عرفانی

داستان کامدی و مدن از کتاب عرفان ابوالمعانی بیدل

تلخیص استاد محمد عبدالعزیز مهجور

داستان کامدی و مدن از کتاب عرفان ابوالمعانی بیدل

تلخیص استاد محمد عبدالعزیز مهجور

بیدل زفیض عشق به مژگان دویده ایم

در بیشه که ناخن شیران شکست و ریخت

 

مقدمه ناشر

بیش از هشتاد سال از عمر گرانبار مکتبخانه ابوالمعانی میرزا محمد عبد القادر بيدل رحمة الله عليه میگذرد در این مدت با وجود بی تفاوتی ها و گاه خصومت های ارباب قدرت نمی توان نقش این کانون ادبی عرفانی را خصوصاً از طریق گشایش و همایش های بزرگ و بی سابقه (عرس ها) و نیز دروس هفته وار بیدل فهمی در تنویر اذهان خاصه و عامه نادیده گرفت.

بدون شک سررشته بیدلخوانی و ارادت به افکار و آثار میرزا در کشور عزیزمان افغانستان پیش از بنیاد مکتب بیدلی میرسد ولی آنچه مسلم است، در چندین دهه اخیر این هسته رسالتمند غیر وابسته به نهادهای رسمی و سیاسی محض به دین بیدلی و عرفانی خود پرداخته ره آوردهای بسیار ارزشمند و ماندگار به جامعه انسانیت پیشکش کرده است.

این مکتب از دوران حیات مشعلدار بزرگ بیدلشناسی استاد محمد عبد الحميد اسير قندى آغا رحمة الله علیه تا روزگار شاعر و نویسنده معروف استاد محمد عبد العزیز ” مهجور” و همچنان بعد از وفات استاد مهجور، جلوه گاه راستین گل های معرفت و بویژه دانش ازل خامه ابد تحریر میرزا بیدل بوده و هست چنانچه در زمینه اخلاص و زحمت کشی ایشان از نظرها پوشیده نیست

اکثر آثارو کارکردهای ادبی عرفانی مکتبخانه تا کنون اصلاً اقبال چاپ نیافته و اگر بعضی هم به همت و تلاش ارادتمندان به منصه نشر رسیده، تقریباً نایاب و از کمی تیراژ در اختیار همه دوستداران کتاب قرار ندارد.

اينك رساله، حدیث عشق پرخون کامدی و مدن که در واقع تمثیل ایست در پرده های رمز وایما از حیات عارفانه مجذوب سالک که از قنطره، حس و مجاز به بلندای حقیقت راه می پیماید به مطالعه شیفتگان هنر وادب میرسانیم. امیدواریم صاحبان ذوق را مایه سرور و عبرت گردد.

در اخیر مرکز انتشارات مکتبخانه بیدل از جوانان همکار و همراه هريك حضرت نعمت الله مجددی، محمد یحیی واحد»، نورالدین عبدالرحمن جامی و محترمه زینب نیلوفر مهجور که در بخشهای پروسه کمپیوتر دیزاین سمبول نشراتی و میناتور روی جلد رساله حاضر سعی و اهتمام ورزیده اند ابراز شکران و ممنونیت مینماید.

رب زدني علماً

محمد عبد القادر آرزو

 

مسؤل مرکز انتشارات مکتبخانه بیدل

مانسهره – 1380 خورشیدی

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

پیش گفتاری بر داستان کامدی و مدن

 

سرگذشت آدمی را گردش ایام در بردارد که عبرت نگاهان از آن برداشت ها و انتباه می گیرند. از قصص قرآنی تا داستان هایی که در حافظه، تاریخ باقی است، همه برای هدایت بشر بوده و صاحبان بصیرت را پند و اندرز نیکو میباشد.

ارتداد طوفانزای قوم نوح، ستم نمرودیان بر خلیلیان انحراف ویرانگر لوطیان غرق شدن فرعون و فرعونیان و ظلم یزید بر حسینیان همه و همه قصه های عبرت آموز در آئینه زمانه هاست. در این میان داستانهای عشقی نیز از محراق توجه ما بدور نبوده و لا اقل خواب شیرین را برای کسان فراهم می سازد. اما برعکس سخن پردازان و شاعران بزرگ از این داستانها مفاهیم دقیق انسانی و عرفانی را دریافته اند که گوشها را می نوازد و روان کسب لذت می کند نظامی گنجوی داستان ليلي و مجنون را به نظم میگشاید و لیلی سیاه رنگ را به این نازکی توصیف می کند

