شعر

چند غزلی از صایب تبریزی

صایب تبریزی

نغمه آرام از من دیوانه می‌سازد جدا

‏خواب را از دیده این افسانه می‌سازد جدا

‏پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوست

‏شمع را فانوس از پروانه می‌سازد جدا

‏موج از دامان دریا برندارد دست خویش

‏جان عاشق را که از جانانه می‌سازد جدا؟

‏هرکجا سنگین‌دلی در سنگلاخ دهر هست

‏سنگ از بهر من دیوانه می‌سازد جدا

‏بود مسجد هر کف خاکم، ولی عشق این زمان

‏در بن هر موی من بتخانه می‌سازد جدا

‏برندارد چشم شوخ او سر از دنبال دل

‏طفل مشرب را که از دیوانه می‌سازد جدا؟

‏سنگ و گوهر هر دو یکسان است در میزان چرخ

‏آسیا کِی دانه را از دانه می‌سازد جدا؟

‏از هواجویی رساند خانهٔ خود را به آب

‏چون حباب از بحر هر کس خانه می‌سازد جدا

‏جذبهٔ توفیق می‌خواهی سبک کن خویش را

‏کهربا کی کاه را از دانه می‌سازد جدا؟

‏ز اختلاف جام، غافل از می وحدت شده‌ست

‏آن که از هم کعبه و بتخانه می‌سازد جدا

‏می‌فتد در رشتهٔ جان چاک بی‌تابی مرا

‏تار زلفش را چو از هم شانه می‌سازد جدا

‏برنمی‌دارد به لرزیدن ز گوهر دست، آب

‏رعشه کی دست من از پیمانه می‌سازد جدا؟

‏زخم می‌باید که از هم نگسلد چون موج آب

‏رزق ما را تیغ بی‌دندانه می‌سازد جدا

‏کی شود همخانه صائب با من صحرانشین؟

‏وحشی‌ای کز سایهٔ خود خانه می‌سازد

‏———–

‏ گرچه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا

‏نیستند اما به وقت گیر و دار از هم جدا

‏مستی و مخموری از هم گرچه دور افتاده‌اند

‏نیست در چشم تو مستی و خمار از هم جدا

‏لرزد از بیم جدایی استخوانم بند بند

‏هر کجا بینم فلک سازد دو یار از هم جدا

‏نشأه و می را نماید با کمال اتحاد

‏از نگاهی چشم شور روزگار از هم جدا

‏یک دل صد پاره آید عارفان را در نظر

‏گرچه باشد برگ برگ لاله‌زار از هم جدا

‏سر به یک جا می گذارد این دو راه مختلف

‏می‌نماید گر به صورت زلف یار از هم جدا

‏متحد گردند با هم چشم چون بر هم نهند

‏هست اگر جان‌های روشن چون شرار از هم جدا

‏از دل روشن، علایق را شود پیوند سست

‏ماه می‌سازد کتان را پود و تار از هم جدا

‏چند باشیم از حجاب عشق و استغنای حسن

‏در ته یک پیرهن، ما و نگار از هم جدا؟

‏آشنایی‌های ظاهر پرد‌هٔ بیگانگی است

‏آب و روغن هست در یک جویبار از هم جدا

‏غافلی از پشت و روی کار صائب ورنه نیست

‏چون گل رعنا خزان و نوبهار از هم جدا

‏———–

‏گرچه جان ما به ظاهر هست از جانان جدا

‏موج را نتوان شمرد از بحر بی پایان جدا

‏از جدایی قطع پیوند خدایی مشکل است

‏گر شود سی پاره، از هم کی شود قرآن جدا؟

‏می‌شود بیگانگان را دوری ظاهر حجاب

‏آشنایان را نمی‌سازد ز هم هجران جدا

‏زود می‌پاشد ز هم جمعیت بی نسبتان

‏دانه را از کاه در خرمن کند دهقان جدا

‏دل به دشواری توان برداشت از جان عزیز

‏می‌شود یا رب سخن چون از لب جانان جدا

‏تا تو ای سرو روان از باغ بیرون رفته‌ای

‏دست افسوسی‌ست هر برگی در این بستان جدا

‏هست با هر ذره خاک من جنون کاملی

‏می‌کند هر قطره از دریای من طوفان جدا

‏عشق هیهات است در خلوت شود غافل ز حسن

‏نیست در زندان زلیخا از مه کنعان جدا

‏می‌توان از عالم افسرده دل برداشت زود

‏از تنور سرد می‌گردد به گرمی نان جدا

‏کم نگردد آنچه می‌آید به خون دل به دست

‏نیست از دامان دریا پنجهٔ مرجان جدا

‏قانع از روزی به تلخ و شور شو صائب که ساخت

‏پسته را آمیزش قند از لب خندان جدا

 

———

‏بوی پیراهن دلیلِ راه شد یعقوب را

‏هست از طالب فزون دردِ طلب مطلوب را

‏کاه را بال و پرِ پرواز گردد کهربا

‏نیست در دست اختیاری سالکِ مجذوب را

‏حسن را از دیده‌های پاک نبود سرکشی

‏می‌کشد آیینه بی‌ مانع به بر محبوب را

‏بوته خاری است جنت محو دیدار ترا

‏سیر‌چشمی می‌کند مکروه هر مرغوب را

‏بی‌قراری می‌شود بال و پرِ موجِ خطر

‏نیست جز تسلیم لنگر، بحرِ پر آشوب را

‏دید تا دردِ گران‌سنگِ منِ بی صبر را

‏شد زبانِ شکر امواجِ بلا ایوب را

‏از شکستن می‌شود پوشیده در دل رازِ عشق

‏پاره کردن می‌کند سربسته این مکتوب را

‏پیشِ روشن‌گوهران یک جلوه دارد خار و گل

‏کی کند صائب تمیز آیینه زشت و خوب را؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار