
شهر کابل از منظر اندیشه ی شاعران
گردآورنده عبدالحسین مهدی
شهرکابل از نظر حماسه های ملی و اساطیری کهن، گنجینۀ گران بهایی است از فراز و فرود ها و پیروزی و شکست ها، قصه ها و غصه ها، افسانه های شاهنامه، چون داستان رستم و سهراب، رودابه و زال، سیندخت و مهراب، تهمینه و رستم که همه دراین خطه اتفاق افتاده بر لوح سینۀ پرخاطره این مرز وبوم نقش بسته است.
ابوالقاسم فردوسی در وصف کابل گوید:
جهانجوی گشتاسپ پرآب چشم
همی راندپیش اندرون پرزخشم
همی تاخت تا پیش کابل رسید
درخت و گل و سبزه و آب دید
بدان جای خرم فرودآمدند
ببودند یک روزو دم برزدند
همه کوهسارانش نخجیر بود
به جوی آب ها چون می و شیربود
طالب آملی :
به روزی زنوروزعشرت فزا
که روزشرف بودخورشید را
به کابل برآراست جشنی به باغ
که نوروزجمشید را کردباغ ( تذکره میخانه،ص 561)
کلیم کاشانی:
به سیر کشتی از غم دل بدرکن
سوی باغ جهان آرا گذر کن
ولی باغ نشاط آن رهزن هوش
به جوش آرد هزاران مرغ خاموش
ربوده از طراوت آنقدر بخش
که در خوبی بود بعد از فرح بخش
خسرونایب، معاصر احمدشاه بابا قصیدۀ در وصف کابل داردکه در آن از مواضع و مزارات کابل یاد کرده است:
خار صحرای وطن به زگل و ریحانست
سنگ کهسار وطن به زدر و مرجانست
فرح آباد مرا کی به نظر می آید
کابل ما که به خوبی به از صفاهانست
شهر آرای تو منزلگۀ شاه نجف است
به هوا و به فضا به زهمه بوستانست
سربه عیوق برآورده چنار از هر سو
قمری و فاخته اش وه که چه خوشخوانست
زعفران زار که کشمیر به دعوی دارد
زرد رو پیش گل خواجه سیارانست
ارغوان زار که دیگر به خصوصا دارد
نانه چی نام دهی کو همه نخلستان است
هست تالاب دیگر مد نظر سیری را
کوبه صد مرتبه به زدل بی پایانست
کوه بی به از کوه گذر گاهش نیست
عاشقانند در آن جا که همه شاهانست
مرقد حضرت فردوس مکانست درو
لنگرش شام و سحر از بردرویشانست
نور می بارد از آن روضۀ پاکیزه سرشت
که سرشتش زازل از چمن رضوانست
درقفایش به خدا سخت تماشا جاییست
نظرخضروعجب گوشۀ گورستانست
میرکوثرکه شده گوشه نشین در برکوه
همدم حضرت خضر است و پی احسانست
چشمۀ میرگل مست به هنگام سمو
هرکه آید به طواف در شان ایشانست
خواجه روشنایی و هم خواجه پرنور وصفا
هم نفس آن شه جانباز بلاگردانست
گرروی سوی سید مهدی و آن شاه شهید
تیغ برکف پی قاتل بلا عریانست
حضرت قطب زمان صالح مجنون خدا
سالکانش همه در زمرۀ مجذوبانست
هست با میر جلیلش سرالفت دایم
که رسانندۀ فیاض گنهکارانست
قطب حیدر که حصاریست نهانی مغنون
خادمانش همه درزمرۀ معصومانست
حاجی غازی سرمست قلندر شه دین
معدنش پشته با رشتۀ مرنجانست
می رسد باد بخارا به سر تربت او
هر شب جمعه گذر گاه شه مردانست
هر که آمد به طواف در کویش به امید
همه نومید نگردد کرمش چندانست
حضرت میر علی سید شاه همدان
مقدمش برسراه صف دردمندانست
دردمندی که رسدبرسر آن روضه به صدق
خاک پاکش همۀ درد ورا درمانست
میرزاهد که مدار فلک علم بود
همچو گنجیست که درکابل ما پنهانست
هاشم کابلی و واعظ شیرین کلمات
خفته برصدر جنان همدم سرمستانست
کرده است جامه بدل گرچه به ظاهر زجهان
رفته از دار فنا سوی بقا سلطانست
آب هرگز نکنی خشک زجویش یارب
پل مستان کلید درهندوستانست
میر بدل بیگ همان عارف مجذوب خدا
مرقدش در تره خیل پهلوی غازی خانست
بابه ها هم سر بابای ولی در شهر اند
عاشق و عارف کابل چو مه تابانست
آبادان دار خدایا زکرم همچو دیار
که دعاگوی ورا تایب خوش الحانست
نابغه ذبیانی در وصف کابل چنین گفته است:
دعاک الهوی واستجلتک منازل
و کیف تصابی المر والشیب شامل
سجودآ له غسان یرجون فضله
ترک ورهط الاعجمین و کابل ( نابغه ذبیانی، مقدمه لزومیات، چاپ مصر، ص 13)
یکی از مواردی که کابل را نسبت به جاهای دیگر مشخص تر می ساخته ، ارغوان زارهای آن بوده است. دراین باره شعرای بسیار با بیتی ویا با پاچه شعری از این ارغوان زاریادکرده اند چنانکه لاادری شاعرگفته است:
هزاران ناز ای کشمیر برباغ جنان داری
که درفصل خزان هم خوش بهارزعفران داری
هزاران گل بود فصل خزان در باغ کشمیرم
چه می نازی تو ای کابل، همین یک ارغوان داری
ملک الشعرا بیتاب:
ارغوان زارکوه خواجه صفا
کرده گلگونه چمن سامان
ابراهیم خلیل:
بحمدالله فصل روح بخش جانفزا آمد
به کابل باز وقت میلۀ خواجه صفا آمد
زهی کوهی که از فیض صنعت کاری قدرت
هوایش عنبرآگین و فضایش دلگشا آمد
غلام جیلانی اعظمی:
میله در پای ارغوان کردن
یادرخسار گلرخان کردن
کار آزادگان زنده دل است
تازه رسم گذشتگان کردن
موسم ارغوان زفیض قدح
چهره گلگون چو ارغوان کردن
ارغوان چهره دختر رز را
باید این فصل میهمان کردن
نسزد اعظمی به موسم گل
عمر را صرف این و آن کردن
خلیل الله خلیلی:
صبح به کوهساررو، جلوۀ ارغوان نگر
در دل کوه جابجا، آتش کاروان نگر
دردل لاله داغها، برلب وی ایاغ ها
برکف وی چراغ ها، مشعل باغبان نگر
جلوه نوبهار بین، منظرکوهساربین
گریه آبشار بین، خنده آسمان نگر
آب روان به جستجو، گاه فراز، گه فرو
راز نهفته مو به مو، برلب وی عیان نگر
ظفر احسن شاعر هندی صوبه دار کابل متوفی (1072هجری)در وصف ارغوان کابل گوید:
خوشا فصل بهار و ارغوان زار
کی دیده این چنین بوستان بی خار
نه منع باغبان نی شوربلبل
توان چیدن به کام دل از او گل
نهال او زجوش گل گرانبار
زعکسش پر زگل دامان کهسار
بکوه آتش زند رنگ گل او
کند آتش پرستی بلبل او
داکتر محمودافشار دانشمندمعروف ایران:
خوشا پغمان و وضع بی مثالش
خداوندا نگهدار از زوالش
به سال یکهزار و سه صدو چهل
که برمن سعد ونیکوبود سالش
مهی در کابل و پغمان بجستم
دل گم گشته در رود و جبالش
خوشا پروان و کوهدامن زمینش
خوشا در گلبهار آب زلالش
در استالف او در ارغوان زار
نشاط انگیز می باشد شمالش
مزار عاشقان و عارفانش
نشان از عشق و عرفان است حالش
کنار کوه، دریا آرمیده
به زیرطاق پل های هلالش
پل مستان زدست هوشیاران
پلی بهتر گرفته انتقالش
برآورده پل از سیمان و آهن
هنرمندان با علم و کمالش
خوشا افغان زمین این کشور خوب
که در خوبی بود کمتر مثالش
موبد زردشتی:
به نام آنکه هستی آفریدست
زجنت کابلستان آفریدست
ظهیرالدین محمد بابر:
سبزه و گل لاربیله جنت لولورکابل، بهار
خاصه بو موسم دا باران زیس و گلبهار
ترجمه:
با گل و سبزه چو جنت می شود کابل بهار
خاصتاً وادی باران دشت های گل بهار
شاه شجاع دارنی درفراق و هجران از کابل غزلی دارد که چهار بیت آن آورده می شود:
باز هوای چمنم آرزوست
جلوه سرو و سمنم آرزوست
نگهت گل را چکنم ای نسیم
بوی ازآن پیرهنم آرزوست
گرمی هندم دل و جان رابسوخت
کابل جنت وطنم آرزوست
توبه زمی کردم و آمد بهار
ساقی توبه شکنم آرزوست
خوشا عشرت سرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بر دل گل می زند مژگان هر خارش
خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد
شوم چون عاشقان و عارفان از جان گرفتارش
ز وصف لاله او، رنگ بر روی سخن دارم
نگه را چهره ای سازم ز سیر ارغوان زارش
چه موزون است یارب طاق ابروی پل مستان
خدا از چشم شور زاهدان بادا نگهدارش
خضر چون گوشه ای بگرفته است از دامن کوهش؟
اگر خوشتر نیامد از بهشت این طرف کهسارش
اگر در رفعت برج فلک سایش نمی بیند چرا
خورشید را از طرف سرافتاده دستارش؟
حصار مارپیچش اژدهای گنج را ماند
ولی ارزد به گنج شایگان هر خشت دیوارش
نظرگاه تماشایی است در وی هر گذرگاهی
همیشه کاروان مصر می آید به بازارش
حساب مه جبینان لب بامش که می داند؟
دو صد خورشید رو افتاده در هر پای دیوارش
به صبح عید می خندد گل رخساره صبحش
به شام قدر پهلو می زند زلف شب تارش
تعالی الله از باغ جهان آرا و شهرآرا
که طوبی خشک برجا مانده است از رشک اشجارش
ناز صبح واجب می شود بر پاکدامانان
سفیدی می کند چون در دل شب یاسمین زارش
به عمر خضر سروش طعن کوتاهی ازان دارد
که عمری بوده است از جان دم عیسی هوادارش
نمی دانم قماش برگ گل، لیک اینقدر دانم
که بر مخمل زند نیش درشتی سوزن خارش
گلوسوزست از بس نغمه های عندلیب او
چو آتش برگ، می ریزد شرر از نوک منقارش
درختانش چو سرو از برگریزی ایمن اند ایمن
خزان رنگی ندارد از گل رخسار اشجارش
خضر تیری به تاریکی فکند از چشمه حیوان
بیا اینجا حیات جاودان برگیر ز انهارش
تکلف بر طرف، این قسم ملکی را به این زینت
سپهداری چو نواب ظفرخان بود در کارش
نوای جغد چون آوازه عنقا به گوش آید
خوشا ملکی که باشد شحنه عدل تو معمارش
فلک از آفتاب آیینه داری پیشه می سازد
که گرم حرف گردد طوطی کلک شکربارش
چو از هند دوات آید برون طاوس کلک او
خورد صد مارپیچ رشک کبک از طرز رفتارش
نباشد حاجت سر سایه بال هما او را
سعادت همچو گل می روید از اطراف دستارش
بلند اقبالیی دارد که گر بر آسمان تازد
به زور بازوی قدرت کند با خاک هموارش
ز بس در عهد او دزدی برافتاده است از عالم
نیارد خصم دزدیدن سر از شمشیر خونبارش
رباید تیزی از الماس و سرخی از لب مرجان
نماید جوهر خود را چو شمشیر گهربارش
خدنگش را مگو بهر چه سرخی در دهن دارد
ز خون دشمنان پان می خورد لبهای سوفارش
سری کز جنبش ابروی تیغش بر زمین افتد
که برمی دارد از خاک مذلت جز سر دارش؟
عنان باددستی چون گذارد رایض جودش
اگر صد بادپا باشد که می بخشد به یکبارش
چه گویم از بلندیهای طبع آسمان سیرش
به دوش عرش کرسی می نهد از رتبه افکارش
الهی تا جهان آرا و شهرآرا به جا باشد
جهان آرایی و آرایش کشور بود کارش
صاحب تبریزی
اعلیحضرت امان الله خان غازی که خود نیز اهل ذوق وادب بود آن را چنین تضمین کرده است :
به جان و سر شدم یکبارگی از دل گرفتارش
دهم خون عزیز خویش تا سازم چو گلزارش
ملک الثعرا قاری عبداللله خان مرحوم هفده بیت تشبیب یا مقدمه قصیده صایب را نیز تخمیس نموده است :
آن مایه راحت که جان بخش است دیدارش
دلم را زنده می سازد نسیم طرف گلزارش
بهشتی مینماید درنظراز باغ وانهارش
خوشا عشرتسرای کابل و دامان کهسارش
که ناخن بررگ گل می زند مزگان هرخارش
خوشا وقتی که خرم از بهار این گل زمین گردد
به دست باغبان گل دسته شاخ یاسمین گردد
درآن این تمنا در دل چرخ برین گردد
خوشا وقتی که چشمم از سوادش سرمه چین گردد
شوم چون عاشقان و عارفان از جان خردیدارش
مپرس از ساغر خورشید و ار می خواره صبحبش
که مستان می رود از خود پی نظاره صبحش صبا با جان فزایی ها بود آوراره صبحش
به صبح عیدمی خندگل رخساره صبحبش
به شام قدرپهلو می زند زلف شب تارش
چگویم از بهار خرماین روضه رضوان
که خیزد از درو دشتش به فد ها سنبل و ریحان
نماید نسترن همجمون شفق ااندر سحرگاهان
نماز صبح واجب می شود برچاک دامانان
سفیدی جون کند اندر دل شب یاسمین زارش
وطن را فیض جاری باشداز جوی پل مستان
حیات عالمی شد آب دلجوی پل مستان
چمن هم زینتی دارد زپهلوی پل مستان
چه موزون است یارب طاق ابروی پل مستان
خداز چشم شور زاهدان داردنکهدارش
سحر گه آفتابش در نظر نارنج راماند
برو بام وسیعش خاطر بی رنج راماند
حصارمارپیچش اژدهای گنج راماند
ولی ارزد به گنج شایاگان هرخشت دیوارش
هوای خرمش از بس دلاویز است و جان افزا
نسیم روح پرور می وزد از جانب صحرا
توان گفتن فضای دلکشش راجنت دنیا
تعالی االله از باغ جهان آرا و شهرآرا
که طوبی خشک برجا مانده است از رشک اشجارش
عارف چه آبی این شاعر شوریده جان نیز به پیروی از صائب تبریزی استقبالیه ی دارد به این مطلع :
خوشا بوستان سرای کابل و طرف گلستانش
که باشد سرمه چشم فلک گرد خیابانش
مروزاهد کف خالی به سوی گلشن جنت
که حورالعین دستنبو ندارد جز زرضوانش
تکلف برطرف شب های جشن ایام نوروزی
فلک از چشم اختر می کند سیر چراغانش
شود خرم امان الله غازی شاه دریا دل
ترقی های کابل را زمین شوکت و شانش
اگر دست کرم بیرون کند از آستین روزی
شود خم قامت گاو زمین از بار احسانش
وصف کابل از ندیم بلخی :
حفاظ الله عجب شهریست کابل
چه کابل کابل جنت تقابل
هوایش عطر بیز و فرحت آمیز
فضایش دلگشا و عشرت انگیز
بهشت آیین هزاران باغ دارد
که از رشکش فلک صد داغ دارد
زبس هر نوع گلی پیداست آنجا
بود در چار فصلش گل مهیا
قلم دروصف آبش چون کنم سر
زند سر از ته یدل حوض کوثر
بود مردان این شهر دل آرای
نکو خلق و نکو روی و نکو رای
غرض شهریست مستغنی زاوصاف
همه چیزش نکو از درد و از صاف
الهی تا جهان آباد باشد
صحیح و خرم و دلشاد باشد شود هر هفته و روز و مه و سال
زباده عز و جاه و مجد و اقبال
ندیم این شهر را هست از دل و جان
دعاگوی و رضاجوی و ثناخوان
نجم الدین ذاکر دروصف کابل گوید :
مران خرم افزای فرحت قرین
که اورا مسماست کابل زمین
زلالش بود شربت ناخوشی
هوایش دهد مژده از دلخوشی
مضاف و منسوب های کابل
کابلی تیغ :
درفش درافشان درپشت او
یکی کابلی تیغ در مشت او ( فردوسی)
خنجر کابلی :
سر مژه جون خنجر کابلی
دوزلفش چو پیچان خط مغولی
ببندید یک سر میان پلی
آبا گرز و با خنجر کابلی ( فردوسی)
بیرق کابل:
ببین کوه سیه پر لاله ها و سبزه زیبا
نگاه از دست قدرت بیرق زیبای کابل کن ( شایق جمال )
شاره کابل : زمن هدیه و برده زابلی
بیابید با شاره کابلی ( فردوسی )
مه کابلستان :
برید این به گنجور دستان دهید
بنام مه کالستان دهید ( فردوسی )
میخانه کابل :
آورد زمیخانه کابل می و پیمود
قاصد ز ره گوش به ما رطل گران را ( کلیم )
دارو کده کابل:
هرعقاقیر که داروکده کابل راست
حاضرآرید و بها بدره زر باز دهید (خاقانی، دیوان،ص147 )
هلیله کابل :
سی و دوم درم که سست کرد زمانه
سخت کجا گردد از هلیله کــــــابل ( ناصرخسرو)
پوستین کابل:
پوستین کابلی نازکتر از برگ گل است
درزمستان بهتر از گل پوستین کابل است
ملک کابل:
” بی جنگ گرفت ملک کابل ازوی”
به قول مرحوم پوهانددکتور عبدالاحمد جاوید نویسنده کتاب “کابل در آیینۀ تاریخ” این مصرع مذکور ماده تاریخ فتح کابل ، به دست همایون است که در دهم رمضان سال 952 اتفاق افتاده است.
قلعه کابل:
ظریفی گفته است:
قلعه کابل که در رفعت زکیوان برتر است
چون غلیواژی که شش ماه ماده و شش ماه نراست
بلبل چمن آرای کابل:
کاهی تو بلبل چمن آرای کابلی
زاغ و زغن نه ای که به هندوستان شوی ( قاسم کاهی کابلی)
سوی کابل :
در دیار هند از دل تا چها دیدی سلیم
نفس خودرا سوی کابل بربکش سوداش کن ( سلیم تهرانی)
این غبارخاطری کز هند من دارم سلیم
آبروی گلشن کشمیر و کابل می برد
خطۀ کابل
جزنسیم خطۀ کابل نیاید هیچ وقت
درمشام من شمیم راحتی از هیچ باب (شهاب ترشیزی)
سیرکابل:
سربه سر گشتم سوادهند را اکنون کلیم
مرغ روحم درهوای سیرکابل می پرد
گوشۀ کابل:
وانشد غنچه دل در بهارستان هند
رفت مرغ روح مخفی گوشۀ کابل گرفت
سیرکابل:
همتی درکارما ای عاشقان و عارفان
بر در دل حلقه شوق سیرکابل می زند
جهان آرا:
ازین باغ جهان آرا چسان آرم قدم بیرون
که باشد روضه خلدش درون، باغ ارم بیرون (کمال الدین حسین)
مهرویان کابل:
بندی از مخمس قطب الدین فارغ در وصق مهرویان کابل:
بنگر چه مهوشان کمر چین به کابل است
زلفان حلقه حلقه پرچین به کابل است
گلگون رخان غمزه گرچین به کابل است
خوبان خوش قوارۀ سرچین به کابل است
چندین هزار مهوش همچین به کابل است
عاشقان و عارفان:
بنازم آستان عاشقان و عارفانت را
که عشق و معرفت را داده آمیزش بهم کابل (ابراهیم خلیل)
باز این چه دام حیرت،چیده بهار کابل
کز هرکنار گشته، دل ها شکار کابل
از یاد عاشقانش، بر ذکر عارفانش
لازم بودرسیدن، برهر مزار کابل
بیا که ساز فرنگ از نوا بر افتاد است
درون پردهٔ او نغمه نیست فریاد است
زمانه کهنه بتان را هزار بار آراست
من از حرم نگذشتم که پخته بنیاد است
درفش ملت عثمانیان دوباره بلند
چه گویمت که به تیموریان چه افتاد است
خوشا نصیب که خاک تو آرمید اینجا
که این زمین ز طلسم فرنگ آزاد است
هزار مرتبه کابل نکوتر از دهلی است
که آن عجوزه عروس هزار داماد است
درون دیده نگه دارم اشک خونین را
که من فقیرم و این دولت خدا داد است
اگرچه پیر حرم ورد لااله دارد
کجا نگاه که برنده تر ز پولاد است
اقبال لاهوری
شهر کابل خطهٔ جنت نظیر
آب حیوان از رگ تاکش بگیر
چشم صائب از سوادش سرمه چین
روشن و پاینده باد آن سر زمین
در ظلام شب سمن زارش نگر
بر بساط سبزه می غلطد سحر
آن دیار خوش سواد ، آن پاک بوم
باد او خوشتر ز باد شام و روم
آب او براق و خاکش تابناک
زنده از موج نسیمش ، مرده خاک
ناید اندر حرف و صوت اسرار او
آفتابان خفته در کهسار او
ساکنانش سیر چشم و خوش گهر
مثل تیغ از جوهر خود بی خبر
قصر سلطانی که نامش دلگشاست
زائران را گرد راهش کیمیاست
شاه را دیدم در آن کاخ بلند
پیش سلطانی فقیری دردمند
خلق او اقلیم دلها را گشود
رسم و آئین ملوک آنجا نبود
من حضور آن شه والا گهر
بینوا مردی به دربار عمر
جانم از سوز کلامش در گداز
دست او بوسیدم از راه نیاز
پادشاهی خوش کلام و ساده پوش
سخت کوش و نرم خوی و گرم جوش
صدق و اخلاص از نگاهش آشکار
دین و دولت از وجودش استوار
خاکی و از نوریان پاکیزه تر
از مقام فقر و شاهی باخبر
در نگاهش روزگار شرق و غرب
حکمت او راز دار شرق و غرب
شهر یاری چون حکیمان نکته دان
رازدان مد و جزر امتان
پرده ها از طلعت معنی گشود
نکته های ملک و دین را وانمود
گفت «از آن آتش که داری در بدن
من ترا دانم عزیز خویشتن
هر که او را از محبت رنگ و بوست
در نگاهم هاشم و محمود اوست»
در حضور آن مسلمان کریم
هدیه آوردم ز قرآن عظیم
گفتم «این سرمایهٔ اهل حق است
در ضمیر او حیات مطلق است
اندرو هر ابتدا را انتها است
حیدر از نیروی او خیبر گشاست»
نشهٔ حرفم بخون او دوید
دانه دانه اشک از چشمش چکید
گفت «نادر در جهان بیچاره بود
از غم دین و وطن آواره بود
کوه و دشت از اضطرابم بیخبر
از غمان بی حسابم بی خبر
ناله با بانگ هزار آمیختم
اشک با جوی بهار آمیختم
غیر قرآن غمگسار من نبود
قوتش هر باب را بر من گشود»
گفتگوی خسرو والا نژاد
باز با من جذبهٔ سرشار داد
وقت عصر آمد صدای الصلوت
آن که مؤمن را کند پاک از جهات
انتهای عاشقان سوز و گداز
کردم اندر اقتدای او نماز
رازهای آن قیام و آن سجود
جز به بزم محرمان نتوان گشود
اقبال لاهوری
من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نسب ام با یک حلقه به آواره گانِ کابل می پیوندد.