 

آهو چشمی که هر زمانی

کشتی به کرشمه، جهانی

در هر دلی از هواش میلی

گـیـسـوش چو لیل و نام لیلی

او نیز هوای قیس میجست

در سینه هر دو مهر میرست

 

نورالدین عبدالرحمن جامی در اورنگ ششم داستان لیلی و مجنون را به چه تضرع به بارگاه الهی آغاز می نماید

 

ای خاک تو تاج سربلندان

مجنون تو عقل هوشمندان

محجوب ترا نهاد لیلی

مكشوف تراسها سهیلی

خورشید ز تست روشنی گیر

بی روشنی ی  تو چشمه قیر

بر چشمه قیر اگر بتابی

گیرد فلکش به آفتابی

مولانای بزرگوار بلخ جلال الدین محمد در حکایت آن عاشق که شب را بر امید وعده ی معشوق بیدار بود مجنون صفتی را به این عبارت موزون کرده است.

 

بنگر آنها را که مجنون گشته اند

همچو پروانه به وصلت کشته اند

و در استجواب خلیفه و ليلى مضامين كاملاً تصوفی را از مثنوی حضرت مولانا در می یابیم که:

 

گفت لیلی را خلیفه کاین توئی

کز تو مجنون شد پریشان و غوی

از دگر خوبان تو افزون نیستی

گفت خامش چون تو مجنون نیستی

دیده مجنون اگر بودی ترا

هر دو عالم بی خطر بودی ترا

با خودی تو ليك مجنون بیخود است.

در طریق عشق بیدردی بد است

 

داستان یوسف (علیه السلام) و زلیخا در ادبیات ما به شیوه های خاصی بیان شده است وهريك نظر به استعداد عرفانی و ادبی خویش سخن زده اند. مولانا شمه از قصه یوسف و زلیخا را در مضمونی رباعی حسب ذیل مثنوی ساخته است(گر راه روی راه برت بگشایند)

گرزلیخا بست درها هر طرف

یافت یوسف هم از جنبش منصرف

چون توکل کرد یوسف برجهید

باز شد قفل در و ره شد پدید

گرچه رخنه نیست عالم را پدید

خیره یوسف وار می باید دوید

تا گشاید قفل و ره پیدا شود

سوی بی جانی شما را جا شود

ابوالمعانی در داستان عاشقانه کامدی و مدن طرز تفکر فلسفی و عرفانی خود را با نتایج منحصر بخودش در قید الفاظ در آورده است. چنانچه مولانا هم از آتش نمرود و حضرت ابراهيم عليه السلام و رود نیل و فرعون و موسی کلیم الله علیه السلام نتیجه ی  خاصی بدست خواننده میدهد.

 

آتش ابراهیم را دندان نزد

چون گزیده حق بود چونش گزد

موج دریا چون به امر حق بتاخت

اهل موسی را از قبطی و اشناخت

 

***

 

اينك نقاط اساسی داستان کامدی و مدن را مختصراً بر می شمریم

 

  • در این داستان رعایت ادب ضروری پنداشته شده که البته چه در حضور شاه مجازی باشد و چه در حضور شاه حقیقی شیخ عطار نیشاپوری در کتاب تذکرة الاولیاء در ذکر ابوبکر شبلی ،حکایه چنین ثبت کرده است وابتداء واقعه او در آن بود که امیر دماوند بود از بغداد او را نامه رسید با امیر ری او با جمعی بحضرت خلیفه بغداد رفتند و خلعت خلیفه بستدند چون باز میگشتند مگر امیر را عطسه آمد به آستین جامه خلعت دهن و بینی پاک کرد. این سخن به خلیفه گفتند که چنین کرد. خلیفه بفرمود تا خلعتش برکشیدند و قفایش بزدند و از عمل امارت معزول کردند شبلی از آن انتباه گرفت و بخدمت خلیفه آمد و گفت: ای امیر تو نمی پسندی که مخلوقی خلعت ترا دستمال کنند و خدای خلعتی مرا از دوستی و معرفت داده است چگونه در خدمت پادشاهی که مخلوق اوست دستمال کنم این بگفت از نزد پادشاه و خلیفه بیرون رفت.

