
ویژه گی های صورخیال در اشعار مولانا
#قسمت_دوم
اگر صامتها و مصوتها به تناسب خاصی در محور همنششینی قرار گیرند و با نظمی خاص تکرار شوند، جلوۀ دیگر از موسیقی شعر پدیدار می گردد که خود عامل مهمی در رستاخیز واژه ها و برجسته ساختن عناصر شعری به شمار میرود. تکرار صامت ها و مصوتها موجب می شود که در شعر نوعی موسیقی درونی به وجود آید. این موسیقی درونی را می توان در چارچوب فرایند برجسته سازی زبان و آشنا زدایی که شکل گرایان بدان باور دارند، جای داد شعر مولوی دارای نمونه های زیادی از این نوع نظام وزنی یا موسیقایی در شعر سنتی فارسی دری است. مولانا در تکرار یکی از صامتها علاوه بر اینکه خود آهنگی جدید از آهنگ حاصل از وزن عروضی پدید آورده، به خوبی توانسته است با این وضع مضمون مشخصی را بازتاب دهد، مثلاً در تکرار دو صامت «ور» و «ود» در دو بیت ذیل ما به آهنگی خاص بر میخوریم که بسیار پرطنین است:
ای نورما ای سورما ای دولت منصورما
جوشی بنه درشورما تا می شود انگورما
ای دلبرمقصود مـــا ای قـــبلۀ معبود مــا
آتش زدی برعود ما نظاره کن در دودما (11)
اما در تکرار واژگانی نیز نوعی موسیقی به وجود می آید و دارای وزن داخلی می گردد. مثلاً در چند بیت زیر تکرار «ای» و «من» چند کلمۀ دیگر چنین وضعی را سبب شده است:
ای یــارمن، ای یــارمن، ای یار بـی زنهار من
ای هجر تو دلسوز من، ای لطف توغمخوارمن
خوش میروی در جان من، چون میکنی درمان من
ای دین من، ای جان من، ای بحــــر گـو بار من (12)
چنین تکرارهای واژه گانی در شکل گرایی برای نشان دادن توالی تناسب که سبب ایجاد زیبایی میشود، مورد توجه قرار میگیرد، گاهی برای تأکید آورده می شود. مثلاً برای اینکه مولوی از چگونه گی «من» خویش صحبت کند، در هاله یی از تکرار چنین می گوید:
پیرمنم، جوان منم، تیرمنم، کمان منم
دولت جاودان منم، من نه منم نه من منم
مولوی در این بیت هم از «من» خود توصیف می کند وهم به تشبیه «من» خود با تیر یا کمان و یا دولت جاودان میپردازد و در نهایت با ذکر «من نه منم» و «نه من منم» یک حالت معنایی خاص را در یک افادۀ بی سابقه می آورد. اینگونه تکرار واژه گانی را در ابیات دیگر مولانا نیز می توان دید، به حیث مثال در این بیتها:
هم فرقم وهم بختم، هم شاهم وهم تختم
هم محنت وهم بختم، هم دردم و درمانم
هم خونم وهم شیرم، هم طفلم وهم پیرم
هم چاکر وهم میرم، هم اینم وهــم آنــم (13)
یا این مثال دیگر:
بار بــــیا یــار بیا مفــــــخر ابــــرار بــیا
مـــظهر انـــوار بیا زندۀ احــــــــرار بـیا
روح منـــی روح منی آدم وهم نوح منـی
فاتـــح ومفتوح منی ای دل و دلـــدار بیـا
قطب ملـــــک بندۀ تو ای دل من زندۀ تو
دل شده بیــــنندۀ تـــو ای مـه ســـیار بــیا
شـــبلی مــعروف زتو یافته شـــوق ازلــی
مالــک دیـــــنارتــــویی مالــک دینـاربـیا
من زتو بیگانه نه ام گرچه که همخانه نه ام
منــکر میخانه نــه ام ای شـــۀ خــــمار بیا
عقل بر وعقل برو از هـــمه بیـــــگانه بشو
در ره انـــوار بیا در ره اطــــوار بیا (14)
از آرایه هایی که در اشعار مولانا کاربرد دارد، صنعت تلمیح است. این صنعت در مثنوی معنوی وغزلیات مولوی در هالهیی از مفاهیم دینی و عرفانی تبلور یافته، کنش ها و حالتهایی را باز می گوید و کلام را از لحاظ زیبایی و گیرایی پرقوت می سازد و استناد گاهی می شود در تبیین صورخیال در شعر.
