، همان ربابی که سالها میخواستی و در آرزویش بودیسپس با خوشی و مسرت رباب را تقدیم کرد. شتابزده ساز را گرفتم.

دستم بی اراده به سوی پوش کشیده شد به سر و دسته پرده ها و صدفهای آن خیره شدم عجیب بود. رباب واصل. انگار به گنجی دسترسی پیدا

کرده بودم. با حیرت و شگفتی پرسیدم:

از کجا پیدا کردی؟ چطور؟

پسرم ذوق زده جواب داد

از دکان انتیک فروش آشنایم خریدم.

پولش را از کجا کردی؟

به قسط خریدم تا آخر سال می رسانمش

از شوق لبریز شدم. دلم میشد رباب را در آغوش بکشم. با بی صبری

پرسیدم

نگفت از کجا کرده؟

پسرم جواب داد:

نی، فقط گفت که در این روزها بسیاری از کسان سازهایشان را

می فروشند.

باز هم چیزی در دلم گذشت یا قانع نشدم به کاسه و دسته رباب نظر انداختم. در گوشه کاسة رباب نام واصل و تاریخ ساختمان ساز را یافتم پنجاه سال از ساختن رباب میگذشت پسرم چیزی در دلش گذشت و سراسیمه گفت

پدرا ساز بدل نیست همان نشانیهایی را دارد که خودت میگفتی

حریصانه به جست و جو پرداختم ناگهان دلم فروریخت. نام دیگری هم به خط نازکی در کاسه ساز حک شده بود؛ «یوسف پسرم حوصله بیشتر نتوانست و گفت:

اصل است. چوب و دسته و پرده هایش را نمی بینی؟

دلم مثل سرکه می جوشید. خدا خدا می کردم که رباب یوسف نباشد

وقتی تارهایش را کشیدم و آهنگ صدایش را شنیدم، شک و تردیدم به یقین مبدل گشت و خطاب به پسرم گفتم

راست میگویی اما تو نمی دانی

پسرم گیم را برید و گفت:

چرا به دلت نیست کدام نقص دارد؟

مجبور شدم که لب به اعتراف بگشایم

نی نقص ندارد. اما این رباب یوسف کاکا خوانده ات است.

پسرم وقتی نام یوسف را شنید رنگش را باخت حالتی خشمگین و رنجیده یافت. به پیچ و تاب افتاد اولین باری بود که می دیدم این همه غم و درد بین چشمانش موج میزند همه چیز تمام شده بود. پیرامونم را که نگریستم دیوارها، سقف چراغ، قالین و همه و همه به من چشمک می زدند دهن کجی میکردند و با زبان بی زبانی میگفتند /

تو صاحبش نمیشوی در تقدیر تو نیست

تمام خیالها و رؤیاهایم را که در سراسر زندگی در سر پرورانده بودم /به طور عجیبی بی رنگ و تباه شده یافتم آهسته آهسته شب فرارسید. چشمهایم را بستم خواب اصلاً وجود نداشت سرم سنگین بود. پلکهایم می سوختند. صدای نفسم را در سراسر طول شب می شنیدم تا صبحخیلی مانده بود. شانه ها و بازوهایم درد داشتند. در جایم نشستم سرم را به دیوار تکیه دادم و شروع کردم به چرت زدن شب قصد رفتن نداشت ازاین پهلو به آن پهلو می غلتیدم پنج بار در دل شب از خواب برخاستم و با رباب یوسف ساز زدم اعصابم خسته و فرسوده بود. چند بار بلند شدم وآب نوشیدم /

صبح با صدای باز شدن در بیدار شدم. قامت لاغر و خمیده زنم ظاهر گردید. برایم نان و چای آورده بود. پتنوس را پیش رویم گذاشت و از گیهایش دانستم که یوسف هنوز در حویلی سابقش زندگی میکندنفهمیدم که چطور تصمیمش را گرفتم آفتاب هنوز ندمیده بود. هوا خاکستری رنگ بود. رباب را از میخ دیوار جدا کردم و از خانه بیرون شدم.

بیرون هوا سرد بود. در سرتاسر سرک پرنده هم پر نمی زد. چراغهای برق خاموش بودند یوسف را از پنج سال به این سو ندیده ام. از روزی که ریابش را برایم امانت نداد و رفت و آمد ما قطع شد. اما احوالش را گهگاهی از دوستان و آشنایان میگرفتم و می دانستم که او و خانواده اش روزگاری را میگذرانند که مزه چندانی ندارد

ده دقیقه بود که پیرامون خانه یوسف قدم می زدم از پایین سرک جوانی می آمد که مثل کاظم پسر یوسف بود قدش، چهره و راه رفتنش با کاظم هیچ تفاوتی نداشت وقتی نزدیکم رسید، خودش بود. شاد شدم و با کاظم یکجا به سوی حویلی حرکت کردم هنوز چند قدم با حویلی فاصله داشتم که شکی به دلم راه یافت و از کاظم پرسیدم

رباب پدرت در خانه است؟

کاظم با اندوه خاصی جواب داد

یک ماه پیش به خانه ما راکت خورد و ما از خانه برآمدیم چند روز بعد که آمدیم رباب در خانه نبود و برده بودند.

با شنیدن این جمله بند دلم پاره شد. با او می رفتم و دلم از تشویش فشرده می شد. دلم نمی شد که یک حرف هم درباره رباب بزنم. حالت گرگی را داشتم که شکارش را از دست داده باشد. ناگهان از دیدن حویلی دندانهایم لرزیدند. انگار تب لرزه گرفته بودم گاهی داغ می شدم و گاهی سرد. حویلی و خانه ها را که نگریستم سراسر شکسته و فرسوده به نظر می رسیدند. دیوارها درز برداشته یکی از خانه ها به کلی فرو ریخته بود. ارسی های شکسته را پلاستیک و تکه گرفته بودند. در وسط حویلی گودال عمیقی سر باز نموده درختان پیرامونش از کمر قلم شده بودند. سرتاسر حویلی سیاه و گرد آلود بود حتی یک وجب هم پاکیزه نمانده اآن گلهای سرخ زیبا آن گلابها ،پتونی ها، عباسی ها و میخک های رنگارنگ از سفید گرفته تا زرد و نارنجی از آن کرت های مرج، بادنجان گشنیز و گندنه آن برگ و بار درختان سیب زردآلو و تاک اصلاً نشانی دیده نمی شد…..

رفتم به سوی خانه در دهلیز صدای پایی شنیده نمی شد. انگار که تمام خانه در خواب فرو رفته بودند.

چی خانه تنگ و تاریکی؛ در و ارسی و دیوار همه شکسته و زخمی بوی غلیظ اشتوپ هوا را انباشته خانه با سطرنجی و دوشکهای پینه بسته پوشیده بود. در قسمت بالایی خانه یوسف نشسته بود از دیدن قیافه یوسف دلم لرزید. انگار اولین باری بود که میدیدم رنگش پاک پریده و شقیقه هایش به کلی سفید شده اند. یا اولین باری بود که می دیدم چشمهایش چقر شده استخوان کومه هایش برآمده و پیشانی اش آن قدر جملکی پیدا نموده و قدش چنان لاغر و کمانی شده است. یوسف در آغاز از این دیدار نابهنگام شرمید ولی زود بر خود مسلط شد و گفت

کجا هستی برادر خوانده؟ تو کجا و اینجا کجا؟

کنارش نشستم سرد و سنگین بود. رباب را دو دستی تقدیمش کردم

دستهایش رعشه داشتند. تا حالا ندیده بودم که انگشتانش بلرزند شتابزده پوش رباب را گشود شرمگین و خشمگین می نمود. وقتی چشمهایش به کاسه و دسته و صدفها و پرده های رباب افتاد از گوشه چشمهایش اشک آرامی به پایین لغزید لختی در درونش به چیزی می اندیشید. سپس رباب را به سویم پیش کرد و آهسته گفت:

رباب را شرکن

سراسیمه شدم نمیدانستم که چرا خودش سر نمی کند. پنداشتم که مرا می آزماید. با بیم و امید ساز را تر کردم و دوباره به دستش دادم یوسف شروع کرد به نواختن انگشتانش لای سیمها و پرده همی رقصیدند و نوای محزونی را سر داده بودند. لختی نگذشته بود که نواختن را بس کرد و پرسید.

چطور است؟ تال ولی خراب نمی شود؟ بی سر نیست؟

صدایش گرفته و سنگین بود از رنج و اندوه می لرزید تعریف و تمجید کردم و یوسف دوباره شروع کرد به نواختن با اشتیاق عجیبی رباب را در آغوش گرفته بود اشک از چشمهایش روی سیمها و پرده ها می ریخت رباب چه خوب همدردی و همرازی میکرد. گفتی آهنگ از دل سوخته و پریشانش بر میخاست گاهی کوچک ترین ارتعاشهای غم و دردش را بیان میکرد زمانی نوای ملایم و دل نشین آن با سرنوشت غم انگیزش سازگاری داشت و افسردگی و دل شکستگی اش را به خوبی می نمایاند. من از شدت هیجان میلرزیدم همه چیز را از یاد برده بودم و از ته دل نوای دل انگیز ساز را می شنیدم

کاظم برای پدرش چای ریخت برای من هم نمی توانستم دستش را پس بزنم چای داغ داغ بود و عطر ملایمی را در هوا می پراکند. وقتی از ریختن چای فارغ شد سرش را پیش آورد و آهسته بیخ گوشم گفت:

پس از اصابت راکت پدرم چیزی را نمی شنود.

سنبله ۱۳۷۱

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار