شعر

مخمل سبز بهار

استاد محمد عبدالعزیز مهجور

مخمل سبز بها ر

 پرده ِ شب پاره شد ، چهره گشود آفتاب         

صبح بهاری دمید ، نیست کنون وقت خواب

مخمل سبز بهار ، پهن به هر باغ و راغ

شاخ گل و یاسمن زینت گلزار عشق

ورنه کجا باغبان آب دهد بر گلاب

لیک براین دشت و کوه داغ ِ غمی سرزده

لاله ِ صحرا نگر چون جگر من کباب

مادرمیهن مریض ، فکر علاجش کنید

برتن بیمار اوست زخم و تب و التهاب

کشت و زراعت بکن حاصل و خرمن ببر

خیز وطندار من بهر خدا کن شتاب

دانه به خاک افگنید تا ثمر آید به کف

شیب ز در میرسد ، دیر نپاید شباب

خدمت دلها بکن ، سبز نما مامنت

زهره و پروین و ماه ، روی کشد در نقاب

فصل شتا درگذشت ، بر سر ِ‌ شاه و گدا

عمر چو برق و شرار پای نهد در رکاب

ملت غمدیده ام یک تن واحد شوید

میشود آخر ” عزیز ” زاری ما مستجاب

 

استاد محمد عبدالعزیز مهجور

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار