
مخمل سبز بها ر
پرده ِ شب پاره شد ، چهره گشود آفتاب
صبح بهاری دمید ، نیست کنون وقت خواب
مخمل سبز بهار ، پهن به هر باغ و راغ
شاخ گل و یاسمن زینت گلزار عشق
ورنه کجا باغبان آب دهد بر گلاب
لیک براین دشت و کوه داغ ِ غمی سرزده
لاله ِ صحرا نگر چون جگر من کباب
مادرمیهن مریض ، فکر علاجش کنید
برتن بیمار اوست زخم و تب و التهاب
کشت و زراعت بکن حاصل و خرمن ببر
خیز وطندار من بهر خدا کن شتاب
دانه به خاک افگنید تا ثمر آید به کف
شیب ز در میرسد ، دیر نپاید شباب
خدمت دلها بکن ، سبز نما مامنت
زهره و پروین و ماه ، روی کشد در نقاب
فصل شتا درگذشت ، بر سر ِ شاه و گدا
عمر چو برق و شرار پای نهد در رکاب
ملت غمدیده ام یک تن واحد شوید
میشود آخر ” عزیز ” زاری ما مستجاب
استاد محمد عبدالعزیز مهجور



