
به دوام شماره قبلی
اما مثال دیگری در مورد گل و گلاب :
نماند در دل ما خونی از فشار غمت
به غننچگی ز گل ما گرفته اند گلاب
بر می گردیم باز بر تحلیل بیت که مراد حضرت بیدل از گلاب آب گل نه خود او که نوعی از گل است بمعنی عرق گلاب که مایع است و آبگونه . بنابراین چمن رنگ حضرت بیدل را سرآب آبیاری کند که در واقع توهم آبیاری است و اگر آب گل را سراغ کنیم مانند گل تصور خواهد بود به یک جمله کوتاه چمن رنگ دنیا با سراب آبیاری می شود و حقیقی ندارد و ما تصور می کنیم که درین چمستان طراوت و سیرآبی است ورنه وقتی به آن عمیق شویم جز سرآبی موج آبی را سراغ کرده نمی توانیم.
دهم تا کی شمرد سال ومه فرصت کار
سیه ساعت موهوم حبابک اینجا
گفتنی است که غزل مطرحه در کلیات چاپ مطبعه صفدری بمبی به نظر نخورد و دانسته نمی شود که چگونه ناشران غزلیات تا ردیف والی که در زمان امیرحبیب الله خان شهید غزل درج کتاب کرده اند و تمسک شان چه بوده و تقلید کسانیکه غزلیات چاپ کابل را تدوین کرده اند در موضوع دقت نفرموده اند به هر حال بیت بالا از نگاه الفاظ اشکال دارد و نظر من اینست که بجای کار عمر گفته شود کلام بیدلی خواهد بود با آنهم عقیده بیدل شناسان در زمینه چه خواهد بود گذشت مال و مه عمر آدمی را تشکیل میدهد چه ده چه صد چه هزاز اما همین فرصت از نزد عرفان کرام بسیار ناچیز است :
اشک یک لحظه بمرگان بار است
فرصت عمر همین مقدار است.
و آنچه زمان تعیین می کند ساعت است که در گذشته ها چون امروز نبود و از دو شیشه و ریگ استفاده می کردند و طوری آنرا عیار می کردند که ریگ از یک جبهه شیشه ئی بدیگری می ریخت و توسط آن وقت را تعیین می کردند شیشه ساعت با حباب و پوقا به سرآب به مشابهت دارد و حباب لحظه یا فاصله کمی از زمان را در ظاهر شدن خود دارد و بعد از بین میرود و نتیجه آنکه ابوالمعانی فرصت عمر چون حباب موهم داشته و زود گذر می پندارد و بناءً انسان را آگاهی میدهد تا بمنظوریکه خلق گردیده کمال استفاده را درین مدت بسیار کم حاصل نماید.
چیست گردون هوش افزاری خیالات عدم
عالمی را به همین صفر حساب است اینجا
گردون بجز از افزایش و رنادیت هوش خیالات عدم چیز دیگری نیست ولی تمام عالم متوجه آن بوده و با گردون امور و فریشد ارتباط می دهند.
زیر گردون صد هزاران سر بباد فتنه رفت
کهنه خشی زین ندامت خانه شکست و نریخت
ابوالمعانی بیدل بر خلاف عقیدت دهی دیگران که تمام قدرت بدست گردون است و بسیاری از بی عدالتی آن در شکوه اند. سخن می گوید و به این مفکوره خط بطلان می کشد و در نظرش گردون یا آسمان مانند صفر میان تهی میباشد در گذسته صفر بصورت لاتین نوشته می شد اما چون صفر در پهلوی اعداد در حساب قرار میگیرد انسان های خیالاتی امور مربوط خویشرا به آن ارتباط می دهند.
دیگر تو کجا میروی ای طالب آرام
گردون تبش آباد و زمین زلزله دارد
البته متذکر می شویم که عدم به فلسفی و تصوفی منقم میشود عدم تصوفی برخلاف عدم فلسفی نشه تحقیق دارد.
