شعر
سه غزل ابوالمعانی بیدل

(1)
مکتوب شوق هرگز بی نامه بر نباشد
ما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد
خاشاک را در آتش تا کی خیال پختن
آنجا که جلوهء اوست از ما اثر نباشد
برقی ز دور دارد هنگامهء تجلی
ای بیخودان ببینید دل جلوهگر نباشد
آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل
این جوهر چکیدن آبگهر نباشد
(2)
امروز بعد عمری دلدار یاد ما کرد
شرم تغافل آخر حق وفا ادا کرد
خاک رهیم ما را آسان نمیتوان دید
مژگان خمید تا چشم آهنگ پیش پا کرد
در عقدهء تعلق فرسوده بود فطرت
از خود گسستن آخر این رشته را رسا کرد
ای وهم غیر ما را معذور دار بگذر
دل خانهءست کانجا نتوان به زور جا کرد
دست ترحم کیست مژگان بیدل ما
بر هر که چشم واشد پیش از نگه دعا کرد
(3)
خاموش نفسام شوخی آهنگ من این است
سرجوش بهار ادبم رنگ من این است
عمریست گرفتار خم پیکر عجزم
تا بال و پری نغمه شوم چنگ من این است
نه ذوق هنر دارم و نه محو کمالم
مجنون توام دانش و فرهنگ من این است
با هرکه طرف گشتهام آرایش اویم
آیینهام و خاصیت جنگ من این است
نامحرم آن جلوهام از بیدل خویش
آیینه ندارم چه کنم زنگ من این است
ابوالمعانی بیدل