نامِ کوچک ام عربی ست
نامِ قبیله یی ام ترکی
کنیت ام پارسی.
نام قبیله یی ام شرمسار تاریخ است
و نام کوچک ام را دوست نمی دارم
(تنها هنگامی که توام آواز می دهی
این نام زیباترین کلامِ جهان است
و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد
احمد شاملو
شهر کــــابل دلم در شهر کــــابل بیقرار است
به ترکــــــــستان گل سرخ مزار است
روم چل یک بگردم دور روضه
که شیر حضـــــــرت پروردگار است
نگشته هیچـــکس نومید زان در
کـــــــــــــــرمهایش بعالم آشکار است
روانه شو دال در ره نمـــــــانی
که سرویس ها در آنسو رهسپار است
سگان آستان شــــــــــــاه مردان
شـــــــــــــــود گر آشنایم افتخار است
بدست خواجه الوان گل دمـــیده
گذشت ایام سرما نوبهــــــــــــار است
بود امــــــــروز روز جنده بالا
بچار باغ سخی جـــان بیرو بار است
خــــــبر از کوتل سالنگ دارم
که متر برف هـــزار اندر هزار است
برفتن عشـــــــــقری تعجیل باید
که یاران و رفیقان انتظار است
عبدالعلی مستغنی:
گرفتم نام کابل شدزحسرت
دل کشمیرمسکین آب به یک بار
چه کابل خال و زیب روی عالم
چه کابل تخت شاهی راسزاوار
چه کابل گنج خوش آب و هوایی
حصارکوه اواین گنج را مار
شنیدم نام کابل رفتم از خویش
رسیدم تا به کابل ماندم ازکار
عشقری
دی شب من به اضطراب گذشت
از سرم سیل غم چو آب گذشت
فکر این خاک زار زار کردم
گردش چرخ بی قرار کردم
در خیالات این چمن بودم
با دل خسته در وطن بودم
سرگذشت وطن چی غمگین است
یاد ها زخمه های خونین است
سه دهه جنگ و آتش و خون بود
فتنه در شهر و ده و هامون بود
شهر ویرانه گشت و در بدری
جان مردم به چنگ خیره سری
چقدر ریخت راکت و هاوان
دید بیچاره گان بسی تاوان
نه سرای ماند بی گزند و نه راه
یوسفستان رسید در بن چاه
هر طرف ساز قدرت آرایی
بربودند پول و دارایی
شهر کابل به حصه ها تقسیم شد
دل باشندگان به زخم ها نیم شد
نی سرچوک و نی ریکا خانه
نه درمسال ماند و بارانه
کوچه سیک بچه ها به خاک نشست
هست و بود همه ز دست برفت
کافی دلبری نماند دگر
ماه رویان ببست رخت سفر
کارته چهار شگاف شگاف
مرگ آسان نشد به زیر لحاف
از خرابات اهل دل رفتند
درب میخانه را به غم بستند
سر کاریز و کوه خواجه صفا
خالی از کاکه گشت و مهر و وفا
آسمایی به خون ما تر شد
روزگار سیاه بدتر شد
هر طرف گرنظر همی کردیم
بهر دل زخم دل همی بردیم
دود باروت بود و فیر تفنگ
شیشته ها می شکست در دل سنگ
شکر ایزد کنیم بار دیگر
رونق زندگی رسد به نظر
چون فراموش رنج پار کنیم
وصف این شهر و این دیار کنیم
شهری با این نفوس مشکل ساز
ما و اندیشه های دور و دراز
جان دیگر گرفته کابل ما
باز بشگفته گشته سنبل ما
هر طرف خانه ها شود آباد
رنج و ویرانه گی شود آباد
بیشتر شهر در چراغان است
زندگی هر طرف نمایان است
شب کابل ز روز شد روشن
پارک ایجاد گشت چون گلشن
سوی آبادی هر قدر کوشیم
قدح عافیت همی نوشیم
روز تا روز خوبتر گردد
رفت روزی که بد بدتر گردد
جاده ها قیرگونه رخسار است
پل به دریا چو ابروی یار است
هر که چون شهر دار کار کند
شهر زیبا شود بهار کند
محمد عبدالعزیز مهجور
خاطرات کابل
من از کابلستان پیامی دهم
به این خطه عرض سلامی دهم
منم کابلی و زنسل عجم
نکردم به گیتی کسی را ستم
صفا و وفا گشت آیین ما
برازنده گردیده است دین ما
زغمنامۀ ما شنو بوی درد
به من یک دل پاره و آه سرد
من از کابلستان سخن می زنم
نفس در هوای وطن می زنم
کجا وصف شاهان دوران کنم
دلی دارم و خاک جانان کنم
بگویم زکابل زبوم و برش
کنون خانۀ غم شده بسترش
نگویم زرودابه و زال او
نگویم زرستم زاحوال او
من این رستمی ها بسی دیده ام
از این باغ صد رنگ گل چیده ام
منم زال پیری که جور زمان
نمانده مرا لحظۀ در امان
به خاک در عاشقان سنگچلم
پی عارفان را گرفته دلم
کنون حسرتی در دلم خون شده
زداغ جگر شعله بیرون شده
به رنگ دگر غلم و فرهنگ ما
بسی ناله دارد دل تنگ ما
به یاد آورم کابل خویش را
به تسکین رسانم دل خویش را
جهان در تغییر و تحول بود
گهی روشن است شب گهی گل بود
بناهای آباد ویران شود
چو آباد شد دیده حیران شود
صفا بود هرکوچه و باغ و دشت
چرا گرد خجالت برویم نشست
نواندیش باش و کهن یادکن
خرابیم و شهر من آباد کن
که اینجا به صد رنگ دل داده ایم
در ین خاک در عاشقی زاده ایم
زاهریمنان جز خرابی نبود
زشهرم به جز اندرابی نبود
همه کوچه ها زخم ناسور شد
به ترک وطن هرکه مجبور شد
به کافی دلبر چه خوش می گذشت
که کاکه پهلوی من می نشست
دگر شور بازار در کار نیست
درمسال را فکر معمار نیست
خیابان بود معدن راز ها
الم گنج دارد بسی قصه ها
به شهر نو ام دلبرانش کجاست
زمیخانه و می نشانش کجاست
زساقی گل رخ ندارم خبر
فغان از جدایی و داغ جگر
خرابات ویران شد و آهنگ مرد
غبار سرآهنگ را باد برد
زبارانه میرواعظی شد بلند
سر شاه شجاع را به پایش فگند
گذرگاه عشاق شد کوی او
که شایق جو بیتاب شد سوی او
پل خشتی و سجده گاه نیاز
جبین را نهادیم بهر نماز
ریکاخانه منزلگۀ یار بود
که شوقی کریمش گرفتار بود
ابوالفضل درگاه عشاق شد
به بوس درش دیده مشتاق شد
زکاریز خواجه صفا برده ام
نصیبی که آب کرم خورده ام
به گلخن شده ارغوان زار او
زغفلت فرو ریخت دیوار او
زبالاحصار آنچه باقی بماند
به ترمیم او حیله بافی بماند
به طاق ظفر نام مردان ماست
همان شیرمردان دل و جان ماست
چه مستان که بودند در چنداول
به وحدت سهیم اند در جز و کل
به پیش نظر رفت بلخی به خاک
چو بینش هزاران کس سینه چاک
مراد خانی و کوچه سک بچه ها
دگر نیست در نقشه شهر ما
چراغان شب ها فراموش
شمع جشن ما بین که خاموش شد
به هر کوچه ی خانقاه باز بود
جنون شو کتان بود صد راز بود
من از گوشۀ چشم کردم نظر
بیان کرده ام قصه را مختصر
زاشعار قاری چو بسمل شوم
پریشان زاحوال کابل شوم
به مستان شه کابلی حرمت است
چو مجنون ورا سینه ام تربت است
ببین خانه بیدلان شد خراب
اسیری نماند و دل من کباب
چه شب ها که شور و طرب داشتیم
بت مه روی و عنب داشتیم
زعرفان دماغم پر از می بدی
نه ننگ دویی بود و نی از خودی
به گلشن به جز شور زاغان نماند
چراغی به شام غریبان نماند
زپس کوچه ی کابلم ای رفیق
شنو حرف مستانه ام را دقیق
که شام سیه زود برهم خورد
نشاط آید و خون ماتم خورد
محمدعبدالعزیز مهجور
قهار عاصی
کابل ای کابل!
زخمهایت را مکن عریان
مرگ از بیچارهگیهایت نمیشرمد
قاتلت را در مقام هیچ کس چون و چرایی نی حسابی نیست
کابل ای کابل!
با شهیدانت تفاهم کن
آدمیت مرده و ابلیس از وجودت زخم میدوشد
بیمروت فتنه افکنده است
باش تا بر روی این بیچارهگی و بیگناهیهات
دیگ بیدادش چه میجوشد؟
کابل! آواز عزا مفکن، کودکانت را پناهی نیست
نعش بیمقدار مردان و زنانت را در خیابانهای سنگینگوش خاموشی جوابی نیست
هیچ آهنپوش آهنگوش را زان سویهای آب شور
آن سوی اندامت؛ دردمندی، دردیابی نیست
هیچ کس در هیچ جای بستر تاریخ بیش از این و بیش از این مظلوم نگذشته است
آی شهوت کشته دستان بیدردی!
آی مقتول کفن نایافته!
هابیل تنها مانده پایان قرن بیست
کابل ای کابل!
گردههایت را به دندان بند
بیدفاعیهات را با خاک خسته، خاک خونین در میان بگذار
باش تا فرعون مادرزاد از تماشایت لبی خندد
آسمانت را به خون و ماتم و باروت بربندد
از افقهایت سرود کوچ وز غروبت سوگ میتابد
هیچ ماهی در گلوگاه به زخم اندودت آرامش نمییابد
کابل ای کابل!
من تو را و بیکسیهای تو را تصویر خواهم کرد
من تو را در چیغهای خویش گور خواهم کرد گریه خواهم کرد
با هزاران زخم ناسورت، وزن خواهم کرد خونت را با غزلهایم
من تو را با طبل خونین خودت آواز خواهم خواند
دردهایت ساز نامیمون بربادیت را طرح خواهد کرد
در پهلوی صبرا و شتیلا آزمونت را
زخمهایت طوق لعنتوار، تا قیامت بر سر ابلیس میچرخند
تا بسیط خاک بشناسد قاتل بیعار و بیدرد زبونت را
ای دیار سالهای سال گورها از پیش آماده!
در کجا با قاتلت دیدار خواهی کرد؟
در کدامین معبد متروک؟
قاتل آلوده دامان پلیدت را بر دار خواهی کرد؟
کابل ای کابل!
