
ویژه گی های صورخیال در اشعار مولانا
پوهاند دکتورعبدالقیوم قویم
#قسمت_چهارم_وپایانی
استفاده از استعارۀ مکنیۀ تخییلیه در غزلیات مولانا از توسیع برخوردار می باشد، در این استعاره که آنرا تشخیص نیز نامیده اند، تنها به مانند کردن یک شی به انسان یا دادن صفت انسان به یک شی اکتفا نشده است، بلکه در آن صنعت می توان ذیروح غیر انسان را به غیر ذیروح تشبیه کرد. مانند ابیات ذیل:
چون بر آمد موسی از اقصای دشت
کوه طور از مقدمش رقــاص گاشت
یا:
روی داود از فَـــرَش تـــابـــان شـده
کـــــوه هـــای اندر پیش نــالان شده
برای کوه خصوصیت و کردار انسانی اختصاص یافته است. در غزل پایان سر تاپای، صنعت تشخیص دیده میشود:
باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا
باز گلِ لعلپوش میبدراند قبا
بــــاز رســیدند شاد زان سوی عالم چو باد
مست و خـــــرامان و خــوش سبزقبایان ما
سروِ علمدار رفت سوخت خزان را به تفت
وز ســــــر کُه رخ نمود لاله شــــیرین لقا
ســــنبل با یــــاسمین گفت ســــــلامٌ علیک
گــفت علیک الســـــــلام در چــمن آ ای فتا
یافته معــــروفیی هــــر طـــــرفی صــوفیی
دست زنان چون چنار رقص کنان چون صبا
غنچه چو مستوریان کرده رخِ خود نهان
بــاد کشد چادرش کای ســــره رو برگشا
یار در این کــوی ما آب در این جوی ما
زینت نیلــــوفــــری بسته و زردی چرا ؟
رفت دیِ روتُرُش کشته شـد آن عیشکُش
عمــــر تو بادا دراز ای ســــمنِ تیـــــزپا
نــرگس در ماجـــرا چشمک زد سبزه را
سبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را
فـــاخته بــا کو و کو آمــد کان یار کـــو
کردش اشارت به گل بلبلِ شـــیرین نوا
در بیت ذیل، دیدۀ عقل و گوش طرب استعارۀ بالکنایه است:
دیدۀ عقل مستِ تو، چرخۀ چرخ پستِ تو
گوشِ طرب به دستِ تو، بی تو به سر نمی شود
یا در این بیت دیگر:
دریای دل از لطفش پر خسرو و پر شیرین
وزقطـــرۀ اندیشه صد گونه گــــهر ســــازد
خسرو و شیرین: استعاره از افکار عاشقانۀ عالی داستانهای عاشقانه که پر از ماجراهای وصال است. در این بیت اندیشه های عالی و معنوی در ضمیر به موج تشبیه شده و سپس موج ا زحیث غنا و خوشی، ماجراهای خسرو و شیرین خوانده شده است. چنین تشبیه و استعارۀ بدیع از نو آوری های مولاناست. قطرۀ باران نیسانی به دهن صدف فرو می ریزد و تبدیل به گهر می شود، شاعربه جای قطرۀ باران، قطرۀ اندیشه گفته است، پس «اندیشه»، استعارۀ مکنیۀ تخییلیه از باران نیسانی است. «قطره» از ملایمات باران در کلام ذکر شده است. یعنی دریای دل از لطف او پر از امواج اندیشه های عاشقانه است و از قطره های باران اندیشه، هزاران گهر به وجود می آورد. 32
مولانا در پهلوی صنایع ادبیی که از آنها یاد کردیم، اشعار خویش را با آوردن کنایه ها نیز آذین بسته است. به قول یکی از نظریه پردازان ادبی، کنایه نیز یکی از صور خیال در ادب و شعر هر زبانی است و از دیر باز اهل ادب و منتقدان به اهمیت کنایه و میزان تأثیر آن در اسلوب بیان توجه داشته اند. 33
ادبیات شناسان قدیم در تعریف کنایه فراوان سخن گفته اند، یکی از آن گفته ها اینست که: کنایه دوری از تصریح به چیزی است، با آوردن مساوی آن چیز از نظر ملازمت تا شنونده به ملزوم آن منتقل شود.34
مثلاً دربیت ذیل، مولانا بر سبیل کنایه از شش جهت ذکری به عمل می آورد:
از برون شش جهت این بانگ خاست
کزجهت بگـریز و رو از مــــا مـناب35
این شش جهت که شامل راست، چپ، پیش، پس، زیر و زبر می شود، کنایه از دنیاست.
در این بیت دیگر:
چو آبت برجگر باشد درخت سبز را مانی
که میوۀ نو دهد دایم درون دل سفر دارد 36
آب برجگر داشتن، کنایه از آرامش و شادمانی است و در برهان قاطع، کنایه از مستی و نیز توانگری دانسته شده است.
