
صدای نسترن
داستان کوتاه
نوشتهٔ نعمت حسینی
گاهی بعضی صداها برای شنیده شدن به دنیا نمیآیند؛ برای ماندن میآیند؛ برای آنکه سالها بعد، وقتی آدم تقریباً همهچیزش را از دست داده است، ناگهان در تاریکترین گوشهٔ دلش بیدار شوند و آرام بگویند: “من هنوز اینجا هستم”
برای تو، آن صدا “چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا…” بود؛ همان آهنگی که سالها پیش از گرافون خانهٔ نسترنشان بلند میشد و از پشت دیوار خشتی خانهٔ شما به گوشت میرسید. هر بار که آن آهنگ را میشنیدی، نخست خشخش صفحهٔ گرافون را میشنیدی؛ بعد صدای باران کابل را، بوی خاک نمخوردهٔ کوچه را، همراه با بوی شگوفههای درخت یاسمن که از حویلی نسترن میریختند. و سرانجام، خودش میآمد؛ نسترن.
خانهٔ نسترن درست پشت دیوار خانهٔ شما بود. آن روزها فکر میکردی دیوار فقط دیوار است؛ چند ردیف خشت و گل که دو حویلی را از هم جدا میکند. نمیدانستی بعضی دیوارها فقط حویلیها را جدا نمیکنند؛ میان دل آدمها هم فاصله میاندازند.
در کابل آن سالها، دختر و پسر اگر در یک کوچه بزرگ میشدند، باز هم فاصلهای میانشان بود که هیچکس آن را به زبان نمیآورد. گپ کوچهگیها از خود کوچه هم زودتر میدوید. اگر پسری زیاد به دختری نگاه میکرد، چشمهای همسایهها پیش از زبان خودش خبر را به همه میرساند. اگر دختری با پسری چند کلمه بیشتر گپ میزد، فردایش شاید قصهای میشد که از یک سر کوچه تا سر دیگر میرسید.
تو از همین خاطر میترسیدی؛ نسترن هم میترسید، اما او زیادتر میترسید. گاهی صبحها که هر دو به طرف مکتب میرفتید، از دور همدیگر را میدیدید، اما چنان وانمود میکردید که گویا اصلاً یکدیگر را نمیشناسید. اگر اتفاقاً چشمهایتان به هم میافتاد، یکیتان فوری نگاهش را به زمین میدوخت. اما از گوشهٔ چشم، قدمهای هم را میشمردید.
نسترن از گپ مردم بیشتر از خود مردم میترسید. یک روز در راه مکتب، وقتی چند زن همسایه نزدیک دروازهٔ خانهای ایستاده بودند، آهسته گفت” :خواهش میکنم وقتی به نوشِ کوچه رسیدیم، تو پیشتر برو”
پرسیدی: «چرا؟”
گفت: «همین زنها فردا قصه جور میکنند.»
خندیدی.
گفت: «نخند، جدی میگویم.»
بعد از آن روز، هر وقت به آن قسمت نوشِ کوچه میرسیدید، تو چند قدم پیشتر میرفتی و او چند قدم عقبتر. گاهی حتی سلام دادن هم برایتان گناهی بزرگ به نظر میرسید.
اما پشتبامها چیز دیگری بود. عصرها هر بار که برای کارهای خانه به بام میرفتید، گاهی از پشت دیوار کوتاه میان دو بام، دزدانه همدیگر را میدیدید. نسترن اول به اطراف نگاه میکرد؛ اگر کسی نبود، خیلی آهسته میگفت: «سلام.»
تو هم، آنقدر آهسته که شاید خودش نیز به زحمت میشنید، جواب میدادی: «سلام.»
همین دو کلمه برای آن روزتان بس بود. اگر صدای کسی از حویلی بلند میشد، هر دو فوراً پایین میرفتید؛ بیآنکه حتی یک نگاه دیگر به هم بیندازید.