دادگاهی نیست تا دیت بستاند از خونت
تا فرا خواند اجیری را در قصاص روی نطع پاک گلگونت
تن مزن ای شهر بدفرجام
هین نشان ده زخمهایت را
مشعل خون عزیزت از بلندیها نمایان است
هین علم کن خشمهایت را
قهار عاصی
شک تازه می بارد ابر بهمن کابل
موج سبزه می کارد کوه و برزنی کابل
ابر چشم تر دارد سبزه بال و پر دارد
نگهت دیگر دارد سروسوسن کابل
آسمان نیلی کاربر ستاره چشمک دار
تاسحر بود بیدار چشم روشن کابل
مشک تازه می بارد ابر بهمن کابل
موج سبزه می کارد کوه و برزن کابل
ضیا قاری زاده
کابل تو ای ديار غرور و حماسه ها
از رزم دليران تو صد ها سروده ها
از روزگار باستان تو سازد خبر همی
شيوا مدايح و خجسته قصيده ها
فرهنگ آريا ، ترا پرشکوه ساخت
از فيض آنزمان تو هرجا ترانه ها
مردان نامدار تو برجا گذاشته اند
صد ها حکايتی و هزاران فسانه ها
از سعی مادران تو پروريده شد
دوشيزگان کار فهم ، برای عرصه ها
رودابه ای کابلی ، بيآورد رستمی
باشد به ياد رستم هرجا نشانه ها
مدفون خاک تو آثار بس بزرگ
ُرخشد قدامت تو ، ز نقش کتيبه ها
زآنرو ضرورتيست ، که يابند ز مهد تو
کاوشکران ، عظمت و فر زمانه ها
“بابر”بباخت دل به تو و آرميد کنار تو
در بييشهای مشجر ، دربين سبزه ها
توصيف باغ و راغ تو کردند شاعران
چون صائب اصفهانی، کزو مانده ناله ها
گاهی ترا جنت فردوس در قياس
بی جا نبود که بگفتند چنين تشابه ها
“طرزی” زجسم و جان سخن در ميان کشيد
“جان وطن” تويی ، ای شهر زنده ها
اشعار دلپذيرسرودند به پاس تو
صفا و اعظمی و دگر چاک سينه ها
هريک ستايشی مرصع نمود به نظم
يادی ز “عيارکابلی”و مردانه “کاکه”ها
سيمای نو بهار تو رشک بهشت بود
از فيض مرغکان و گلبانگ چهچه ها
رومی اشارتی به عجوبه ای تو کرده گفت
کابل بود مرادف سحر آفرين حديقه ها
خنيا گران نوای دل انگيز ميکشيد
افسونگران همه با چنگ و چغانه ها
ليکن فسوس طرب ات پايه دار نبود
زردی گرفت بهار تو ز گردش زمانه ها
در سایه ای مذاهب و آئين زنگی
غارت نمود ترا ، مختلف سلاله ها
گاهی زدور و گهی از جوار تو
در غم نشاند ترا يورش جنگ باره ها
در قلب آسيا تو بودی دژ بلند
زآنرو شتافتند مهاجمين ز هر کرانه ها
تحليل گران ز موقف تو باخبر شدند
دادند صراحتی که برملأ بشد بهانه ها
دشمن کمر ببست که ويران کند ترا
آتش زدت به نام مذاهب و اقوام فتنه ها
بر پایه ای منافع و تمويل ديگران
ظاهر شدند اجيران به شکل فرقه ها
هريک مقابل هم ، سنگری بساخت
از جنگ نابکاران ، به هرسو کشته ها
واحسرتا که نامراد ، برفت از کنار تو
مردان کاردان و استاد حرفه ها
پدر مرا که به حب تو پروريده بود
ناليد در ماتم تو و سرائيد چکامه ها
گفتا که کابل بدتر از کربلا شدست
با اين دريغ بسر ببرد واپسين لحظه ها
کابل تو زير پای اجيران چرا شدی ؟
پرسيدم اين سوال و نيافتم کنايه ها
راويان ز نام تو ساختند مرکبی
ترکيبی ز آبيل و ز قابيل قرينه ها
آن دو گذاشتند ، برادرکشی به ارث
گوئی عنادها ، رسيده بما از گذشته ها
تو رنجها ز گردش دوران برده ئی
ار خون رفته گان تو سرزد لاله ها
اما عداوتی که در لباس “تقدس”بشد
هرگز نخوانده کس ، در طول سده ها
زآنرو بجاست که گويند به آن دهه
اين بوده است ، سياه ترين دوره ها
توپ و تفنگ و راکت همه زبانه کرد
آتش بزد به هستی مردم درون کلبه ها
دزدی و غارت ، نشد لحظه ای دريغ
بردند ثروت ترا و نماندند خزانه ها
ديو سار وحشی ، در پی آزار کشتگان
راضی بشد ز خويش ، از رقص مرده ها
نی شرمی از خدا و نه از بنده های او
کردند انتخاب شرارت ز پيشه ها
از دور آريا و خراسان هر آنچه بود
سوختند ، شکستند و دزديدند ز موزه ها
نی مصئونيت منازل و نی حکم محکمه
تاختند به امر خود درون کلبه ها
صد ها زن جوان نمودند انتحار
تاوارهند خويش را ز ارواح خبيثه ها
” کابل بسوخت و دودش بلند بشد”
با اين مطلع سرائيد جوان تو نغمه ها
ويرانی ات نداشت نطيری به عصر ما
الحق که در جهان نه يابی چنين خرابه ها
کابل تو مهد فرهنگ و تاريخ آريا
در عصر خراسان بودی شهيرشهره ها
” تيمور” ترا مرکز افغان زمين بساخت
حالا چه شد، که فتاده هرسو زباله ها
ويرانگران تو خوار و زبون شوند
وقتا که آه آتشين ات برآرد زبانه ها
بيچاره ساکنان تو طالب “عنايت” اند
جويای صلح و امن به دعای شبانه ها
میر عنایت الله سادات
حلق سرود پاره، لبهای خنده در گور
تنبور و نَی در آتش، چنگ و سَرَنده در گور
این شهر بی تنفّس لَت خوردۀ چه قومی است؟
یک سو ستاره زخمی، یک سو پرنده در گور
دیگر کجا توان بود؟ وقتی که می خرامد
مار گزنده بر خاک، مور خورنده در گور
گفتی که «جهل جانکاه پوسیدۀ قرون شد
بوجهل و بولهب ها گشتند گَنده در گور»
اینک ببین هُبل را، بُتهای کور و شَل را
مردان تیغ بر کف، زنهای زنده در گور
جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم
می افکنندش این قوم، با بالِ کنده در گور
گفتند «گُل مرویید، این حکمِ پادشاه است
چشم و چراغ بودن، روشنترین گناه است
حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است
آواز پای کوکب در کوچهها نپیچد
در دستِ شحنه شلاّق همواره روبه راه است»
مغز عَلَم به دوشان تقدیم مار بادا
وقتی که کلّهها را خالیشدن کلاه است
صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد
امّا چه میتوان کرد؟ شب همچنان سیاه است
ناچار گُل مرویید، از نور و نَی مگویید
وقتی به شهر کوران، یکچشمه پادشاه است
شهری که اینچنین است، بیشهریار بادا
یعنی که شهریارش رقصانِ دار بادا
تا ردّ پای نااهل در کوچه آشکار است،
سنگ آذرخش بادا، چوب اژدهار بادا
قومی که خارِ وحشت بر کوی و بر گذر کاشت،
در کورههای دوزخ آتشبیار بادا
حتّی اگر اذانی از حلقشان برآید،
بانگ کلاغ بادا، صوت حمار بادا
گفتند «سر بدزدید» گفتیم «سر نهادیم»
گفتند «لب ببندید» گفتیم «عار بادا»
با پتک اگر نکوبیم بر کلّههای خالی
مغز علم به دوشان تقدیم مار بادا
کاظم کاظمی
بهشت خفته
کابلا با کوچه های تنگ رسمت می کنم
در میان توته های سنگ رسمت می کنم
میکشم فریاد هایت را همه دست و ولی
در گریبان خودم تا چنگ رسمت می کنم
سبز می ریزم ترا در برگه ی نو بعد ازین
خسته از یک حادثه تا جنگ رسمت می کنم
گرم میریزم ترا در امتداد هرچه شب
دور از سرما و سالنگ رسمت می کنم
بعد ازاین یکساله درد و رنج رنگت می دهم
یک بهشت خفته بعد از جنگ رسمت می کنم
عشق می بازم کنار مرسلت مثل همیش
من رسام عاشقم ارژنگ رسمت می کنم
سبزه می بینم ترا تا دامن بالاحصار
از ده افغانان شوخ و شنگ رسمت می کنم
هفت خوان رستمت را می ستایم شهر من
شاهنامه نی که هفت اورنگ رسمت می کنم
میشوی گاهی ستاره گاه ابر و آفتاب
من که حیرانم ازین فرهنگ رسمت می کنم
تا نمایت را کشم یک بار دیگر یک بهشت
من شبیه مردمت هر رنگ رسمت می کنم
میر محمود بکتاش
چو قلب پرتپش این مهد شیر مردان است
که کابل است عزیز و پر گلستان
کشیده سر به فلک بین جبال هندوکش
نموده حلقه به دوشش چه لطف رحمن است
زباغ و گلشن کابل چه گویم ای یاران
اگر تو نیک ببینی بهشت عریان است
زلاجورد بدخشان نیکو صفت باشد
در این دیار فروهشته سربدامان است
زمرد است تو گویی به صحن گلشن رو
و لاله ها برنگ عقیق و مرجان است
نسیم و یاسمنش مرده را دهد حیاتی
ز نسترن که زده خیمه عطرافشان است
ز نافه سنبل باشد زمشک و عنبر و بویی
هوای بوم و برش عطر گل بدامان است
پر افتخار بود شاخه ” برنتی” آن
که در جوار وبرش خفته راد مردان است
ز شیر پیشه گرفته است شاب این میهن
دریی ز شیر بود کو خور درخشان است
به آسمان نگر شامخ آسمایی آن
که در جوارش دانشسرای افغان است
هزار وادی بدیدم نه مثل پغمان بود
هوای نگهت این دره مشک باران بود
وطن عزیز بود برهمه عزیزانش
که سنگ و خاکش بهتر زدر و مرجان بود
بلند مرتبه در آسیا بود قلبش
چه خوش که عاشق و مشتاق درین دبستان بود
سید عبدالاحد مشتاق
در دلم پنهان عشق کابلستان بوده است
در سرم سودای باغ و گلشن آن بوده است
باغ بابر نیز دارد شهرت بی حد و حصر
در جهان ار چند نامی طاق پغمان بوده است
آسه مایی را نگر با قامت افراشته
در کمینش همچو دامن ده افغان بوده است
عاشقان و عارفانش در دل کابل زمین
مرجع آمال عام و خاص و خاصان بوده است
چشمه خضرش روانش در شهدا دیده یی
آب پاک و صاف و سردش آب حیوان بوده است
از طراوت های باغ شهر آرایش شنو
هرکجا با خط روشن شعر و دستان بوده است
کاکه های کابلستان هرکدام مردان جود
درمیان کاکه تیغون مرد میدان بوده است
از گذر هایش گذر کن شهر کابل را نگر
کوچه و پس کوچه هایش شان دوران بوده است
شاعرانش را نگر چون ماه تابان در جهان
هر کدامین نکته دان و گنج شایان بوده است
نام نامی خرابات با هزاران مطربش
زیب تاریخ است و شان کابلستان بوده است
با گذشت روزگاران نام کابل هر کجا
