شعر
سه غزل ناب شیخ اجل سعدی

بر من که صبوحی زدهام خرقه حرام است
ای مجلسیان راه خرابات کدام است
ما را غمت ای ماه پریچهره تمام است
کانجا که تو بنشینی بر سرو قیام است
وان خال بناگوش مگر دانهٔ دام است
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرام است
در مجلس ما سنگ مینداز که جام است
تا خلق ندانند که معشوقه چه نام است
وان را خبر از آتش ما نیست که خام است
سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشینی همه کام است
ست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش
بر که توان نهاد دل، تا ز تو واستانمش؟
قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را
گِردِ درِ امید تو چند به سر دوانمش؟
ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد
فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش
آهِ دریغ و آبِ چشم ارچه موافق مناند
آتش عشق آنچنان نیست که وانشانمش
هر که بپرسد «ای فلان! حال دلت چگونه شد؟»
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
لذت وقتهای خوش قدر نداشت پیش من
گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش
نیست زمام کام دل در کف اختیار من
گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش
عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من
بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش
پنجه قصد دشمنان مینرسد به خون من
وین که به لطف میکشد منع نمیتوانمش
عشقبازی نه من آخر به جهان آوردم
یا گناهیست که اول من مسکین کردم
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
تو نبودی که من این جام محبت خوردم
ترک جان دادم از این پیش که دل بسپردم
و گر این عهد به پایان نبرم نامردم
شرط انصاف نباشد که بمانی فردم
گرد عالم به چنین روز نه من میگردم
تا بر آن دامن عصمت ننشیند گردم
تا بگویی دل سعدی به چه جرم آزردم