چه قدر شب رود از خود که کند گرد سحر
موسپیدی عرق سعی شباب است اینجا
سیاهی شب که به سپیدی می رسد به سادگی صورت خجسته و هیم گونه در تمام عرصه های امورزندگی بدون سعی و عرقریزی و زحمت مقصد مورد نظر بدست نمی آید در کیش تصوف نیز چنین است سالگی اگر به ریاضات نه پردازد مجاهده تزکیه نفس تقوی ذکر سپهر عبادت محبت صبر توکل و را نثار خود نسازد به مراتب عالی عرفانی نمی رسد بناء موسپیدی که بر سر رخسار حضرت بیدل باریده از اثر سعی و تلاش ایامه جوانی بوده است و این موسپید رایگان نبوده و به فقد جوانی خریداری شده است.
قد خم گشته نشان میدهد از وحشت عمر
بر در خانه از آن حلقه رکابست اینجا
قد رسای آدمی وقتی به خمی می کشد نشانه آنست که عمر بسیار کرده است و سر پی شدن عمر را حضرت میرزا به وحشت عمر تعبیر نموده و خمیده گی را به رکاب تشبیه نموده است حلقه بر دین در قرار می گیرد و حلقه براین در بیدل خطابم کرده اند و هم چنان حلقه رکاب وقتی به حرکت آورده شود اسپ براه می افتد.
پیری تو کجائی که دهی داد هوس ها
کاین منتظران قد خم پا به رکاب اند
که دارد جوهر عرض اقامت
فلک تا ماه نو پا در رکاب است
چون قد خم گشته به فنا نزدیکتر است مزد عاقل با کیست از غفلت ها برکنار گردد و از یاد خدای بزرگ غافل نگردد .
عبر نگه امکان نبود جای اقامت
در دیده نگه را همه دم پا برکاب است.
خنک بر آنکس که تمام عمر را به بندگی مولا سپری می کند و رسائی به خم گشتگی میرساند و باز هم اگر توفیق رفیق نشود در اواخر زندگانی هم اگر عنایت خداوندی مسایل گرددقد خم گشته را وقف طاعات و عبادات سازیم
قد خم گشته را تا میتوانی وقف طاعت کن
به گلاب صید ماهی دریایی رحمن کن
حال بیت دیگر مطرح بحث قرار میگیرد
عشق زاول علم لغزش پا داشت بلند
عذر مستان به لب موج شراب است اینجا
عشق از ابتدا با خود لغزش دارد و آنچه را که عذر این خطا می دانیم مستی ئی است که از اثر خبر عد مونشی می معرفت برای صوفی دست میدهد اگر با یزید بسطامی قدس سره الغزیر سبحان ما اعظم شانی میگوید همان از مستی عشق است که منصور جلاح رح نوایی ان الحق سر میدهد نیز از موج می معرفت میباشد ابوالمعانی در قصاید فیوض خود میگوید که
بود وصف مستان ظلوم و جهول
که کردند سر هوش صبها قبول .
عرفانی کرام یا در راه زهد رفته اند و یا در راه عشق و بزرگانی که در راه عشق رفته اند سخنانی دارند که در عالم بیان کرده اند و این دسته کلمات سطحیات می گویند و محمد داراشکوه صاحب سفیته الاولیا آنرا بنام حسنات العازمین تدوین نموده اند.
بوریا راحت مخمل به فراموشی داد
صد جنون شور نیستان رگ خوابست اینجا
بوریا نشینان چنان با ناملایمات می گیرند که فرش خشن و نا آرام بوریا برای ایشان راحت مخمل را فراهم میسازد . اما جاییکه حضرت میرزا خواب مخمل را نیز دور از مخمل می داند چنین می گوید.
