داستان

ققنوس

حسین فخری

ققنوس

یک داستان کوتاه

نوشته حسین فخری

 

گویند ققنوس چون هزار ساله شود

خودش را بسوزد و از خاکسترش تخمی پدید آید

که ققنس دیگری از آن زاید.

ققنس سر بزرگ منقار پر سوراخ و پر و بال خوشرنگ داشت. چنگال نیرومندش خاک و سنگ آشیانه را می خراشید. چشمهای تیز بینش را به آسمان آبی و چشم انداز وسیع پایین دوخته بود و صفیر دلکشی که از منقار شکوهمندش بر میخاست به دلگرمی و شور درونی اش می افزود و پر و بالش را برای پرواز بلندتر و دورتر قدرتمندی بیشتر میبخشید.

ققنس همین که بال و پر بیشتر کشید یک روز صبح بالها را با تمام طولشان بگشود و خود را به اختیار باد سپرد. لحظه به لحظه اوج می گرفت. از یک گردنه به گردنه دیگر میرسید و از صخره و آشیانه دور و دورتر میگردید زمانی بیم هر خطری می رفت. سرانجام سر صخره بلندی فرود آمد پر و بال و سر و گردنش را آراست. منقارش را به سمت باد گرفت. ترانه های شورانگیز و دلکشی از زیر و بم منقارش طنین افکند.

انگار سیصد و شصت سوراخ منقارش هر یک سرودی می نواختند. به تدریح مرغان بی شماری گرد آمدند هیچ مرغی را قدرت آن نبود که پیش او غوغا بتواند کرد و یا از جا بجنبد ققنس چندتایی از آن میان برگزید. مغرورانه بر آنها تاخت و دقایقی نگذشت که سر صخره را بال و پر ریخته و سر و گردن دریده پوشاند و کرکسهایی بی صبرانه در بالا به انتظار خوان گسترده می چرخیدند.

ققنس جوان شور رسیدن در قله پر برف و هیبتناک را در سر می پرورانید. در یکی از روزهای بهاری پرها و بالهای آبی و سرخ و زرد را شانه زد؛ نفس را تازه کرد؛ پایها را نزدیک شکم جمع نمود و خود را از سر صخره به پایین لغزاند. چرخ زنان و صفیر کشان سوی گنبد نیلی اوج گرفت میخواست پرواز دوری داشته باشد. گاهی باد و طوفان او را باخود میکشید زمانی ریختن پرهایش از سرعتش میکاست

گاهی چشمهایش سیاهی میکرد زمانی چون خنجری سینه آسمان و ابرهای تیره و کبود رنگ را میشکافت زاغان و لاشخوران را پشت سر می گذاشت بالا و بالاتر می رفت و به گنبد نیلی نزدیک میشد.

او بال زد و بال زد تا سرانجام به قله پر برف رسید. به مجرد نشستن سرصخره سرد و خارایین چند سنگ و سنگریزه به پایین ریختند. باد سینه و سر و صورتش را می لیسید پرها و بالهای براقش نور رنگارنگی به اطراف می پراکند. روزی سخت باشکوه بود چشمهایش از دیدن چشمه های آب زلال و آن همه مناظر زیبا مجذوب گشت گویی شادی او سر صخره ها قرار داشت و خوش داشت که هوای سرد قله های یخ زده کوهها را ببلعد،آنجا که هیچ پرنده ای جرأت آشیانه ساختن نداشت و قلب جانوران از دیدن سنگهای بی گیاهی میلرزید. اینک او به امید سرکش و سرچشمه توانایی رسیده بود. کم کم بدون ترس هر طرف می پرید.

گاهی نفسش میسوخت گاهی نزدیک بود از سر صخره بلند آسمانی بلغزد زمانی از دیدن چیزی کمی مشوش می شد و ساعتها با خودش می اندیشید. کنجکاوی عجیبی سراپایش را فرا گرفته بود. پیوسته در جست و جوی افقهای دور دست بود برایش هر موجودی معنی و مفهوم خاص خودش را داشت تجربه پشت تجربه می اندوخت اوج قله و نزدیک آسمان و خورشید آشیانش بود در زیر بالهای وسیعش سایه ای گسترده حرکت داشت اما فرمانروای آسمان به پایین نمی نگریست.

مرغان بی شماری می کوشیدند دمی چند زیر چتر همایونش بیاسایند؛ بخت و اقبالشان را بیازمایند و یا پری بیابند و از آن پس خوش و کامگار بزیند و گزندی نبینند.

زمان میگذشت ققنس با دلی قوی و نشاطی تمام می زیست و همه جا را زیر بال و پر داشت. گاهی بلاها دید و محنتها کشید، اما باز هم ضعف و ستی را در خود راه نداد و همان طور بود که بود. گاهی پروازهای طولانی و بلندش آن قدرها به خاطر به چنگ آوردن شکار و یا سیر و تفرج نبود بلکه میخواست قلمروش را سرکشی کند گاهی هیچ خطری او را تهدید نمی کرد ولی با همه غریزه او را بر آن می داشت که مواظب همه چیز باشد و حتی از سایه اش هم میترسید یا بیم داشت که شور جوانی در دلش سستی گیرد یا به آسوده حالی و تن پروری خو نماید و یا شور و نوای منقارش خفه گردد.