اما گرافون خانهٔ نسترن، دیوارها را نمیشناخت. گرافون قدیمیشان پیش ارسی اتاق نشیمن بود؛ یک رادیوگرامافون روسی که پدر نسترن از انحصارات خریده بود. نسترن هر بار که ریکارد را با دو انگشت میگرفت، گرد و خاکش را پاک میکرد، روی گرافون میگذاشت و سوزن را آرام پایین میآورد. اول خشخش میآمد؛ مکثی کوتاه و بعد: «چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا…»
آهنگ در حویلی میپیچید و از روی دیوار خشتی بالا میرفت.
تو هر جا که میبودی، میایستادی. اگر در حویلی بودی و کرتها را آب میدادی، دست از کار میکشیدی. اگر روی بام میبودی و میخواستی گدیپران را قیل کنی، تار را رها میکردی. اگر از دوازهٔ حویلی به طرف مکتب میرفتی، قدمهایت آهسته میشد. و اگر پهلوی پدرت نشسته بودی و مشق خطاطی میکردی، قلم نی میان انگشتانت بیحرکت میماند.
«چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا…» برای تو فقط یک آهنگ نبود؛ صدای نسترن بود.
نسترن دختر خوشسیما و ظریفاندامی بود. چهرهاش آرام بود و چشمهایش گویی همیشه چیزی ناگفته را با خود داشت. موهای سیاهش گاهی با باد از مقابل کلکین بیرون میآمد و چند تارش روی پیشانی سفیدش مینشست. انگشتان باریکش حنای کمرنگ داشت؛ حنایی که گاهی تازه و سرخ بود و گاهی با گذشت روزها به رنگی محو و خاطرهمانند درمیآمد. اما آنچه بیشتر از همه تو را گرفتار خودش کرده بود، نگاهش بود؛ نگاهی که هم شرم داشت و هم جسارت، هم ترس داشت و هم آرزوی رفتن.
یک روز که باران میبارید، نسترن زیر یک درخت اکاسی لب سرک ایستاده بود و شگوفههای زرد روی شانههایش میریخت. چند تار موی سیاهش به گونهاش چسبیده بود و دست حناییاش گوشهٔ چادر را گرفته بود. تو چند قدم آنطرفتر ایستادی. هیچکس در کوچه نبود؛ اما باز هم هر دو با ترس به اطراف نگاه کردید؛ گویی دیوارها و کلکینها و حتی درختها چشم داشتند.
بالاخره گفتی: «باز هم چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا؟»
لبخند زد. «تو هم شنیدی؟»
گفتی: «مگر میشود نشنوم؟»
چند لحظه خاموش ماند. بعد پرسیدی: «چرا این آهنگ را دوست داری؟»
نگاهش را به آسمان برد و گفت: «چون آدم وقتی او را میشنوه، دلش میخایه بره.»
پرسیدی: «کجا؟»
گفت: «جایی که کسی پیش راهش را نگیره.»
دلت فرو ریخت. گفتی: «اگر بری، من چه کنم؟»
نگاهت کرد. لبخند زد، اما خندهاش کامل نشد. بعد خیلی آهسته گفت: «تو هم بیا.»
دو کلمه بود؛ اما همان دو کلمه برای تو از یک عمر حرف بیشتر معنا داشت. آن روز نه دستش را گرفتی، نه گفتی دوستش داری. حتی جرئت نکردی بیشتر از چند ثانیه در چشمهایش نگاه کنی. در کابل آن روزها عشق هم باید آهسته راه میرفت؛ پشت دیوار پنهان میشد، از پشتبام دزدانه سلام میداد و در صدای یک آهنگ خودش را پنهان میکرد.
«چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا…» آن آهنگ، نامی بود که عشق شما برای خودش انتخاب کرده بود.اما بعد، چیزی در شهر تغییر کرد. اول، بوی چرس بود که بعضی شبها از دور میآمد؛ بویی سنگین و تلخ که با بوی خاک بارانخوردهٔ کوچه درهم میآمیخت. بعد، دود باروت بر بامها ریخت. صداهایی آمد که پیش از آن در کوچه نشنیده بودید؛ گامهای محکم ، موترهایی که شبانه از کوچه میگذشتند و بعد، سکوتی که از هر صدایی ترسناکتر بود.