از اوستا تا به ایندم زیب دوران بوده است
وصف کابل نیست حاجت بخشییا چون نام او
همچو مه در شام تاریک خود نمایان بوده است
بیش از این دیگر چه گویم زانکه گفتم بخشییا
در دلم پنهان عشق کابلستان بوده است
حیات الله بخشی
دورم از کابل دلم در کوچه های کابل است
برلبم نامش بود بر سر هوای کابل است
باغ و بزم گل درینجا نیز هست و صد چمن
جلوه دیگر اما در باغ های کابل است
صوت بلبل آیدم در سمع و نای نی ولی
گوش دل در انتظار سوز نای کابل است
کاخ وبرج و جاده های مرمرین دیگران
کی توان گفتن مثال صخره های کابل است
گاه پغمان یادم آید گاه هم کوه دامن اش
آه که در چشمم چه زیبا جای جای کابل است
گفته اندش چون بهشت اندر صفا و سایه اش
این همه از حسن ماه خوشنمای کابل است
هرکه با چشمم دلش سیمای کابل دیده است
بی قرار اندر پی عشرتسرای کابل است
شاه بوده است یا که شاعر یا هم عرفان را ندیدم
محو صبح و شام و هریک لحظه های کابل است
نیست قاصر اینکه فاضل دل به کابل بسته است
وین دلش هرجا که باشد بس سرای کابل است
کور بادا چشم خصم از کابل و افغان زمین
یارب از تو التجایم اعتلای کابل است
معاون سر محقق محمد فاضل شریفی
برخویش ببال کابل ای شهر کهن
گهواره علم و مهد فرهنگ و سخن
سرود کابل زیبا بخوانم
زشهر نو ز شهرآرا بخوانم
سرود عاشقان و عارفانش
بهر امروز و هر فردا بخوانم
ز آسمایی ببینم روی پغمان
به خیرخانه نسیم صبح پروان
روم از چوک جاده تا به ده سبز
زچوک دهمزنگ تنگی سپیدان
اتک را آبرو دریای کابل
فلک را روبه رو کوه های کابل
بود از باغ بالا باغ بابر
سلام گل به گل پیرای کابل
بخوانم از غم و فریاد کابل
زجوی شیر و از فرهاد کابل
نماند سردی غم ها نماند
نماند گرمی میلاد کابل
فاطمه شایق وصال فاریابی
کابل اگر حتا اتاق کوچکی باشد
کابل ولو بازیچه های کودکی باشد
من دوستش دارم – ولو در پشت این دیوار
با دست مردم دست های او یکی باشد
کابل! تو خوبی، من بدم اما در این دوران
آدم نباید به رفیقش متکی باشد
حالا تو خیلی بی قراری بین دستانم
می خواهی آدم در کنارت اندکی باشد؟
خوش حالی این گام های روستایی را
حس کن، نگو این برگ بادآورده کی باشد؟
بگذار بر رویم نیارم روزگارت را
بگذار بر رویم نسیمت تاسَکی* باشد
من با تو ام، من در تو ام حتا اگر سهمم
از تو، در این دنیا لحاف و دوشکی باشد
ابراهیم امینی
به کابل میروم کابل قشنگ است
تمام شهر کابل شوخ وشنگ است
نخواهم داد کابل را به لندن
وطن زیباست بهتراز فرنگ است
اسما سخی
بکابل میروم آرام گیرم
زآغوش وطن تا کام گیرم
بگردم کو چه کوچه شهر خودرا
زعارف عاشقانه جام گیرم
اسما سخی
بگذار سرت را به سرم ، سخت بگرییم
ای کابل خونین جگرم ، سخت بگرییم
فریاد بزن،جیغ بکش ،داد… که باهم
تا لحظه ی مرگ پدرم سخت بگرییم
کابل بشکن بغض مرا ،حرف بزن زود
کابل به خدا منتظرم سخت بگرییم
بی آنکه کسی روضه بخواند وسط خون
بادیدن چشمان ترم سخت بگرییم
کابل بتکان چادر خودرا به سر من
غم را بتکان روی سرم ، سخت بگرییم
با این دوسه خط شعر دلم خواست بگویم
دور از وطنم ، دربه دردم…سخت بگرییم
فاطمه خاوری
ما را نه تیرو تیغه ی جلاد می کُشد
این داغ داغِ دومِ مردادِ می کُشد
داغِ تو دهمزنگ مرا تکه تکه کرد
تیرو تفنگ و جنگ مرا تکه تکه کرد
از درد و آهِ شنبه خونین کابلم
روزِ سیاهِ شنبه خونین کابلم
حالا وطن بهشت نه تنها جهنم ست
فریادِ سوگنامه اولادِ آدم ست
خونابِ مردم ست که در شهر ریخته ست
خون در تلاطم ست که در شهر ریخته ست
خونِ تبسم ست که فریاد می زند
خواهر سکوت ما و تو را داد می زند
بی غیرتی ماست تو را دار می زنند
تیری به بال سرخ تو ای سار می زنند
بینِ غبار مانده سری از بدن جدا
افتاده دست و پای تو یک سو و تن جدا
افتاده دست و پای جگر گوشه ی پدر
افتاده دست و پای جگر گوشه پسر
امشب کسی برای تو هی ضجه می زند
تا صبح مبتلای تو هی ضجه می زند
امشب نشسته پیش خدا گریه می کنم
من اشک های چشم تورا گریه می کنم
ای وای وای شام غریبانِ کابلم
مثلِ حسین(ع)تمام غریبانِ کابلم
اینجا دلم به وسعت آمو شکسته ست
وقتی که بال سار و پرستو شکسته ست
تاریخ روشن ست به خونِ برادرم
هر دشت گلشن ست به خونِ برادرم
ما وارثان لاله ی سرخِیم دشت دشت
یاس هزار ساله ی سرخیم دشت دشت
شهرِ مرا چه ساده سیاهی گرفته ست
ابلیس عصر و رنگ تباهی گرفته ست
ابلیس عصر سوی خدا سنگ می زند
حتی به آبروی خدا سنگ می زند
برخیز کاوه پرچم خود را بلند کن
ما را تو با عدالت خود سربلند کن
وقتی که نوح کشتی خود را شکسته ست
حالا چه سود دست به زانو نشسته ست
دوران تلخِ بلخ و بدخشان گذشته ست
آن روزگار تلخ ورزگان گذشته ست
حالا تمامِ شهر گلوی بریده اند
اشعار و قصه های فریدون شنیده اند
برخیز نسل کاوه نبرد و قیام کن
مردی به جا بیاور و کارش تمام کن
محمد مهدی جمالی
آسمان ببار!
چشمان کابل خون میگرید
فروردین ارغوانهای کابل آتش گرفته است
سرکهایش پرخون
جویبارش پرخون
بخت عروسانش خاکستر
بال کبوترانش
نان کودکانش
و پرواز کاغذپرانهایش خاکستر
آسمان ببار !
اینهمه خون و خاکستر کابل را
کی بشوید
جز ابرهای دامن هندوکش؟
جز آشکهای دیدگان بابا
آسمان!
امروز روز باریدن است
چشمان مادران
دلهای خواهران
و شانه های برادرانم می لرزند از باران
تو هم ببار
آنقدر ببار که در شیشه های کابل
اثری از خون نماند
اثری از خاکستر…
آنقدر ببار
که بازهم سپیدار های پل محمود خان سبز شوند.
اما آسمان!
تو که خون را از برابر چشمانت شستی
من با این همه آیینه های پرخون
در خانهها و حجله ها چه کنم؟
با آیینهای که هنوز نمیداند تنها شده اند؟
آسمان!
بگو چه کنم
با این همه گیسوان سوخته
با این همه عروسکان
با این همه خوابها و رویاهای خون آلود؟
به شانه کدام برادر تکیه کنم
کدام همسایه؟
قنبر علی تابش
به کابل میروم کابل قشنگ است
تمام شهر کابل شوخ وشنگ است
نخواهم داد کابل را به لندن
وطن زیباست بهتراز فرنگ است
کابل
بکابل میروم آرام گیرم
زآغوش وطن تا کام گیرم
بگردم کو چه کوچه شهر خودرا
زعارف عاشقانه جام گیرم
هوای کابل
خیال من هوای کابل آمد
بیادم نغمه های بلبل آمد
به غربت یاد آید خاک پاکم
خیالم شد که یار از زابل آمد
کابل جان
برای خاک پاک سرزمینم
به کابل جان توهستی بهترینم
زدوری ها مرا رنج است بسیار
چه شد آیا بخاک سر زمینم
اسما سخی عزیز
دیار غرور
کابل تو ای دیار غرور و حماسه ها
از رزم دلیران تو صد ها سروده ها
از روزگار باستان تو سازد خبر همی
شیوا مدایح و خجسته قصیده ها
کابل
گاهی ترا جنت فردوس در قیاس
بی جا نبود که بگفتند چنین تشابه ها
“طرزی” زجسم و جان سخن در میان کشید
“جان وطن” تویی ، ای شهر زنده ها
کابل
” کابل بسوخت و دودش بلند بشد”
با این مطلع سرائید جوان تو نغمه ها
ویرانی ات نداشت نطیری به عصر ما
الحق که در جهان نه یابی چنین خرابه ها
کابل تو مهد فرهنگ و تاریخ آریا
در عصر خراسان بودی شهیرشهره ها
” تیمور” ترا مرکز افغان زمین بساخت
حالا چه شد، که فتاده هرسو زباله ها
کابل من
روزی که دسته ی کلاشینکوف را
گلدان می کنیم
روزی که فشنگ ها را
در باغچه می کاریم
شک دارم آن روز
از من و تو نشانی باشد
اما
روسری در باد تو
پرچم صلح خواهد بود
ارغوان کابل
ز وصف لاله او، رنگ بر روی سخن دارم
نگه را چهره ای سازم ز سیر ارغوان زارش
چه موزون است یارب طاق ابروی پل مستان
خدا از چشم شور زاهدان بادا نگهدارش
الا کابل
الا کابل تو بودی جسم و جانم
هوای دلکشت روح و روانم
به هجرانم بحرمان از تودورم
اگر بازت نبینم جان سپارم
کابل خانه من
الا کابل تو بودی خانهء من
نیابم جز تو دگر لانهء من
به دنیا پر زدم هر جا رسیدم
ندیدم در جهان اشیانهء من
الا کابل چرا ویرانه گشتی
بدست جاهلان صد پاره گشتی
به قلبت میزنند خمپاره و توپ
شدی ویران و جغد را لانه گشتی
الا کابل خراباتت کجا شد
همان عرس و مناجاتت کجا شد
زجان ودل ثنا گوی توبودند
صفای قلب رندانت کجا شد
الا کابل دیگر جا خانه ام نیست
جز اغوشت دیگر کاشانه ام نیست
شدم مجبور به کشور های دنیا
به هر جا پر زدم اشیانه ام نیست
الا کابل خراباتت کجا شد
همان رمز مناجاتت کجا شد
کنون پیداست همه زهد ریایی
زصدق دل مقالاتت کجاشد
الا کابل خراباتت خراب شد
دلم صد پاره و جانم کباب شد
صفای صوفیان و اهل دل بود
همه اهل طرب رنج و عذاب شد
کابل زیبا
همی نالم به یادت کابل من
چه پر درد است یارب مشکل من
همیشه سر فراز بودی بدوران
خرابیت چو خنجر بر دل من
آسمان ببار!
چشمان کابل خون میگرید
فروردین ارغوانهای کابل آتش گرفته است
سرکهایش پرخون
جویبارش پرخون
بخت عروسانش خاکستر
بال کبوترانش
نان کودکانش
و پرواز کاغذپرانهایش خاکستر
آسمان ببار !
اینهمه خون و خاکستر کابل را
کی بشوید
جز ابرهای دامن هندوکش؟
جز آشکهای دیدگان بابا
آسمان!