و در این بیت:
کسی تو را و تو کس را به بز نمی گیری
تو از کجا و هیا های هر شـــــبان زکجا؟
به بز گرفتن: در شمار آوردن، منظور داشتن به حداقل است.» (فرهنگ دیوان). هم چنان به معنی اعتنا کردن، ربط میان لازم و ملزوم (مکنی به و مکنی عنه). مفهوم این کنایه ظاهراً اینست که بز را بازیگری می آموختند و بز بازی نمایش دادن مردم را و فریفتن و سرگرم کردن است. در مرزبان نامه کسی را بز گرفتن به معنی فریب دادن و ساده و احمق پنداشتن و به بازی گرفتن آمده است، چنانکه گرگ می گوید: «من چرا بگذاشتم که بزغاله مرا بز گیرد به دمدمۀ چنین لافی و افسون چنین گزافی عنان نهمت از دست من فرو گرفت.» (مرزبان نامه، چاپ قزوینی، ص 25) و «هیاها»، صوت شبان هنگام به چرا بردن گوسفندان است.» (فرهنگ دیوان). با درنظر داشتن مفهوم کنایی به بز گرفتن، معنای بیت چنین است: کسی به تو اعتنا ندارد و نه تو به کسی! بین تو، هی هی چوپان چه ربطی است. 37 و دربیت زیر «دَیر ویران» کنایه از دنیا می باشد:
از شاه بی آغاز من پرَان شدم چون بـــاز من
تا جغد طوطی خوار را در دَیرِویران بشکنم 38
بدین ترتیب مثال های فراوانی را می توان از خلال اشعار مولانا استخراج کرد و به تحلیل آنها پرداخت.
مولانا در اشعار خویش از رمز و مجاز نیز استفادۀ زیاد نموده است. داستان آغازین مثنوی که به بیان مولانا «درحقیقت نقد حال ماست آن» و نیز داستان تمثیلی که شاه در شکارگاه عاشق کنیزکی می شود، از مواردی است که در آنها وجود رمز و مجاز را می توان مشخص ساخت. مثلاً در هرکلمۀ داستان شاه و کنیزش، رمزی نهته است. معمولاً شاعران متصوف ما که مخاطبان آنان عامۀ مردم بوده اند، خود سمبول ها یا رمز ها را معنی می کردند. مثلاً مولانا در داستان طوطی و بازرگان، طوطی را سمبول روح گرفته است. که از جایگاه اصلی اش جدا مانده و درقفس این دنیا اسیر گردیده است و تا درست از صفات نشوید و مرگ ارادی را نپذیرد، از قفس رها نمی شود. خود او در پایان داستان، سمبول طوطی را چنین معنی می کند:
قصۀ طوطی جان زین سان بود
کوکسی که محرم مــرغان شود
مولانا در تعبیرهای رمزی از اضافۀ تشبیهی نیز استفاده کرده است، مثلاً در بیت ذیل:
عیسی روح تو بـــا تــــو حـــــاضر است
نظرت از وی خواه کو خوش ناصر است
در داستان شیخ احمد خضرویه که به عمد باعث شده بود تا کودک حلوا فروش بگرید، می گوید:
ای برادر، طفل، طفل چشم تســــت
کام خود موقوف زاری دان درست
گرهمی خواهی که آن خلعت رسـد
پس بگـــــریان طفلِ دیده برجســــد 39
همینگونه در این بیت:
آینه ات دانــی چــــــرا غمــــاز نیســـت
چون که زنگاری از رخش ممتار نیست
آیینه رمز خاطرات و دل ذهن و فکر است وعلاوه بر این، معنای خود آیینه راهم دارد. (درمقابل آیینه)40
همینگونه نیز موارد زیاد دیگر در رابطه به تعبیرهای رمزی در اشعار مولانا می توان پیدا کرد که ما به خاطر جلوگیری از اطالۀ کلام از ذکر آنها می گذریم.
افاده های مجازی به کلام مولانا رنگ و وجه خاص بخشیده است. در مجاز یک واژه در غیر معنای اصلی اش به کار میرود تا بدان وسیله به شعر یا هرکلام ادبی و هنری رنگ تازه یی بخشیده شود. اشعار مولانا انباشته از تعبیرهای مجازی است، بر مبنای این مدلول در مثنوی و غزلیات مولانا، نباتات، جمادات و همه اشیاء در هاله یی از مجاز، لباس زیبایی برتن می کنند و با این شیوه آراسته می شوند. به حیث مثال در این می خوانیم:
دیدۀ سیر است مرا، جان دلیر است مرا
زهرۀ شیر است مرا، زُهـرۀ تابنده شدم 41
زهره در اصل در اصل به معنی کیسۀ صفرا است، اما در اینجا به طور مجاز افاده کنندۀ شجاعت و دلیری می باشد.
و یا در این بیت:
صورتگر نقاشم، هر لحظه بتی سازم
و آنگه همه بتها را در پیش تو اندازم 42
و یا در این بیت دیگر:
بی جگر داد مرا شه، دلِ چون خورشیدی
تا نمایم همه را بی زجــــگر خــــندیــدن
که جگر(=کبد) مجازاً به معنی غم و غصه می باشد.