ادب که حد هر چیز را نگهداشتن است در نزد ابوالمعانی و خصوصاً در تصوف و کسب معرفت امر مهم پنداشته میشود و از همین جاست که ابوالمعانی در کلام معجز بیان خویش به کرات توصیه مؤدبانه دارد:

ادب نه کسب عبادت نه سعی حق طلبی است

بغير خاك شدن هرچه هست بی ادبیست

 

ادب در جمیع احوال زیور انسانیت است که در معاملات و عبادات امر لابدی بوده و عدول از آن خالی از سرزنش و عقوبت نیست چنانچه بی ادبی مدن در مجلس شاه سبب شد تا کار به ستم گوشی رسد.

۲ ابوالمعانی خواسته است از بیان عشق مجاز ماهیت عشق حقیقی را برای خواننده برملا سازد و بصورت کل از دقایق عشق حرف های داشته باشد. کمال عشق است که چگونه بر دل آدمی اثر میگذارد و جز معشوق بر هیچ چیزی التفات نمی کند و از همین جاست که صوفی در عشق حقیقی جز خدای رغبتی به ماسوا نداشته و یکی جوی است. ناگفته نگذریم که کلمه عشق از قرن دوم و سوم هجری شامل اصطلاحات عرفانی گردیده و صنف خاصی از عرفا چون رابعه عدویه و حسن بصری عاشق پیشه اند که هر دلی از این نشه آگاه نیست و بقول حافظ شیراز:

ناز پرورد تنعم نبرد راه بدوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

و ابوالمعانی میگوید:

هر دل نبرد چاشنی داغ محبت

این آتش بیرنگ نسوزد همه کس را

عشق مصدر است که هم به فاعل ارتباط میگیرد و هم به مفعول آنجا که عشق فاعل است بطور مثال در سرآغاز کتاب عرفان ابوالمعانی که داستان کامدی و مدن نیز در آن شامل است عشق را در نقش اسم فاعل چنین می یابیم

عشق از مشت خاک آدم ریخت

آن قدر خون که رنگ عالم ریخت

در جای عشق بمعنای اسم مفعول استعمال شده؛ چنانچه در این اشارت بیدل:

شنیدم که شیخ زمان بایزید

شبی داشت با عشق گفت و شنید

عشق یکی از وادی های هفت گانه بقول شیخ عطار نیشاپوریست که سالک در آن وادی از رموزات و دشواریهای عرفان آگاه میگردد در وادی عشق سوزوگداز اشک و آه، ناله و فریاد و گریبان دریدن باب است که صوفی پاکباز از راه ورسم این مرتبه بی خبر نمی ماند.

نورالدین عبدالرحمن جامی در داستان یوسف و زلیخا دل دردمند را برای انسان آگاه توصیه میکند و استدلال عارفانه اش بدینگونه است:

دل فارغ ز درد عشق دل نیست

تن بی درد دل جزآب و گل نیست

غم عشق از دل کس کم مبادا

دل بی عشق در عالم مبادا

فلك سرگشته از سودای عشقست

جهان پرفتنه از غوغای عشقست

اسیر عشق شو کآزاد باشی

غمش بر سینه نه تا شاد باشی

شیخ مقتول شهاب الدین سهروردی در رساله مونس العشاق يا في حقيقة العشق در فصلی گفته است که محبت چون به غایت رسد آنرا عشق خوانند و گویند العشق محبة مفرطة و عشق خاص تر از محبت است زیرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبت عشق نباشد.

باری ابوالمعانی از این داستان چنین نتیجه میدهد که هر چند عشق مجازی هم باشد. در صورت قوام و پختگی پایداری و وفاداری اتحاد عاشق و معشوق یا بعباره دیگر وصل میسر میگردد و در راه تصوف و عرفان چنین است که اگر عاشق سالك در راه دوست متحمل رنج ها و مشقات شود و به آن ایستادگی و وفاداری کند بمنزل مقصود می رسد.

ابوالمعانی خواسته است بسان كتاب منطق الطير شيخ عطار دشواری های کوه قاف تصوف را بیان دارد در نزد بیدل درخت مراد حاصل همان کوه قاف جلوه کرده است.