امروز روز باریدن است
چشمان مادران
دلهای خواهران
و شانه های برادرانم می لرزند از باران
تو هم ببار
آنقدر ببار که در شیشه های کابل
اثری از خون نماند
اثری از خاکستر…
آنقدر ببار
که بازهم سپیدار های پل محمود خان سبز شوند.
اما آسمان!
تو که خون را از برابر چشمانت شستی
من با این همه آیینه های پرخون
در خانهها و حجله ها چه کنم؟
با آیینهای که هنوز نمیداند تنها شده اند؟
آسمان!
بگو چه کنم
با این همه گیسوان سوخته
با این همه عروسکان
با این همه خوابها و رویاهای خون آلود؟
به شانه کدام برادر تکیه کنم
کدام همسایه؟
قنبرعلی تابش»
ساز خاموش
مثل آیینهء بشکستهء ما میمانی
وقتی از دامنه ها” جاده ” نما میمانی
آی نالنده دل پر تپش خستهء شهر
خون چکانی هم و از سینه جدا میمانی
نبض شعر منی ، در ترکش هرگولهء توپ
چشم بر دامنهء خواجه صفا میمانی
دیدمت زخمی و اشکسته و خالی از ساز
چنگ بر پردهء هر چنگ و در ا میمانی
تار بکسسته سه تاری و در این ویرانه
دست”محشر” شده بالا به دعا میمانی…*
خفته ی با گل و آوار، شکیبا و حزین
سنگ بر سینه و چون گور “نوا” میمانی…**
مثل من بیکس و تنها و لگد مال شده
دادخواهان به دم درب خدا میمانی
قنبرعلی تابش
محمدحسین انصارینژاد:
نشستهای کسی از جادۀ هرات بیاید
امیر کشورت از فتح سومنات بیاید
چگونه عنصری از کابلت قصیده بخواند
اگر به کالبدش نفخۀ حیات بیاید
مگر سنایی از آن دور با عصای شکسته
سحر به خواب تو با دفتر و دوات بیاید
شهید بلخ از آن قلهها اگر بسراید
چقدر قاصدک سرخ از آن فلات بیاید
به ماه زل زدهای ماه کابلت به محاق است
مگر به خواب تو با شاخۀ نبات بیاید
دلت گواهی بد میدهد صدا بزن امشب
خبر دهید که آن پیر از هرات بیاید
دوباره نقشۀ جغرافیاست سفرۀ نانت
که بوی گندمی از سمت روستاست بیاید
و کودکان تو با مشک تشنه چشم به راهند
خدا کند که علمداری از فرات بیاید
خدا کند که به ساحل رسند گمشدگانت
و بر قلمرو توفانیات ثبات بیاید
خدا کند که همین جمعه آن ستارۀ موعود
میان ندبه و شبخوانی سمات بیاید
سید ابوالفضل مبارز:
خستۀ روزگار ناآرام، من همانم که جان نمیخواهد
کشتنم انتخاب سختی نیست، زدنم امتحان نمیخواهد
لبی از خون حنجرم تر کن تا کمی تازهتر شود نفست
بعد بنشین و قصه کن با من، گرچه این آسمان نمیخواهد
قصه کن از تحمل وطنم، از لب بیتمایل وطنم
آخرین شاخۀ گل وطنم وطنی که جوان نمیخواهد
وطن من کجای دنیایی؟! همه با شعر متحد شدهاند!
واقعاً بعد از این چه باید کرد؟! در دهاتی که خان نمیخواهد
در دهاتی که دیگر از امروز، سر تعظیمش از تن افتاده
در دلش شوق زندگی دارد، نان بماند، دهان نمیخواهد!
کشورم، از شکستن عاصی باش، حرف خود را بزن ولو با سنگ
مطمئن باش بعد از این احدی، شهر بیقهرمان نمیخواهد!
ما اگرچه که سوگوار خودیم؛ داغداریم و بیقرار خودیم
خودمان عاقلیم و میفهمیم بعد از این دیگران نمیخواهد…
محمدمهدی عبداللهی:
شبى که خون دل از این مسیر جارى شد
چکیدۀ سفر عشق، بىقرارى شد
شبى که نالۀ مهتاب در گلو خشکید
زمان هم از ملکوت حیات، عارى شد
شب فراق کبوتر،کبوتر عشق است
کبوترى که پر از زخمهاى کارى شد
چه انفجار مهیبى که عشق حیران گشت!
وقوع حادثه، آغاز جاننثارى شد
چقدر خاطرهها رنگ روز عاشوراست
که شهر یکسره از داغ لاله کارى شد
شبیه «شام» ببین انفجار «کابل» را
صداى غربت مظلوم، یادگارى شد
میان شعلۀ تزویر دشمنان این بار
تمام حنجرۀ کودکى، انارى شد
نگاه لطف تو کافیست مهر عالمتاب
ببین که عصر ظهورت چه روزگارى شد!
|
به یاد کابل
مرا به بزم غـزل های عاشقانه بـبر
بــه یــاد کابل زیــبای نازدانـه بـبر
فضای عشق من از توستاره باران است
مـــــرا به قصــۀ شبهای جــاودانــه بـــــبر
به تیر مرگ، پروبال مرغکان بستند
خـــبر به شــاخۀ عــــریان آشیانه ببر
دلم گرفته زبد مستی شراب امشب
مرا به ســــاحل دریای بیکرانه ببر
دلم به یاد تو ، هر شب بهانه میگیرد
بیا وخاطره ها رابه یک بهانه بـــــبر
بــــــــــه یــادعشق پری زادگــــان رفته مرا
به گوچه های طرب خیز یک ترانه ببر
صـــدای بوسۀ لب های داغ خوبانرا
بـــــه گــــوش منتظرنالـــۀ شبانه ببر
خراب ساغر سرشار شعر کهزادم
مــــــــرا به میکدۀ شاعر زمانه ببر
یوسف کهزاد
کی فراموش شود، کابل ویرانک ما
جــــاده وشهرنو وآن پل لرزانک ما
با رفیقان شــــــب مهتاب زیادم نرود
تــا وبــالا شــدن تپـــۀ پغــــمانک ما
دلم از بیوطنی، پشت خودم می سوزد
که چه بازیچه شده، خاک غریبانک ما
حرص دنیا چقدر خاطره ها داد به باد
جشن آزادی وشب های چراغانک ما
خوش هوا بود به آن شاعرحماسه سرا
تخت رستم به سر کوه سمنگانـــک ما
ما به این مردم دنیای گرسنه چه کنیم
دسـت هر دزد فتاده، به گریبانک ما
با یکی کاسۀ شوربا ودوسه نان فطیر
هرچـه میشد بخدا؛ عزت مهمانک ما
یــاد لاندی پلو وقصه وافسانـــه بخیر
پتــــۀ صندلی وکیــــف زمستانک ما
نمک خوان وطن، دیدۀ شان کور کند
چــــه بگویم که شکستند نمکدانک ما
فارغ از کینه واز عقده واز درد و الم
چقدر لطف وصفابود، به دورانک ما
هـــردم از کوه خرابات صدا بود بلند
ازهـــمه نغمه سرایان غزلخوانک ما
دشمنان خاک مرا زیر وزبر کرد،ولی
یک دل دوسـت نیــامد به پرسانک ما
میـــله هــــای گل نارنج، زیــادم نرود
ســاز وآواز، بـــَــهَر گوشۀ لغمانک ما
موتر وبایسکیل واسپ وکراچی همه سو
چه جمع وجوش ، به بازار خیابانک ما
فـــرش از لاله وگل بود ، زخیرات بهار
کــوه گک ودره گک ودشت وبیابانک ما
میله هابودبه هرباغ وبه هرعید وبرات
قـــــــرغه وبابر واستالف وپروانک ما
من ندانم که در آن آتش بیداد چه سوخت
خـــانه وکــــوچه وپسکوچه ودالانک ما
سخن از خـــــــامۀ کهزاد به افسانه کشید
غزلش غوره بـــدل ماند، به دیوانک ما
استاد یوسف کهزاد
:حلق سرود پاره، لبهای خنده در گور
تنبور و نَی در آتش، چنگ و سَرَنده در گور
این شهر بیتنفّس لَتخوردۀ چه قومی است؟
یک سو ستاره زخمی، یک سو پرنده در گور
دیگر کجا توان بود؟ وقتی که میخرامد
مار گزنده بر خاک، مور خورنده در گور
گفتی که «جهل جانکاه پوسیدۀ قرون شد
بوجهل و بولهبها گشتند گَنده در گور»
اینک ببین هُبل را، بُتهای کور و شَل را
مردان تیغ بر کف، زنهای زنده در گور
جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم
میافکنندش این قوم، با بالِ کنده در گور
گفتند «گُل مرویید، این حکمِ پادشاه است
چشم و چراغ بودن، روشنترین گناه است
حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است
آواز پای کوکب در کوچهها نپیچد
در دستِ شحنه شلاّق همواره روبهراه است»
مغز عَلَمبهدوشان تقدیم مار بادا
وقتی که کلّهها را خالیشدن کلاه است
صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد
امّا چه میتوان کرد؟ شب همچنان سیاه است
ناچار گُل مرویید، از نور و نَی مگویید
وقتی به شهر کوران، یکچشمه پادشاه است
شهری که اینچنین است، بیشهریار بادا
یعنی که شهریارش رقصانِ دار بادا
تا ردّ پای نااهل در کوچه آشکار است،
سنگ آذرخش بادا، چوب اژدهار بادا
قومی که خارِ وحشت بر کوی و بر گذر کاشت،
در کورههای دوزخ آتشبیار بادا
حتّی اگر اذانی از حلقشان برآید،
بانگ کلاغ بادا، صوت حمار بادا
گفتند «سر بدزدید» گفتیم «سر نهادیم»
گفتند «لب ببندید» گفتیم «عار بادا»
با پتک اگر نکوبیم بر کلّههای خالی
مغز علمبهدوشان تقدیم مار بادا
حال کابل جان
به انتهای خیال رسیده ام
شب زیر ابر کوچکی آرمیده است
و اینکه راه روشن کرده الکین غفلت است
و زیر این چراغ
این روزها
حال مردمانم
با مرگ یکی است
ضجه مادران
اشک دختران
رگ غیرت مردان
چه عجیب تنگ است دل کابل
و چقدر گرفته است
چهره اش…
هی بوی خون
هی بوی مرگ
مدام مهمان جنازه ها است
میهنم…
در همهمه این حال ها
حال کابل
حال دل میهنم
چقدر غریبانه تنگ است
از دل سنگ بدان
چقدر میهنم صورتش بی رنگ است
آه…
چقدر تلخ است
حال این روزهای هجرت
وقتی نیستم کنارت
میهنم…
از دختر هجرت زده ات
هیچ گلایه ای نکن…
من ستاره های شهرت را
شمرده ام…
من هم آخر خوراک خاک تو می شوم
نه غربت
خیالت تخت
من از فاصله ای دور
بوی نم خاک درخون آغشته ات را
وآن بیقراری دلت را
خوب می فهمم
الکـــــین
کابلستان زیبا
مرحبا فرخنده خاک، ای گل زمین کابلستان
ای فضای عطرآگین عنبرین کابلستان
گرتمنا دیدن عشرتگه گیتی کنی
چشم بگشا بررخ عشرت قرین کابلستان
جان و دل را باغ و بستانش دهد فیض دگر
رشک فردوس است فردوس برین کابلستان
شهرگل، شهرشگوفه، کابلستان دربهار
درطراوت خلد گشته خوشه چین کابلستان
نوردانش هر کناری را فروغ تازه داد
ماه نخشب می درخشد از جبین کابلستان
صفحه تاریخ را بخشیده زیبو فرو شان
دانشی مردان نامی و مهین کابلستان
دفتر شعرو ادب را هر یکی سردفتراند
شاعران نامدار و بافرین کابلستان
باد دایم برکنار از هر گزند روزگار
خاک زیبا سرزمین نازنین کابلستان
تاابد نور سعادت پرتو افشانی کند
برسراپا بریسار و بریمین کابلستان
دوکتورپوهاند محمدحسین یمین
خانه ی در کابل
بیا تا خانه ای سازیم، زیبا تر زهر کاخی،
به زیر آسمان نیلگون وادی کابل،
که هرخشتی به دیوارش، نمادی از هنر باشد.
و درباغش نهال صلح و آزادی،
همیشه بارور باشد.
قناری ها برشاخی پرو بالی برافشانند،
وصوت عندلیبان باز در آنجا سرود عشق برخوانند،
بیا تا خانه ای سازیم درکابل،
برای حرمت انسان،
که زیرسقف آن هرقوم و هرفردی،
برابر با دگر باشد.
ودیگر عزت انسان در آن خانه، نه از بر تبار و
نی ز روی زور و زر باشد.
بیا تا خانه ای سازیم .
دگر هرگز دراین خانه،
صدای برنخیزد از گلوی تنگ عفریت
و دراین بوستان عشق،
نه آوای زبیداد و شرر باشد،
بیا تا خانه سازیم.
من و تو گر یکی گردیم این خانه بنا گردد.
و باغ کابلستان بار دیگر،
آن بهشت با صفا گردد.
گل امید برروید،
چو دل با نور عشق و راستکاری آشنا گردد.
بیاتاخانه ای سازیم.
حامد نوید
کابل وطنم
شکوه عشق تو شد رمز استقامت من
فدای خاک تو، کابل، شودتمامت من
گمان مکن که دل از عشق مینهم خالیست
به پاست محشری از عشق در قیامت من
به راه عشق تو کابل مراست جان صدقه
اگر هزار کند دشمنم ملامت من
دلم هوایی باغ و بهار هرگز نیست
کویر عشق توشد خانه ی اقامت من
مرا به کوچه منصور و دار خواهد برد
ببین شجاعت دل را، ببین شهامت من
شکوه سرخ دلم را ببر به مسلخ عشق
ببینکه پرچم خون می شود علامت من
شکریه نایب
مرجان
هیاهوی سواران خواهد آمد
از آنسو طرفه یاران خواهد آمد
زابر پر تلاطم گفتم امروز
به کشت تشنه باران خواهد آمد
همای آرزوی پیروز خوشتر
غرور تازه دوران خواهد امد
سواران زمان با جوش و مستی
به شت و کوه و میدان خواهد آمد
به آهنگ طرب نبض وطن گفت
عدالت ساز و سامان خواهد آمد
سخن از خار و خس دیگر نشاید
نشاط از جویباران خواهد آمد
به میلاد تو کابل بسته ام عهد
سخن ریزان به میدان خواهد آمد
یقین عاکف عدالت چیره گردید
حقیقت فخر انسان خواهد آمد
عاکف رحیل حسینی
کابل
شان و شرف هموطنان گشته ای کابل
منظور دل پیرو جوان گشته ای کابل
چون دور ه پارینۀ خود باز دراین عصر
با شهرت و با نام و نشان گشته ای کابل
در عالم زیبایی و در حسن لطافت
چون تازه عروسان جهان گشته ای کابل
فاتح به سر خصم خود، ای رستم دستان
بی نیزه و بی گرز و سنان گشته ای کابل
صد شکر خدا را که دراین دور نواندیش
آزاد تو از بند گران گشته ای کابل
چون برتو حفیظی نکند فخر و مباهات
اندر تن او روح و روان گشته ای کابل
حفیظی جوزجانی
کابل جان من
شهر کابل نور چشمان من است
شهر کابل عشق و ایمان من است
زادگاه شیرمردان جهان
هم چو اندر گلستان من است
پای تخت کشور افغانستان
هر کی می گوید که این جان من است
بس که محبوبی میان مردمان
خاک تو روی دستان من است
تا بنمایم به چشمم سرمه ای
گرد و خاکت نور چشمان من است
توعروس شهری اندر کشورم
عشق تو هر لحظه عنوان من است
کابلم ای کابل زیبای من
عشق تو اندر دل و جان من است
کابلم ای افتخار این دلیر
مهر زیبای تو ایمان من است
قاری حسین دلیر
آوازکابلست که بیدار می کند
آن خفته قلب ها همه بیدار می کند
گوید که کابلم تو مرا هیچ نشنوی
گویا به روی سینۀ پاکم تو نغنوی
فریادمن زطارم گردون گذشته است
در هر سکوت من غم و اندوه نهفته است
من قلب داغدیدۀ دامان آسمان
من زادگاه پاک دلیران و اولیا
من پاره ابر صدق سرشکم در آسمان
حرف حقیقتم زلب های خامشان
من یوسفم که جامه من چون دریده اند
برمن قبای تهمت ناحق بریده اند
اینک شکسته است گلوی سبوی من
کس را مجال چشم نباشد به سوی من
آنان که رفته اند چسان یاد می کنند
برنامۀ زلطف خوشی شاد می کنند
فرزندصادقم که مرا یاد کرده است
وزمهر و لطف و حب دلم شاد کرده است
گویا که ری نزن ترا آباد می کنم
من دشمن زبون تو بر باد می کنم
بافکر نو موافق اندیشه های نو
آن خوشه های تار زتاکت کنم درو
همگام با اوییم در آبادی وطن
گل های صدق و مهر بکاریم درین چمن
تعمیر عشق و مهر که بنیاد می کنیم
این زادگاه پاک خود آباد می کنیم
گلشن نیاز تازه گی از باغبان کند
کابل امید کار زهر نوجوان کند
کاریکه مهر و صدق و محبت در آن بود
آن باغ تازه است که جویش روان بود
اشک سحاب کابل در خون تپیده است
کز صدق روی برگ کلابت چکیده است
ما منتظربه عزم نواندیش که نو کند
این کار های نیک که به روز و به شو کند
پوهنوال سحاب
بانوی قرن
کابل ای تو گذرگۀ تاریخ
کابل ای کوبها ایا کابل
بانوی قرن های دور دراز
صبح هایت همیشه شیری رنگ
شام هایت پر از نشیب و فراز
تو که گنجور شرق تاریخی
شوکت و شان تو گرانسنگست
چون زمرد به قلب هر تپه
خفته بس کاخ و کوخ اورنگست
قصه گوی زمانه می داند
دردلت خفته راز های قرون
صد هزاران هزار و یک شب داشت
هر یکی برزنت پر از افسون
گوش تاریخ از نوایت کر
چشم بد خواه تو زخون لبریز
ملجا جمله فاتحان بودی
همه ویرانگر و همه خون ریز
دیده ای تو شکوه دارا را
داده ای تو جواب اسکندر
بود شب های تو چراغانی
چشم هایت به خون دشمن تر
همه شاهنشهان دوران ها
همگی پیش تو سپر ماندند
سرگذشت تو ای کهن جامه
همه تاریخ ها زبر خواندند
هندو و ترک و روم و یونانی
همه از کوی تو گذر کردند
بودی تو قلب ” پارو پامیزاد”
شام در پای تو سحر کردند
تو به چشم ” مهابهاراتا”
پاک بودی چو دانه اسپند
به نظر گاه هندوان بودی
تو بهشت تفکرات بلند
تو گذر گاه فلب تاریخی
در حصار تو فتح ها پنهان
نعره می زد چو شیر دروازه
خصم تو بود خسته و ویلان
قرن ها پاسبان تو بودند
آسمایی و شیر دروازه
او میهن ” مامن بلندپایه ”
بستی تاریخ را تو شیرازه
در حصار تو فاتحان بزرگ
سور صد جشن را به پا کردند
سینه گرم مهربانت را
وه که با غصه آشنا کردند
سالها می رود که می بینم
طالع تو مگر شد واژن
دامن و آستین تو صد بار
غوطه ور شد میان برکۀ خوان
همگی خصم جان تو گشتند
همهگی دشمن ستم باره
برسر و سینه تو کوبیدند
راکت و مرمی، سنگ و خمپاره
داغ های تو داغ ناسور است
قلب تو خون و پیکرت خ.ونین
باز هم ای امید من کابل
ایستاده ای چو صخرۀ سنگین
مارد سوگوار من کابل
سنگ سنگ تو قصه ها دارد
با عبورش زمانه های دراز
بار دیگر ترا صدا دارد
کابل ای بانوی سیه جامه
همه دل ها زمهر تو پر بود
با وجود شکوه هند بزرگ
عاشق تو شهنشه بابر بود
عزیز آسوده
آشیان آرزو
کابل ! زمین مرد خیز
بهارو خرمی رسید
گذشته ها چه می کنی
زمان بی غمی رسید
می زتاک این چمن
به جام زندگی رسید
به کوچه های کابلم
به ده و شهر کابلم
هنوزهنوز در دلم
پیامی عشق می رسد
نسیم عشق می وزد
الا تو کابل عزیز
تو آشیان آرزو
تو زنده باش نفس بکش
به کوچه باغ زندگی
قادرآرزو
در وصف کابل
کابل زیبا دیار باستان
زادگاه و مدفن نام آوران
کوه و دامانت همه معمور باد
صبح و شامت روشن و پر نور باد
سبز و خرم باد کوی و برزنت
باد پر گل باغ و راغ گلشنت
باغ های بابر و بالای تو
بوستان سبز و رونق زای تو
می درخشد چون زمردین نگین
در میانت ای دیار نازنین
گرچه چندی از قضای روزگار
گشت ویران مر ترا قصر و حصار
در پی اعمار تو بار دگر
ساکنانت سخت بربسته کمر
می کنند عمران سرای و قصر ها
جاده ها و باغ ها و جسر ها
ساکنانت مردمان عاقلند
از خدا خواهم که آبادان شوی
شهر پر آوازۀ دوران شوی
شاد زی ای موطن سیمین بران
مهوشان و دلبران را آشیان
ساکنانت خرم و مسرور باد
از گزند روزگاران دور باد
محمد محسن سمنگانی
میلاد کابل
سرود کابل زیبا بخوانم
زشهرنو زشهرآرا بخوانم
سرود عاشقان و عارفانش
به هر امروز و هر فردا بخوانم
زآسمایی ببینم روی پغمان
به خیر خانه نسیم صبح پروان
روم از چوک جاده تا به ده سبز
زچوک دهمزنگ تنگی سیدان
اتک را آبرو دریای کابل
فلک را رو به رو کوه های کابل
بود از باغ بالا باغ بابر
سلام گل به گل پیرای کابل
بخوانم از غم و فریاد کابل
زجوی شیر و از فرهاد کابل
نماند سردی غم ها نماند
بماند گرمی میلاد کابل
فاطمه شایق وصال فاریابی
کابل
کابلم!
شهاب ثاقب بسترشبان بام
کابل، سلام و سلطنت،
اسطوره و شکوه
کابل!
میعاد گاه رستم و رودابه نام ها
کابل، پگاه نامه ی فردوسی پدر
کابل، یقین، کابل زمین،
کابل دوات و نی قلم عشقری عشق
****
اما دریغ و درد
در کابل نه دور
فرزند ناخلف
فرزندبی کجا
فرزند دور و باورپتیاره فکر شوم
درتیرماه، در تموز، در بهار
در زیم نیمروز
از روز نان نان تو پشتاره ساختند
خمپاره ساختند.
از تو،
از کابل، از تلاوت و تاریخ
شام و شراب و شیهه و شب کشته ساختند
***
کابل، صدای خفته و درمانده در سکوت
کابل غریب،
کابل شهید،
کابل زمین تکه تکه به دست شغاد پیر
کابل شهید
کابل غریب
***
کابل!
این زنده گیست،
سرکشی زشت خوی نیست
گرمابه هست
خاک به هر رسته پر شده
کابل، نه تو
دنیا پراست پر،
از تار عنکبوت
از گرد نعل ستوران بی سلام ،
***
کابل!
من نیستم، تو نیستی و روزگارنیست
این زنده گیست
پهنای عالم است
کشته ی دستان دیگر است
برخیز!
با هیچ کس حکایت نامرد را مگو
داس درو گر و خطر کهنه را مخوان،
برخیز!
رستم هنوز شیۀ رخشش به شهر هست
رستم نمرده است
رستم ترا به نیمروز، به آن روز می برد!
***
کابل!
یقین بدار
مردان نمرده اند،
جوان مرد زنده است
یعنی که فلق و سرد زنده است
کابل یقین بدار،
جوانمرد زنده است.
محب الله بارش
بهشتخانه
رنگ و بوی گل دارد، خاک بستر کابل
خانۀ بهشت من، چوک و جنبر کابل
تارعاشقان باری حال عارفان پرسم
گشت می زنم پرپر، با کبوتر کابل
کاکه های بی باکش، لاله های چالاکش
باج برده هر گاهی، از ستمگر کابل
داستان مهرو را قصه های رادو را
رنگ تازه می بخشد، کلک دختر کابل
شعر آسمایی را خوانده خوب زنبورک
اینکه: هرزمان شیری، خفته بر در کابل
شهر یادهای من، دژدلربای من
می کنم دل و جان را، صدقۀ سر کابل
دستمانه برخیزد، عاشقانه بستیزد
آسمان به هم ریزد، مرد سنگر کابل
هرگهی که برخیزد، در هوای آزادی
توغ نو برافرازد، گرد لشکر کابل
یک جهان بها دارد، گنج خون بها دارد
خوب کن نگهبانی ، زیب و زیور کابل
گر تو بافر و کیشی، در غم وطن پیشی
چارۀ نواندیشی، بهر چاکر کابل
گاه آرمیدن نیست، وقت خواب دیدن نیست
خیز و روی میدان آ، ای دلاور کابل
محمد افسررهبین
شبستان کابل
زنو میلاد کابل شد، بپا نوازاد کابل شد
همه خلق جهان آمدبه پرسان تو ای کابل
به کام تشنه گان کوثر رسید از رحمت اکبر
که بشنید عرش و فرش هر دو فراخوان تو ای کابل
زمان باز سازی شد، دل طفلان به بازی شد
حیات نوگرفت آبی زپغمان توای کابل
جهان اینجا به کار آمد، نه چون دشمن، چویار آمد
سرک شد، برق شد، مکتب، شبستان توای کابل
فقط صلح و صفای ما، بود شرط بقای ما
وگر نه گل نمی خندد به بستان تو ای کابل
به زودی می رسد روزی، که معماران دلسوزی
کنند آباد آبادان زویران توای کابل
نواندیشان فزون باید، کهن بازی نگون باید
عمارت ها نو سازند عیاران توای کابل
لب ” فوژان” دعا دارد، دعا پیش خدا دارد
که جز اشک خوشی نبود به چشمان توای کابل
عبدالله غوث فوژان فاریابی
کابل
آ یـم بـه خـرا به تـو فـریا د کــنم
مـن خـا ک غـــم تـرا بسر با د کـنم
ا ی شهر ا مید من که ویرا نه شد ی
د ل را به کـد ا م کوچه ا ت شا د کـنم
شهر خفته
ای شهر به خون خفـته سر از خاک بدر کـن
برخیز و ا ز ین ورطۀ غـمناک گـذ ر کـن
بر مـلـت خـوابـید ۀ ما با نگ سـحر کـن
طبلی به جها ن بر زن و اعلام خـطر کـن
خـورشید چو ا ین فا تح مشرق به قـیام است
شمشـیر خدایی است که بیرون ز نیام اسـت
نا موس وطن بر کـف بـیگـا نه تو مـسـپا ر
شا ن و شرف مرد م آ زا د ه نگـهـد ا ر
با خـیل شـیا طـین سـتم پـیـشـه به هر با ر
برخـیـز چـو مرد ا ن خـد ا زود به پـیکا ر
تکـبـیر شـها مت بگـو مردا ن وطن را
خـوشنـود بکـن روح شـهـید ا ن وطن را
د ر جوی و جـر کا بل ما خون روان اسـت
ا ین شـهـر مـصیبت زده د ریای فـغا ن اسـت
هـر گـوشـه پر از نوحـه ما تمزد گـا ن اسـت
هر طفل پدرمرد ه کـنون مرثـیـه خوا ن اسـت
یا رب نـظــر مرحــمتـی جا نـب مـا کــن
مـا را د گـر از چـنگ مـظا لم تـو رهـا کـن
ا ین قـوم سـتـمبا ره کـه نا پا ک و پلـید ند
ا ین طا یفـه خـونخواره تر ا ز شمر و یزید ند
چون لشکـر بیـد ا د به هــر خا نه د وید ند
تا کود ک شـیر خو ا ره د م تـیـغ کـشـید ند
ا ین ظـلـم کـه بر مـلت بیـچا ره ما رفـت
آ یا به کـدام نـقـطـه ا ز ملک خـد ا رفـت ؟
بی داغ د رین وادی دلی نیست که شاد است
بی زخـم در ینجا نه نبات و نه جماد است
هـنگـا مۀ جهـل آمد ه مجـهول جـهاد است
ا نسا نیـت ا ینجا هـمه منکوب فـساد است
فـرعون چـو حا کـم شد ه کو موسی عمران
بسـپا ر خد ا یا د گـر ا ین نیل به طوفـا ن
چـو ن کـود ک آ وا ره کـه گـم کـرد ه پد ر را
هـر لحـظه فـشـا رم ز غـم ا ین د یـد ۀ تـر ر ا
ا ز سـیـنـۀ صــد پـا ره کــشــم آ ه جـگـر را
بـر خـر مـن ا فـلا ک زنـم مـوج شــر ر ر ا
خـورشـید فـرو مـرد ه به هـر با م کـه بیـنـی
مـهـتاب به ما تم شـد ه هـر شا م کـه بیـنی
هر ذ ره که برداری ازین خاک چو شید يست
هر گـوشه د ر ا ین دشت بلا گور شهید یست
هـر لا له د ر ین باغ د لـش داغ امـید یست
در سوگ جوا نا ن تو هـر غــنچه نشـید یست
ا مـروز کـه ا فـتـا د ه ز پا سرو روا نت
خـم گـشـته چـنـین قـامت شمشاد جوانت
پا ما ل ســــتـوران سـتـم کـشــور ما شـــد
ا ین مـلت بیــچـا ره ســروما ل فـــنا شــد
ا ز وحشـت ا ین قـوم چگـویـم کـه چهـا شـد
ا ز ملـک خـود آ واره هـمـه خـلـق خـدا شـد
سیــلا ب ستـم را کـه نبـود هـیــچ کـرا نه
نی خا نه به جا ما ند ه و نی صاحب خا نه
خونخوارگی چـون خصلت ا شرار زبون است
شمـشیـر جـفا هـر یکی در دست جـنون است
هـم کودک و هم پیر و جوان غرقۀ خون است
ا ز د ا یره ظلم چـنین شـیوه برون است
ا ین سـکـه ناچـل کـه به با زار جهـا د است
رایـج به وطن فاجـعه و فسـق و فسا د است
ا ز کـا بل و یران شــده تا زا بل و نیـمروز
خـون گـریه کـند سنگ به ا ین ما تم جا نـسوز
ا ز داغ د ل ما چـــمن لا له بر ا فـروز
کـا مـثـا ل نـیا ید بگـو یـیـد به نـوروز
در ســینـۀ ا ین خاک ز بس قـلب فگـار است
هر جا که شهـید یست به خون خفـته بهار است
تايمني 1371جنگهای داخلی
شعر محمدکاظم کاظمی برای کابل
حلق سرود پاره، لبهای خنده در گور
تنبور و نَی در آتش، چنگ و سَرَنده در گور
این شهر بیتنفّس لَتخوردۀ چه قومی است؟
یک سو ستاره زخمی، یک سو پرنده در گور
دیگر کجا توان بود؟ وقتی که میخرامد
مار گزنده بر خاک، مور خورنده در گور
گفتی که «جهل جانکاه پوسیدۀ قرون شد
بوجهل و بولهبها گشتند گَنده در گور»
اینک ببین هُبل را، بُتهای کور و شَل را
مردان تیغ بر کف، زنهای زنده در گور
جبریل اگر بیاید از آسمان هفتم
میافکنندش این قوم، با بالِ کنده در گور
گفتند «گُل مرویید، این حکمِ پادشاه است
چشم و چراغ بودن، روشنترین گناه است
حدّ شکوفه تکفیر، حکم بنفشه زنجیر
سهم سپیده تبعید، جای ستاره چاه است
آواز پای کوکب در کوچهها نپیچد
در دستِ شحنه شلاّق همواره روبهراه است»
مغز عَلَمبهدوشان تقدیم مار بادا
وقتی که کلّهها را خالیشدن کلاه است
صابون ماه و خورشید صد بار بر تنش خورد
امّا چه میتوان کرد؟ شب همچنان سیاه است
ناچار گُل مرویید، از نور و نَی مگویید
وقتی به شهر کوران، یکچشمه پادشاه است
شهری که اینچنین است، بیشهریار بادا
یعنی که شهریارش رقصانِ دار بادا
تا ردّ پای نااهل در کوچه آشکار است،
سنگ آذرخش بادا، چوب اژدهار بادا
قومی که خارِ وحشت بر کوی و بر گذر کاشت،
در کورههای دوزخ آتشبیار بادا
حتّی اگر اذانی از حلقشان برآید،
بانگ کلاغ بادا، صوت حمار بادا
گفتند «سر بدزدید» گفتیم «سر نهادیم»
گفتند «لب ببندید» گفتیم «عار بادا»
با پتک اگر نکوبیم بر کلّههای خالی
مغز علمبهدوشان تقدیم مار بادا
پیکر بی جان
کابل بیا و حادثۀ کربلا بببین
بار دگر تو معرکۀ نینوا ببین
صد شهید وزینب و عباس غرق خون
صد ها یزید را تو به ظلم و جفا ببین
پیچیده آه و نالۀ اطفال ما به شهر
حالی علی اصغر خود برملا ببین
هرسو فتاده پیکر بی جان به روی خاک
از شمریان این همه درد و بلا ببین
گاهی با انتحاری زنند گاه به توپ وتانک
نعش هزار آدم بی دست و پا ببین
هرروز ما محرم و هر شام ماتم است
این خطه را به کوفه چنین آشنا ببین
کافر به حال ما به خدا در تاثر است
ظلم عدید را زمسلمان نما ببین
ماه محرم است و دل من زغصه پر
محمود را به نوحه و حمد و ثنا ببین
احمد محمود امپراطور
کهسارکابل
دل و ذامان کهسارتو کابل
صفای ارغوان زارتو کابل
نه تنها برسرم بررگ رگ جان
زده سوادی دیدار تو کابل
گل و باغ و بهاران کجا شد
فروغ عشق افشانت کجا شد
نبینی روز بد کابل که دیدی
نگاه مهرورزانت کجا شد
هوای دیدن تو در کمینم
تویی کابل تو فردوس برینم
تویی کابل ازین دم تا همیشه
روان جاودان سرزمینم
نمی پرسد کسی از درد کابل
ازین غم های بی پیگرد کابل
تمام صادراتش آتش و آه
بلا و ناله ره آورد کابل
نورالله وثوق هروی