صبح یک روز ناگهان در دلش چیزی گذشت، یا نیروی زندگی در او به جوش آمد بالهای پهنش را جولان داد. از آخرین نیرو و اراده استمداد جست. جست زنان از سر صخره بلند به پایین پرید. بالها به یاری اش شتافتند. میخواست پروازی داشته باشد و در پیچ و خم شکوهمند و خیال انگیز قلمروش به پرش در آید آسمان نیلی کوهستان سرسخت کوهپایه های خارایین دریاچه خشمگین و متلاطمش او را با گذشته های دور دست ذهنش پیوند میداد هجوم انبوه خاطره ها در سر پر سودایچرخیدن گرفتند. در طول عمر طولانی اش حیواناتی دیده بود گرسنه و تشنه، بیمناک و لرزان جانوران پندیده و فربه مورچه ها و حشراتی که شب و روز جان میکندند جانورانی که وقت بلعیدن شکارشان اشک می ریختند یا بی معنی و بی لزوم می دریدند، زهر می پاشیدند؛ لاشخورانی که غذایشان پسمانده شکار دیگران و یا گند و کثافت بود؛ جانورانی که فرمانروایی را به ارث میبردند؛ حیواناتی که می پنداشتند برای شکم سیری و شکار دیگران آفریده شده اند…..

پیچ و تاب پروازش نقشهای گوناگونی در پرده نیلی آسمان حک می کرد. گاهی می هراسید که مبادا قلمروش بیشه و آشیانه لاشخوران و زاغان گردد. گاهی چنان اوج میگرفت که گویی خنده آفتاب و گریه ابر را از نزدیک مینگریست گاهی چنان بال و پر میگشود و دمش را چنان چتر می بست که گویی چتر نیلی آسمان را می آراست و به نگاره گری طرحی نو در آن می پرداخت.

در پایین مرغان بی شماری او را می ستودند؛ نیرو و گستردگی بالهایش را، اوج گرفتن ها و سرمستی هایش را صفیر پر آهنگ و سنفونی زیر و بمش را پیچ و تاب خوردنها و جلوه گریهایش را… سرانجام سر و صورتش را آفتاب ظهر سوزاند؛ نفسش سوخت؛ در دلش غم گنگی جوانه زد؛ به هر زحمتی بود با بالها و پاهای لرزان خود را تا سر صخره و میان آشیانه رساند. چند کرکس و زاغ سر صخره های دورتر به کمین نشسته بودند و بی صبری داشتند یکباره آهی از دل دردمندش برخاست سر را میان بالهای خسته و رنجورش فرو برد و به تفکر پرداخت. احساس میکرد که در پیرامونش تارهای عظیمی به نوا در آمده است تارهایی که به درستی نمی دانست کیها و چطور آنها را به خروش درآورده است.

هنگامی به گذشته و آینده های دور مینگریست، گاهی به مثل قله سرسخت زمانی به صورت ابر، گاهی چو شعله آتش و زمانی به قیافخورشید جلوه گری داشت نقشها و پندارهای زیادی بر آن نقش بسته بود.

زمانی حوادث دلخواهش فتنه گری و وسوسه داشتند، حوادثی که برای رسیدن به آن پر زیادی ریختانده بود چه غرورها را که در هم نشکسته بود و چه تلخکامیهایی به بار نیاورده بود.

زمانی تلخی خاطره هایش کام و زبانش را می آزرد. با وجود اینها هنوز در سینه مرغ کهنسال سوزی بود و سرودهایش نمرده بودند.

سالها و سده های زیادی گذشت یک روز در روشنایی مه آلود آفتاب سر صخره سنگی نشسته بود با وجودی که دیگر در قله پیشین قرار نداشت، باز هم همه جا زیر نگینش بود و وقار و شایستگی بالهای پهن و خوشرنگ دم و چنگال نیرومند و چشمهای تیزبین و کهربایی را نگه داشته بود مثل هر صبحی احساس گرسنگی میکرد جای بلندی راگزید. منقارش را سوی باد گرفت به راست و چپ دور داد، بالا و پایین برد، اما ناله خفیفی برخاست نشانه درد و یا اندوه نبود و بیشتر به صدای خفه و آرام فرجام نغمه ها شباهت داشت. مرغان از پیرامونش می گذشتند.

و به نوایش توجهی نداشتند. دیگر از حرمت و حشمت و سحر و افسون گذشته خبری نبود چون حال چنین باشد دل کجا ماند و بال و پر و منقار را کار چون کند و قوت از کجا گیرد؟ شکسته دل و شرمناک به شکار یک پرنده کوچکی که از تشنگی کنار سنگی افتاده زبانک می زد بسنده کرد.