در کتابهای بلاغت، نظریه پردازان ادبی، مسألۀ بهره مند شدن شاعر از این صنعت را مورد توجه قرار داده اند. داکترمحمد رضا شفیعی کدکنی از کتاب «الطراز المتضمن للاسرار البلاغه حقایق الاعجاز» مؤلفۀ یحیی بن حمزه علوی، تعریفی از صنعت تلمیح را چنین آورده است: «این است که شاعر در خلال شعر خویش به داستانی یا شعری یا مثلی اشارت کند و به گونۀ رمز و نشانه یی آن را بیارود.» (15) بنابران می توان گفت که در این آرایه شاعر با استناد به قصه ها یا نام اشخاص، حقایقی را مطمح نظر قرار می دهد و بدین وسیله به شعر حال و هوای خاص القایی و بدیعی می بخشد. گفتیم تلمیحات در اشعار مولانا با استفاده از مفاهیم دینی و عرفانی کاربرد یافته اند و مطالب تاریخی و نظایر آن در تشکل آن مؤثر است، مثلاً این بیت از دفتر اول مثنوی:
ناقۀ صــالح به صورت بُد شتر
پی بریدندش زجهل آن قوم مُر (16)
اشاره دارد به داستان حضرت صالح و ناقۀ او و بریدن پای ناقه توسط قوم وی. البته مقصود مهم این تلمیح مربوط به استنتاج شاعر است از عمل نا موجه بودن قوم حضرت صالح. یا این بیت دیگر:
چو آدمی به یکی مار شد برون زبهشت
میان گژدم و ماران تورا امان زکـــجا؟ (17)
تلمیح است به داستان فریب خوردن حضرت آدم و حوا، به نحوی که مار ابلیس را در سر خود جای داد و در بهشت به نزد حوا برد. (18) مولانا به خوانندۀ شعرش حالی می دارد که وقتی یک مار حضرت آدم را فریب داد، تو که با تعدادی از ماران مواجه هستی آیا می توانی از گزند آنها در امان باشی؟ کلمۀ ماران دارای مفهوم رمزی است، یعنی چیزهایی که انسان را گمراه می کند و از راه راست منحرف می سازد. اینجاست که مولانا با کاربرد این تلمیح، انسان را هشدار می دهد که بکُوشد تا ظواهر فریبنده او را به بیراهه نکشاند و در پرتگاه گناه نیندازد. مولانا با اتکاء و استناد به فعل یک «مار» عملکرد «ماران را توجیه می دارد و همین نحوۀ پرداخت، به آستن شعر منجر می شود.
مولانا در غزلی به مطلع:
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگــشای لب که قند فراوانم آرزوست
در چند بیت به آوردن تلمیحات پرداخته است، بدینگونه:
یعقـــوب وار وا اســـفاها همـی زنم
دیــدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
زین همرهان سست عناصردلم گرفت
شیرخدا و رســــتم دســـتانم آرزوست
جانم مـــلول گشت زفرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز، روز شرق
مد هُد هُدم حضورِ سلیمانم آرزوست
در این بیت به نامهای چندی بر می خوریم:
- حضرت یعقوب (ع) پدر حضرت یوسف (ع) که در فراق فرزند گم شده اش کور شد.
- شیرخدا (اسدالله) که لقب حضرت علی کرم الله وجه است و رستم دستان، یعنی رستم پسردستان.
- فرعون مصر که در عهد او حضرت موسی (ع) مردم را به یکتا پرستی دعوت کرد و مقصود از نور روی موسی آنست که چون حضرت موسی (ع) از میقات از کوه سینا بازگشت، چهره اش بسیار نورانی شده بود به طوری که کسی نمی توانست به سبب نورانی بودن رویش، به او بنگرد. این تلمیح در ادبیات فارسی دری بسیار به ندرت کاربرد یافته است. ناصرخسرو، مولانا و چند شاعر دیگر به نورانی بودن چهرۀ حضرت موسی (ع) اشاره نموده اند. مولانا گوید:
ایا نور رخِ موسی، مکن اعمی صفورا را
چنین عشقی نهادست به نورش چشم بینا را (20)
یا:
منور چون رخ موسی، مبارک چون کُه سینا
مشعشع چون ید بیضا، مشرّح چون دل عمران (21)
- در بیت «دی شیخ…» تلمیح است به داستان دیو جانس حکیم که در روز روشن با فانوس در شهر به جستجو می پرداخت و می گفت برای یافتن انسان می گردم. (22) مولانا در این مورد در دفتر پنجم مثنوی نیز گفته است:
آن یکی با شمـــع بر می گشت روز
گــرد هربازار، دل پر عشق و سوز
بوالفضولی گفت او را کــــای فــلان
هین چه می جویی به پیش هر دکان؟
هین چه می جویی تو هرسو با چراغ
در میان روز روشـــــن چیســـت لاغ
گفت: می جــویم به هر ســـو آدمــــی
کـــو بـــود حیّ از حــــیات آن دمــــی
گفت: من جــــویای انســان گشــــته ام
مــی نیــابم هیچ و، حــیران گشــــته ام
- هد هد مرغ مخصوص حضرت سلیمان (ع) که دایم در مجلس وی حضور داشت و خبر بلقیس را از شهر سبا آورد. (23)
در محور همنشینی واژه ها صنایع ادبی دیگر نیز پیدا می شود که تعداد آنها کم نیست، اما ایضاح هر کدام آنها با آوردن امثله از اشعار مولانا، منجر به اطالۀ کلام می شود، به همین سبب به توضیح چند آرایۀ ذکر شده اکتفا کردیم و متذکر می شویم که در پهلوی کاربرد واژه ها در محور همنشینی، استعمال آنها در محور جانشینی، به خاطر ایجاد حالت زیبایی، کیفیت دیگر به شعر می بخشد. آرایه هایی چون تشبیه و تمثیل که به نحوی با تشبیه پیوندی دارد و استعاره و مجاز، رمز و کنایه، مدلول جانشینی واژه ها را در زنجیره زبانی شعر تسجیل می دارد. این آرایشها در مجموع در اشعار عرفانی فارسی دری از ویژه گی های کاربردی برخوردار است و برمدار موارد معنوی، روحانی و تعلیمی و بیان حالات سوز و گداز، جذبه و شور درونی دور می خورد. اگر مولوی تشبیه و استعاره، مجاز و کنایه و رمز و تمثیل را با استفاده از مظاهر طبیعت به کار میبرد، در آن صورت نیز به آن رنگ عرفانی می دهد. مثلاً در ابیات ذیل از مثنوی معنوی، رابطه های تشبیهی با تار و پود عرفانی پیوند دارد:
گفتم آخــــر آیینه از بـهر چیست
تا بداند هرکسی کاو جنس کیست
آینۀ آهـــن بــرای پوستــــــهاست
آینۀ ســــیمای جان سنگی بهاست
آینۀ جان نیســــت الا روی یــــار
روی آن یــــاریکه باشد زآن دیار
گفتم ای دل آینۀ کــــــلی بــــــجو
روبه دریـــا کـار برنــــاید زجــو
آینۀ کـــــلی تـــو را دیـــــدم ابــــد
دیدم انـدر چشـــم تو من نقش خود
در این شعر ترکیبهای «آینۀ جان» و «آینۀ سیمای جان» نمودار اضافه های تشبیهی اند و با روی یار رابطۀ تشبیهی دارند. در ابیات زیر بانگ نای به آتش، زهر و پادزهر «تریاق» تشبیه شده است:
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هـــرکـــه این آتش ندارد نیست باد
همچو نی زهری و تریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید (24)
بسیار جالب است که مولانا برای یک مشبه (نی) دو مشبه به متضاد (زهر و تریاق) را به کار می برد. شاید نی به تشخیص مولانا برای کسانی زهر و برای کسانی دیگر تریاق (پادزهر، یعنی ضد زهر) باشد و باز تشبیه نی به شخصی که دمساز و مشتاق است، جریان پیوند تشبیهی و معنایی بیت را تکمیل می کند. در کنار این جا به جایی واژه ها در محور جانشینی، در بیت نخست ما به کاربرد یک حالت بیانی و آرایشی در محور همنشینی که نمودار صنعت جناس است نیز بر می خوریم و آن کلمه های « نیست باد » ( = باد نیست) و « نیست باد » ( نابود باد ) می باشد. در این بیت نوعی بیان تأکیدی و دعایی نیز وجود دارد و در نتیجه مولانا در رابطۀ دو مفهم متضاد حصول یک مطلب عرفانی را توجیه می کند.
پوهاند دکتورعبدالقیوم قویم