 

صد زبان محو يك سبق گردید

منطق الطير يك ورق گردید

 

3-ابوالمعانی همواره به جانبداری ضعفا و طبقات محروم و مظلوم برخاسته است، ستمگری ها و بیداد گریها را به باد انتقاد و نفرین قرار می دهد و درین داستان پادشاه اورنگ زیب مآب را به مظالمش آگاه میسازد. بدینگونه اکثر بزرگمردان شعر و ادب در آثار خویش نصیحت الملوکی دارند و در هر عصر و زمانیکه حیات به سر برده اند در افشای مظالم کوشیده اند و با رسالت تاریخی صاحبان قدرت را به عواقب و فرجام ظلم آگاه ساخته اند. چنانچه شیخ اجل مصلح الدین سعدی شیرازی در لباس شعر به دلیری تمام زبان طعن و نصیحت می گشاید:

خبرداری از خسروان عجم

که کردند برزیر دستان ستم

نه آن شوکت و پادشاهی بماند

نه آن ظلم بر روستائی بماند

-خطابین که بر دست ظالم برفت

جهان ماند و او با مظالم برفت

ویا

نکند جور پیشه سلطانی

که نباید از گرگ چوپانی

پادشاهی که طرح ظلم افگند

پای دیوار ملک خویش بکند

حقیقت امر اینست که عرفای کرام و بزرگان صوفیه واهل طريق، شاعران رسالت مند در میان همین توده های زحمتکش و ستمکش چون قوت قلبی قرار دارند. خانقاه و دار الارشاد ایشان محل پناه گیری بیچارگان و درماندگان است. ابوالمعانی بیدل اگر درین داستان به ریش شاه ظالم میخندد و بر جاه و جلال ظاهری معترض می شود دلیل آنست که صف دیگر را که عبارت از رعایا میباشد جانبداری می کندبیدل فرجام ظلم وستم را که نابودی وزوال است بخاطرها می آورد و صاحبان قدرت را هشدار میدهد تا دست از ظلم و تعدی مردمان بردارند. زیرا در زیر چرخ کبود ندیده و نشنیده ایم که قصر ظالمان و ستمگران جاویدان معمور و آباد باشد. اما حکمتی درین جهان وجود دارد که غفلت بر چشم و گوش ظالم پرده، جهل و بیخردی اندازد و کیفر نمرود چنگیز و فرعون را فراموش کند

” آتش کرا بسوزد گر بولهب نباشد ”

ابوالمعانی بر اصل عدل و مساوات سخت معتقد است و از این جهت شاه عدالت شعار و دستگیر ضعفا را می ستاید و توصیه میکند که شاه بسان راعی مراقب احوال ملت باید بود و در حفاظت کلیه حقوق انسانی رعایا مسؤولیت داشته باشد.

ابوالمعانی برای روشن شدن مظالم مثالهای آورده و استدلال عارفانه و شاعرانه می نماید چنانچه در این داستان فرجام ظلم و تعدی را چنین موزون سروده است.

مغز کو تاسری فرود آرند

پیش اقبال دل سجود آرند

چیست اقبال پیش بین بودن

آسمان داشتن زمین بودن

تا به سرها هوا پرافشانست

خم تسلیم ننگ مژگانست

بغرور سری درین بازار

غفلت از خلق شان کشیده بدار

روز ایشان سیاه تا نشود

دیده اگاه پیش پا نشود

شمع را تا سحر نمی آید

پیش پا در نظر نمی آید

دام اقبال چیده اند اما

همه بی مغز تر از بال هما

چند دردسر دماغ حشم

شرم دار از خیال طبل و علم

نتوان یافت با همه غوغا

مغز كوس و دهل به غیر هوا

با  چنین جاه انفعال آثار

اندکی پاس شرم همت دار

بی وقار است مست جام غرور

نشه عجز ایمن است از شور

دستگاه شهان سر به هوا

نیست هم کفه وقار گدا

آنچه سامان عافیت کیشی است

دولت پایدار درویشی است

مست جاهی که در شکست گداست

همچو فرعون غافل از موسی است

شورش نیل نیست در نظرش

کز غرور حشم دهد خبرش

همچو اصحاب فیل غفلت شاه

از مکافات اگر نشد آگاه

چون بسر در رسد ابابیلش

نیست جز خاك بر سر فيلش

ابوالمعانی در این داستان شدت نبرد و استعمال ادوات و افراز جنگی را با مضامین جدا از پرخاشگری بیان میدارد که خود هنریست ویژه این بزرگمرد و یقیناً حیرت خواننده مضطرب این پرسش است که از یکسو بخاک و خون خفتن و از سوی دیگر رستن برگ گل و یاسمین جز جنگ و ستیز برای وصل عاشق و معشوقی چیز دیگری نخواهد بود.

در زمینی که این قیامت دید

برگ گل رست و یاسمین بالید

به هر حال وضعیت جنگ را از خامه ابوالمعانی طور مختصر می خوانیم:

آفت از ششجهت تلاطم کرد

عافیت کوچه امان گم کرد

تنگ گردید عرصه امکان

رفت میدان بخانه هاي كمان

غلغل کوس وكر و نا ونفير

صور را کرد نا امید صفیر

پردلان را در آن گذرگه تنگ

مغز میجست از استخوان چوتفنگ

 

چون دو شمشیر میرسد بهم

صد قیامت نفس زدی بدو دم

دو سپه هر کجا بهم میخورد

نه فلك سر ته سپر می برد

سردر آن معرض اجل طوفان

جزسنان گردنی ندادنشان

در بغل بازوی فشار گشود

سپرسینه غیر پشت نبود

سینه ها بسکه جوش زخم افشرد

کز دلی حسرت تپیدن برد

آخر این رزم موبه سرنگذاشت

خون سیه پوش گشت و ماتم داشت

حرفی که به اول می باید گفت به آخر میرسانم یعنی وزن عروضی مثنوی عرفان ابوالمعانی بیدل بحر خفیف مسدس مخبون مقصور فاعلاتن مفاعلن فعلات بوده که با مثنوی لیلی و مجنون نظامی گنجوی یکسان و از طرف دیگر این مثنوي به حديقة الحقیقت حضرت سنائی غزنوی می ماند که هم دارای وزن مشترک و نیز از لحاظ موضوعات تصوفی در بعضی جهات مشابهت بهم رسانیده است. اما آنچه که گفته اند مثنوی عرفان بیدل در جواب حدیقه سنائی سروده شده ما را به این فضولی کاری نیست و شرمسارم اگر این گفته را تائید نمایم.

ابوالمعانی در داستان کامدی و مدن چون بزرگان دیگر مراحل دشوار و پر از رنج ومحنت تصوف و عرفان را در لباس استعاره و کنایه بیان میدارد که چگونه صوفی عاشق را عنایات رب و خاصان وی یاری میرساند و او را بمنزل مقصود فرود می آورد و مراد از دوباره زنده شدن کامدی و مدن گذشتن صوفی از مقام فناست که به دایره بقا داخل میشود انکار چنین وقایع انکار از کیش صوفیان است و بر صحیفه، تصوف خط بطلان کشیدن میبینیم که فریدالدین عطار «رح» سخن از کوه قاف میزند و سی مرغ را قصه پرداز میشود که چسان با تقبل سختی ها و دشواری ها به قاف قاف میرسند و به مقام آخرین مقیم می گردند. منظور شینه این قافی است که امروز با پارچه آهنی میتوان از فراز آن گذشت و نه قافی منظور اوست که شاه پریان در چنگال دیو اسیر می شود و به طلسم جادوگر می افتد. بل جناب عطار خواسته است تا وادی های پرخطر و کوه های صعب العبور راه معرفت را بیان دارد که صوفی باید از آن گذشت و بمقام آخرین که عبارت از بقاست رسید. بدینگونه مولانای بزرگ بلخ اگر از قصه، پادشاه و كنيزك، حسام الدین چلبی را مخاطب قرار میدهد منظورش افسانه خوانی نیست کوردلان و بی خبران آنرا افسانه میشمرند و به خواب غفلت فرو می شوند.

در نزد مولانا زرگریچه و کشتن تدریجی آن حکیم حاذق و مسلمان، جهانی از معنا را در بر دارد که آشنایان معارف آگاه به آن پی می برند و اهل مشرب می توانند که از داستان کامدی ومدن مطالب دقیق عرفانی را برداشت نمایند. بیدل از عشق سخن دارد و تقديراً هوس را سرزنش میکند و یقیناً با بال هوس نمی توان بجای رسید.

سالک عشق را برمی گزیند و مطلوب میرسد از رنگ می گذرد تا به بیرنگی همرنگ شود. بقول مولانا

عشق های کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد

موسی با موسی در جنگ شد

آنچه گفتیم از قضاوت خویش گفتیم که دیگران بهتر و خوبتر دانند و دانشمندان آگاه در تحقیق مأخذ حکایت سعی خواهند کرد، ما که نفهمیدیم.

والسلام

محمد عبد العزیز مهجور

اول جون 2000 مانسهره، پاکستان

ادامه دارد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بستن
رفتن به نوار ابزار