غم گرانی بر دلش چیره گشت سرش را از میان بالهایش کشید و به پروبال رنگ باخته ناخنهای کند چنگال پوسیده و طوق سیاهرنگ شاهوارش خیره گشت پنداشت که وقتش فرا رسیده است. بالها را

برانگیخت. ساعتها در پرواز و رفت و آمد بود… روز میگذشت و به پایان نزدیک می شد، ولی او هنوز سرگرم کارش بود و تا توانست خس و خاشاک و شاخه ها را از گوشه و کنار جمع کرد. سپس شاخه ها را روی هم چید و بر بالای آن نشست یکباره شور و حال خاصی در سراسر وجودریشه دوانید. منقار پر سوراخش را به سمت باد دور داد. طنین خاصی به زمزمه درآمد گویی آهنگ را در تمام طول عمرش برای چنین روزی نگه داشته بود سرودی که هماهنگی خاصی با کوهپایه ها و صخره ها و عمر طولانی و پر تجربه و شکوهمندش داشت نوای کهن مملو از حادثات طنین جنگهای خونین و عملیات پیروزمندانه؛ سرودی که در آن از وداع ققنوس با قله ها و آسمان نیلی و پروازها و اوج گیری ها سخن می رفت رویایی بود پایدار که با گذشته ها و آینده های دور گره می خورد و غم روزگار کهن را که آن قدر گرامی بود و با نومیدی و خوشبختی عجین گردیده بیان می کرد.

آواز زیر و بم سرود می تپید می لرزید تند و کند می شد آهسته و بلند می شد فراز و فرود داشت در فضا و میان صخره ها و کوهپایه ها طنین می افکند. گاهی به بانگ سوزناک و تلخی مانند بود که هر کسی به معنی و مفهومش به درستی پی نمی برد. گاهی به سان نوای دل انگیزی می لرزید یا به پستی می گرایید، اما خاموشی را نمی شناخت. گاهی شاد و روشن و گاهی با غمها و آلام همدردی و همرازی می کرد و زمانی ظریف ترین پیچ و تاب احساسها و ارتعاشهای غمها را بیان می کرد. گاهی چون رعد و برق بهاری و یا چون آتشفشانی خروش کنان سینه آسمان ر را می شکافت یا کوهها و قله ها را به لرزه در می آورد و همه جا را از غرش خود پر میکرد و غریو غضبناکش تا پشت ابرها و آسمانها می رسید. گاهی خروش کنان با کوهپایه ها و صخره ها می جنگید. گویی از تنگی فضا شکایت داشت یا راه رهایی و نجات می جست. گاهی تضرع آمیز و مویه کنان می گفت این من نیستم که می سرایم این را دیگران در زیر و بم منقارم می دمند. زمانی به شرشر ملایم رودخانه، سقوط شتابنده سنگریزه ها، صفیر ملایم بال و پر زدنهایش شبیه و مانند بود. گاهی لحظه کوتاهی به خاموشی و سستی می گرایید ولی در آن بالاها و در آسماپژواکش ادامه داشت و مرغان همگان در یکدیگر می نگریستند، اما از نزدیکی میهر اسیدند و حزم و احتیاط را نگاه می داشتند.

کم کم شور و سرمستی فراگرفتش گاهی گردنش به راست و چپ می خرامید. کاکلهای طلایی و ابریشمین را می آراست و می لرزاند گلو و سینه را می پنداند؛ نولک و زبانک میزد؛ دمش را چتر می بست؛ خس و خاشاک آشیانه را می پراکند؛ بالها و پرهای رنگارنگ را به جولان در می آورد. سرانجام بالهای گسترده و رنگین را تا توانست بالا برد و هر دو را یکباره و با سرعت تمام بر بالای سرش به هم کوفت. صدای سیلی مانندی برخاست. آتشی از بالها جهید و در هیزم افتید.

کم کم دود و تفت برخاست. سپس دود و آتش زیر پایها و لای خس و خاشاک آشیانه را فرا گرفت به زودی شعله زرد و سرخ رنگی زبانه کشید و همه سنگ و صخره را یکباره اجاق آتش گردانید. آهسته آهسته پر و بالها را دود و آتش در هم پیچید بوی گوشت و پر سوخته فضا را انباشت. ترق ترق شکستن و سوختن شاخه ها و دود سیاهی که گرد و خاکستر را تا دور دستها با خود میکشید همهمه و منظر ترس آوری داشت. کم کم صخره و گردنه میان دود و آتش گم شد. همه چیز می سوخت میگداخت و بریان و کباب و خاکستر می شد و شعله های آتش از هر گوشه به آسمان می رفت.

وقتی شعله و دود خاموش گشتند در آشیانه فقط یک کوه خاکستر به جا مانده بود. دفعتاً خاکستر فرو ریخت تفت و دود آرامی برخاست. ناگهان تخم بزرگی روی توده انبوه خاکستر پدیدار گشت. کمی بعد جنبیدن گرفت کناره های آن درز برداشت و چوچه ای با پرهای مومانند و چشمان درخشان سر بیرون آورد به سختی سر پایهای لرزانش ایستاد و لحظه زادن و سپردن فرمانروایی نسلی به نسلی کامل گشت.

اسد ۱۳۶۷

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار