شعر
استاد حیدری وجودی

گردش چشم سیاه تو خوشم میآید
موج دریای نگاه تو خوشم میآید
همچو مهتاب که بر ابر حریری تابد
تن و تنپوش سیاه تو خوشم میآید
چون چراغی که دل شب به مزاری سوزد
سوختن در سر راه تو خوشم میآید
در سپهر نگهم نور فشاند شبها
مهر من جلوه ماه تو خوشم میآید
جلوهی گلشن اندام که دیدی ای دست
که خس و خار و گیاه تو خوشم میآید
بسکه در آتش هجران کسی سوختهیی
اشک جانپرور و آه تو خوشم میآید
رفتی از خویش و کف پای کرا بوسیدی؟
ای دل پاک گناه تو خوشم میآید