براحت تهمتی دارم ز احوالم چه میپرسی
صد جنون شور نیستان رگ خوابست اینجا
از طرفی در شور و غالمغال خواب میسر نمی گردد اما برعکس صدا و نوائی صد نیستان هم اگر به هوا پراگنده شود نمی تواند که خواب آسوده بوریا نشین را برهم زند
نصرت داغ جگر حق فراموشی نیست
قسمی از نمک اشک کبابست اینجا
بعضی ها از داغ جگر رنج می کشند و داغ کنایه از درد و غم شدید اما متصوفه آنقدر در نامرادی به سر می برند
و در راه عشق الهی چنان می سوزند که داغ بر جگر شان نقش می بندد و با داغ جگر الفتی می گیرند که برای ایشان لذت بخش می باشد این التذاذ بواسطه بر قسمی است که نمک اشک کباب دل خورده اند چه :
نمک و سوده الماس شبیه اند به هم
به غلط هر که خورد جان به سلامت نبرد
نمک خوردن قدر نمکدان شناختن از حصوصیات اشخاص نیکو حضال است و سالک راه پاس نمک خوری بساط عرفان را دارد و هیچگاه از لذت داغ جگر که در عشق نصیب اش گشته است روی نمی گرداند و آنرا فراموش نمی کند .
همه در سعی فنا بیشتر از یکدیگریم
با شرر سنگ گرو تاز شتابست اینجا
شیخ علی بن عثمان جلابی الغزنوی که ملقب به داتاشیخ بخش لاهوریست در کتاب کشف المحجوب در باب بقا و فنا می گوید که بدانکه فنا و بقا بزبان علم بمعنی دیگر بود و بزبان حال بمعنی دیگر و ظاهر آنست که این اندر هیچ عبارت از عبارات این طایفه متحیر تر از آن نیند که اندرین عبارت …. پس علم فنا آن بود که بدانی که دنیا فانی است و علم بقا آن بود که بدانی که عقبی باقیست.
معنی عام فنا آنست که چیزی از بین برود و مستهلک گردد و هر چیز عادت و ممکن فنا پذیر است زیرا از عدم بوجود آمده اند و دوباره بسوی عدم میروند عالم ممکتات چون حادث است لهذا هر یکی از دیگری بسوی نیست شدن و فانی شدن سبقت می جوید و سنگ نسبت به شهر بیشتر بسوی فنا میرود یعنی نه سبک روح چون شرر باقی می ماند و نه گرد نجان چون سنگ اصل و اقامت بقا می اندازد.
نیک و بد عالم همه عنقا صفتانند
بیدلی خبر هر که گرفتم خبری بود
هوش در کار است که چون وقتی نانی می شویم و نیست می گردیم بدانم که وظیفه اصلی ما از این هست و نیست چه بوده است
استن از آفت امکان تهی از خود شدنست
تو ز کشتی مگذر عالم است اینجا
وقتی عارف درون خویشتن را تهی می سازد استعداد آنرا پیدا می کند که از ظرفش مظروفی قرار گیرد.
و از طرفی اگر نقش ما از هوا و هوس بر می گردید و هیچ خواهشی در وجود مان جای نداشت در آنصورت در عالم امکان تعلقاتی نمی داشته باشیم و این بی تعلقی سبب می گردد تا از آفات امکانی بدور مانیم حضرت میرزا جهان را به بحر و عالم آب تشبیه کرده است که بدون قایق و کشتی از آن نجات حاصل نی گردد به عباره دیگر در موقع طوفان نوح کشتی در کار بود تا وسیله نجات شد برای سالک از این دریا گشتن کشتی میخواهد و واسطه نجات همان است که از خود تهی شویم :
زین همه علم و عمل قدر خموشی دریاب
هر کجا بحث سوالی است جواب است اینجا
در نظر ابوالمعانی خموشی مرتبه پختگی و تکمیل است همانطوریکه علم و عمل قدر دارد خاموشی نیز در جایش قدر و منزلتی دارد ابوالمعانی در مرتبه رسیده است که بخث سوال و جواب را نمی پسندد.