دگر مردم آهستهتر گپ میزدند. دروازهها زودتر بسته میشدند. چراغ ها دیگر دیرهنگام روشن نمیماندند. حتی گرافون خانهٔ نسترن هم کمتر به صدا درمیآمد.
یک روز نسترن در پشت بام، در حالی که به دوردست نگاه میکرد، گفت: «اینجا دیگر مثل پیش نیس.»
پرسیدی: «میروید؟»
چیزی نگفت. فقط دستش را روی دیوار گذاشت و چند لحظه به خانهٔ خودش نگاه کرد.آن شب، برای نخستین بار، صدای تیراندازی شدید از دور آمد. صبح روز بعد، کوچه بوی دود و باروت میداد.چند روز بعد نسترن به مکتب نیامد. روز دوم هم نیامد. روز سوم مقابل دیوار خانهشان ایستادی. گرافون خاموش بود. کلکین بسته بود. پردهٔ ارسی تکان نمیخورد.
چند روز بعد شنیدی خانوادهشان رفتهاند. گفتند: «برای مدتی.»
تو معنی این «مدتی» را میفهمیدی. بعضی رفتنها را مردم عمداً کوتاه نام میگذارند تا دردشان کمتر شود.نسترن رفت.
تو ماندی.
دیوار ماند.
گرافون ماند.
و «چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا…» ماند.
اما دیگر صدایی از خانهٔ نسترن بلند نشد.بعد، کوچهها شکل دیگری گرفتند. یک صبح، پدرت رادیو را روشن کرد. صدای گوینده هنوز جملهاش را تمام نکرده بود که دست پدرت روی دکمهٔ رادیو بند ماند. صدای رادیو مرد.
شب، صدای خندهٔ چند جوان از کوچه آمد. خنده هنوز به نیمه نرسیده بود که صدای قدمهایی بلند از دور شنیده شد. خنده هم مرد.روز دیگری، دختر همسایه با کتابی در دست از دروازه بیرون آمد. چند قدم بیشتر نرفته بود که برگشت. کتاب را زیر چادرش پنهان کرد و دروازه آرام پشت سرش بسته شد.
هیچکس چیزی نگفت. دیوارها گفتند. دروازهها گفتند. پنجرههایی که یکی پس از دیگری بسته میشدند، گفتند.چند روز بعد، از خانهٔ نسترن خبری آمد. گفتند خانه را خالی کردهاند. دروازه را باز گذاشته بودند. حویلی خالی بود و گرافون کنار ارسی مانده بود.مادرت وقتی گرافون را دید، چیزی نگفت. فقط چند لحظه دست روی ان را لمس نمود ؛ گویی چیزی را از گذشته میشناخت. بعد، آن را با دستمالی پیچید و به خانهٔ شما آورد.
پرسیدی: «مادر، این گرافون نسترن نیس؟»
گفت: «بلی، اس.»
گفتی: «پس چرا آوردهای؟»
نگاهی به دروازه انداخت و آهسته گفت: «فعلاً نباید آنجا بمانه.»
آن شب، مادرت گرافون را در کندوی خالی آرد گذاشت. دستمالی دورش پیچید. درِ کندو را بست.
پرسیدی: «ولی دیگر روشنش نمیکنیم؟»
مادرت دستش را روی درِ کندو گذاشت. چند لحظه خاموش ماند. بعد گفت: «همین که هست، بس اس.»
کندو خالی بود. مدتها بود خالی بود و روی آرد را ندیده بود. حالا فقط گرافون نسترن بود و ریکاردی که سالها پیش، از پشت دیوار، صدای عشق را به گوش تو رسانده بود.اینبار صدا در کندو دفن شد.
از آن پس، پدرت پیش از هر صدایی میگفت: «صدایتان را پخچ کنین.»
تو و خواهرت اگر آهستهتر از همیشه هم حرف میزدید، باز نگاه پدرت به دروازه میسرید. یک شب خواهرت کتابش را بست. گفت: «اگر من فردا بیرون بروم، چی؟»
پدرت جواب نداد. فقط به کلکین نگاه کرد. بعد آهسته گفت: «صدایتان را پخچ کنین.»
خواهرت دیگر چیزی نگفت. کتاب را بست. پلتهٔ چراغ را پایین نمود و اتاق در تاریکی فرو رفت.از پشت دیوار، صدای گامهایی میآمد؛ یک گام، مکث، گام دیگر، و بعد صدا دور میشد. کوچه نفسش را حبس کرده بود.
سالها گذشت.دیگر کسی در خانهٔ شما نام «چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا…» را بر زبان نمیآورد. اما تو گاهی نیمههای شب، وقتی همه خواب بودند، درِ کندو را باز میکردی. دستمال را پس مینمودی. نوک انگشتت را روی ریکارد میگذاشتی؛ روی همان دایرهٔ سیاه که زمانی صدای نسترن را از پشت دیوار به تو رسانده بود.اما سوزن را پایین نمیآوردی.
میترسیدی؛ نه از آهنگ، از آنکه اگر صدا بلند شود، نسترن دوباره بیاید و تو دیگر نتوانی او را بدرقه کنی.
یک شب باران بهشدت باریدن گرفت. باران کابل. همان بارانی که سالها پیش نسترن زیر اکاسی ایستاده بود و شگوفههای زرد روی شانههایش ریخته بودند.نیمههای شب از خواب بیدار شدی. در تاریکی چیزی شنیدی.
خشخش…
مکث…
قلبت لرزید.
باز گوش دادی.
خشخش…
و بعد: «چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا…»
صدای آهنگ بلندتر شد. چشمانت را باز کردی. اتاق تاریک بود. اما نسترن را دیدی؛ زیر همان اکاسی، با چهرهای ترشده از باران و شگوفهای زرد روی شانهاش. دست حناییاش گوشهٔ چادر را گرفته بود. لبخند زد؛ همان لبخند نیمهتمام. و گفت: «تو هم بیا.»
دستت را به سویش دراز کردی. از جا برخاستی. صدای آهنگ هنوز میآمد. آرام به سوی پنجره رفتی. یک قدم، دو قدم. دستت به پرده رسید. آن را پس نمودی.کوچه خاموش بود.باران میبارید.هیچکس زیر اکاسی نبود.خانهٔ نسترن تاریک بود.گرافون در کندوی خانهٔ شما خاموش بود.ایستادی و گوش دادی. هیچ صدایی نبود؛ فقط باران، فقط باد، فقط سکوت.
آنوقت فهمیدی که «چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا…» را نه از گرافون، که در خواب شنیده بودی.
صبح، پیش از آنکه کسی بیدار شود، سراغ کندو رفتی. درش را باز کردی. گرافون را بیرون آوردی. گرد سالها روی آن نشسته بود. ریکارد «چلتی چلتی، یوهی کوهی ملگیاتا…» را گذاشتی و سوزن را آرام پایین آوردی.
خشخش…
مکث…
منتظر ماندی.اما صدایی نیامد.فقط سوزن روی ریکارد میچرخید.
خشخش…
مکث…
هیچ.
دستت را روی گرافون گذاشتی. آن سوی دیوار، خانهٔ نسترن سالها بود خاموش مانده بود. اکاسی خشکیده بود و شگوفههای زرد دیگر بر شانهٔ هیچکس نمینشستند.به ریکارد نگاه کردی.میچرخید؛ بیصدا.
آن را از گرافون برداشتی و دوباره در همان کندوی خالی آرد گذاشتی. در را بستی.از داخل خانه صدای پدرت آمد: «صدایتان را پخچ کنین.»
ایستادی. این بار چیزی نگفتی. فقط به کندو نگاه کردی.کندو خالی بود. گرافون خاموش بود. صفحه دیگر نمیچرخید.
اما جایی میان دیوارها، میان باران و میان سالهای ازدسترفته، صدای نسترن هنوز مانده بود.
خشخش… مکث… سکوت.
پایان
فولدا/جرمنی، ۲۶ سنبلهٔ ۱۴۰۵