خلاصۀ همانگونه که مولانا اشعار خود را با موضوعات گوناگون عرفانی و تعلیمی به مراتب عالی مزیت و شکوهمندی رسانیده، به همان گونه نیز با کاربرد صنایع ادبی به اشعارش جمال و زیبایی چشمگیر بخشیده است. پس اگر شعر مولانا تبلور وجد وحال وعشق و بیان فراق باشد، تجلی گاه آرایه های جذاب و پرکشش و نمودار صورخیال نیز هست. اینست ویژه گی آفریده های ادبی ماندگار.
————————————
پانوشتها
1- گزیدۀ غزلیات مولوی، انتخاب و توضیح با اصلاحات و اضافات، سیروس شمیسا، تهران، انتشارات فردوس، چاپ دوم، 1383، ص 48.
2- همانجا
3- همان اثر، ص 86.
4- جلال الدین محمد مولوی، غزلیات شمس تبریزی، با مقدمۀ جلال الدین همایی و علی دشتی، به اهتمام منصور شفق، تهران، بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه، چاپ 1338، ص 165.
5- جلال الدین محمد مولوی، کلیات شمس، مصحح بدیع الزمان فروزانفر، 9 جلد، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، 1355، ج 2، شماره 759.
6- همانجا.
7- غزلیات شمس تبریزی، با مقدمۀ جلال الدین همایی، مقدمه، ص 68.
8- گزیدۀ غزلیات مولوی، با انتخاب و توضیح با اصلاحات و اضافات سیروس شمیسا، ص 91.
9- غزلیات شمس تبریزی، با مقدمۀ جلال الدین همایی، ص 633.
10- همان اثر، ص 71.
11- همان اثر، ص 158.
12- همان اثر، ص ص 487 – 488.
13- گزیدۀ غزلیات مولوی، ص 67.
14- غزلیات شمس تبریزی، با مقدمۀ جلال الدین همایی، ص 164.
15- محمد رضا شفیعی کدکنی، صورخیال در شعر فارسی، کابل، 1368، ص 186.
16- جلال الدین محمد مولوی، مثنوی، از روی نسخۀ نکلسون، به اهتمام عزیزالله کاسب، تهران، انتشارات گلی، 1373، ص 505.
17- جلال الدین محمد مولوی، کلیات شمس، مصحح بدیع الزمان فروزانفر، 9 جلد، امیرکبیر، چاپ دوم، 1355، ج 1، غزل شماره 415.
18- گزیدۀ غزلیات مولوی، با انتخاب و توضیح با اصلاحات و اضافات سیروس شمیسا، ص 107.
19- جلال الدین محمد مولوی، کلیات شمس، مصحح بدیع الزمان فروزانفر، ج 1، غزل شماره 6.
20- همان اثر، ج 1، غزل شماره 6.
21- جلال الدین محمد مولوی، غزلیات شمس تبریزی، با مقدمۀ جلال الدین همایی، ص 417.
22- بدیع الزمان، فروزانفر، مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، 1347، ص 181.
23- گزیدۀ غزلیات مولوی، ص ص 134 – 137.
24- جلال الدین محممد مولوی، مثنوی، معنوی، از روی نسخۀ نکلسون به اهتمام عزیزالله کاسب، دفتر اول، ص 5.
25- سیروس شمیسا، بیان و معانی، تهران، انتشارات فردوس، چاپ ششم، 1379، ص 42.
26- جلال الدین محمد مولوی، کلیات شمس، مصحح بدیع الزمان فروزانفر، ج 2، غزل شماره 759.
27- سیروس شمیسا، بیان و معانی، ص 79.
28- عبدالحق بیتاب، گفتار روان در علم بیان، از نشرات فاکولتۀ ادبیات، دانشگاه کابل ، 1334، ص 13.
29- گزیدۀ غزلیات مولوی، ص 98.
30- جلال الدین محمد مولوی، غزلیات شمس تبریزی، با مقدمۀ جلاالدین همایی، ص 131.
31- جلال الدین محمد مولوی، کلیات شمس، مصحح بدیع الزمان فروزانفر، ج 2، غزل شماره 68.
32- گزیدۀ غزلیات مولوی، ص 152.
33- محمد رضا شفیعی کدکنی، صورخیال در شعر فارسی، همان چاپ، ص 108.
34- حمزه بن یحیی علوی، الطراز، ج 1، ص 361، به نقل از شفیعی کدکنی، صورخیال در شعر فارسی، ص 109.
35- جلال الدین محمد مولوی، کلیات شمس، مصحح بدیع الزمان فروزانفر، ج 2، غزل شماره 426.
36- همان اثر، ج 2، غزل شماره 563.
37- گزیدۀ غزلیات مولوی، ص 107.
38- جلال الدین محمد مولوی، کلیات شمس، مصحح بدیع الزمان فروزانفر، ج 3، غزل شماره 1375.
39- گزیدۀ غزلیات مولوی، ص ص 77 – 78.
40- همان اثر، ص 76.
41- همان اثر، ص 212.
42- همان اثر، ص 219.



